یکشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۶
اخبار تازه:

سه شعر از رویا غیاثی

Share

سه شعر از رویا غیاثی

شوکران

 

سی سال سیاهی
سالهای سیاه
سالهای بی پناهی
سالهای دربدری
سالهائی که روزهایش  سیاه تر از شبهایش
وشبهایش سیاه ترا ز هرسیاهی

سی سال سیاهی
سالهای فرار وگریز
گریز  از همه چیزو همه کس
گریز از تو
سالهای درد های ناگفته
سالهای بغض های خفته در گلو
سالهای  بهت  زدگی
بهت زدگی من و ما
سالهای وحشت
وحشت از تو
وحشت از سایه تو
باری

باری گذراندیم
گذراندیم تمامی این سالها را
این سالهای سیاه را
سالهای سیاه  وخونین را
سالهائی که  خون عزیزانمان به فرمان سیاه تو ، خاک وطن را گلگون کرد
خونی که هرگز  رنگ نمی بازد
خونی که بر دستت ، پیکرت
پیکر ناپاکت نقش بسته
تا همهگان بدانند که به فرمان  سیاه تو،
دل مادران و پیکر جوانان وطن
خونین گشت
که فریادها از جگر ها  برخاسته
فریادها ی از جگر برخاسته
در گلوگاه  نشست
دردها  در دل
خشمها در سینه و
اشکها   در چشمها  نشست
شدم دریائی
دریائی  چه شور از دردهای به دل ریخته

کوهی شدم چه بلند

آتشفشانی چه بزرگ
آتشفشانی از خشمهای  گداخته   در سینه
از آتشی که تو بر سینه  ی
من وما گذاشتی
بدان و آگاه باش

آگاه باش  که
کوهی شدم  چه بلند
آتشفشانی چه بزرگ
آتشی به دل   دارم چه گداخته
بدان و آگاه باش
که دور نیست
روزی که آتش گداخته  ی  درونم
تمامی وجودت را
تمامیتت را
از سر  تا به پا
در خود بسوزاند
چنان بسوزاند
آنچنان که
از وجود ناپاکت چیزی جز خاکستر
باقی نماند
که آنرا هم نه  باد
نه  به  آب
نه به زمین
خواهم داد
چرا که هیچکدام
پذیرای وجود ناپاکت نخواهند بود
که هیچکدام پذیرای وجود ناپاکت نخواهند بود
بدان و آگاه باش
آن روز دیر نیست
آن روز دیر نیست

 

25.05.2010

 

 

مرا با خود ببر

 

مرا با خود ببر

به سرزمینی دیگر

به سر زمینی که آسمانش آبی

وآبش زلال

وزمینش سبز باشد

مرا با خود ببر

به سرزمینی دیگر

به سرزمینی که درآن

عاشق بودن

جرم نباشد

به سرزمینی که درآن عاشقان مجال عشق ورزیدن داشته باشند

به سرزمینی که در آن  شب هیچ عاشقی  بی معشوق و

در انتظار معشوق سحر نمی شود

مرا با خود ببر

مرا با خود ببر به سرزمینی دیگر

به سرزمینی که آدم هایش

سبز است و عشقشان آبی

به سان آسمانشان

وآسمانشان به سان عشقشان

بزرگ وبی انتها

مرا با خود ببر

به سرزمینی که عشقشان بسان آسمانشان

بزرگ و بی انتهاست

1997

 

صدایم  کن

صدایم کن

که صدایت را دوست میدارم

نگاهم کن

که درنگاهت زندگی را یاز میابم

ودر لبخندت ، شادی زندگی

هر بار که نامم را صدا کردی

دریافتم که هستم

که بودنم را خواهانی

که هستیم  را دلیلی یافتم

دریافتم

که بودنم را دلیلی بود

که بودنم را دلیلی هست

دیدگاهی بنویسید

ایمیل شما منتشر نخواهد شدفیلد های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*