سایه و دیوار ـ آتوسا ارژنگ

0
16

 

ساعت ۰ ۴:۲  دقیقه صبح بود که دیوارها شروع کردند به لرزیدن، وسایل روی میز توالت سر جایشان بند نبودند و قاب پنجره می لرزید. نمیدانم واقعاً زلزله بود یا فقط چیزی در سر من به لرزش افتاد! دقیقاً یادم است چون نه فقط در حالیکه سعی میکردم مدفوع کنم به ساعت روبرویم زل زده بودم بلکه اعداد زوج را همیشه دوست داشتم. به این فکر میکردم که در ۰ ۴:۲ سه تا دو هست، حتی وقتی ۴ را خورد کنی و کنار ۲ بگذاری میشود ۲۲۲، دو عدد قشنگی است، از نوعی سادگی و شفافیت برخوردار است، به هر عددی هم که باهاش وارد چهار عمل اصلی میشه رنگ و بوی خاصی میدهد. درست ۲ سال است که به این سرنوشت دچار شده ام. همیشه بنظرم اعداد رنگ و بو داشته اند، نوعی حیات و ماهیت اسرارآمیز! اگر چه که در زندگی روزمره ما آدمها میلیونها و میلیاردها بار و شاید هم بیشتر در روز آلوده حساب کتابهای پوچ مان میشوند، و اگر چه که ما انسانها در دنیای اسرارآمیز اعداد هم جا پاهای آلوده حماقت تکبر آمیز خود را باقی میگذاریم، اما جاهایی هم هست که با آنها با احترام رفتار میشود، با تحسین نگاهشان میکنند و حتی شاید شیفتگی!.

بعضی مواقع فکر میکنم عجیب است که ما شیفته آنچه خود میسازیم میشویم، از طرفی اما کسی چه میداند که ما آنها را ساختیم یا آنها ما را؟ به این چیزها فکر میکردم که ساختمان لرزید، شیشه های پنجره صدای عجیبی میداد اما زیاد طول نکشید. پرستار که بالای سرم ایستاده بود تا وقتی کارم تمام شد جایم را عوض کند مثل اینکه کمی ترسیده، اما چون فقط چند ثانیه بود دوباره متوجه من شد. قیافه اش خواب آلود بود، کمی هم سرما خورده، به نظرم ناراضی و خسته میآمد. خب جای تعجب نیست، چه کسی دوست دارد ساعت ۴ صبح بیدار شود و منتظر بماند که بیمار مسنی که نیمی از بدنش فلج است و قدرت تکلم هم ندارد روده های خود را تخلیه کند؟ مدتهاست که این تخلیه روده یکی از مسائل اصلی زندگیم شده است، وقتی انسان قادر به حرکت و تکلم نیست دنیایش با بقیه آدمها خیلی متفاوت است!، پرستار کم کم بیحوصله میشود، بهش اشاره میکنم و او تمیزم میکند.

از وقتی بیمار شدم و به این وضع دچار شدم، از وقتی دیگر نتوانستم حرف بزنم، کم کم رفتار دیگران هم عوض شد. خیلی آهسته و نا ملموس ولی با استمرار شروع کردند مثل یک کودک با من برخورد کردن! آنها که اصالت بیشتری داشتند پس از مدت طولانی تری شروع کردند، جلوی خودم طوری درباره ام صحبت کردن که گویی کر هم هستم! یا مغزم اصولا از اول کار نمیکرده و چیزی را متوجه نمیشوم! وقتی قدرت تکلمت را از دست میدهی حتی احمق ترین احمق ها هم برایت علامه دهر میشوند! اما چگونه میشود به این آدمها فهماند که فقط فلج شده ام و نمیتوانم حرف بزنم، شعورم را که از دست نداده ام! چگونه میشود اینکار را کرد وقتی در زندانی که جسمت ساخته اسیری و هر بار دهان باز میکنی تا چیزی بگویی فقط صداهای عجیب و غریبی از حلقت بیرون میاید؟ بیماری سهمناک در همت کوبیده و بدون کمک دیگران هیچ چیز از تو بر نمیاید! آنها هم با ترس و نگرانی به تو نگاه میکنند، انگار منتظرند اتفاقی بیفتد، منتظرند اتفاقی که افتاده به انتها برسد، منتظرند که از این کشمکش روحی که من باعث ش شده ام هرچه زودتر راحت شوند! پرستار در تلاش دائم و ناموفقش برای حفظ ظاهر، خسته و ناراضی به نظر میرسد، عصبی است. اصلا همه دور و برم عصبی هستند، نگاهشان منتظر است، منتظر من که از خط پایان بگذرم. من هم از وقتی با دیوار و دنیای سایه ها آشنا شده ام اهمیتی به این چیزها نمیدهم.

یکی از روزها که دچار عذاب جسمی و روحی شدیدی بودم و مدتها دراز کشیدن روی تخت جان به سرم کرده بود، پس از ساعتها زل زدن بی دلیل به دیوار  متوجه سایه ها شدم. آنجا روی دیوار دنیای پر هیاهویی بود، پر از سایه هایی که تغییر شکل میدادند، جست و خیز میکردند، عد ه ای میرفتند و سایه های جدیدی میآمدند، چطور تمام این سالها آنها را ندیده بودم؟ به چه مشغول بودم؟ اول خیلی بهشان مشکوک بودم و فکر میکردم عقلم را کامل از دست داده ام. اما حالا تمام مدت دلم میخواهد به دیوار نگاه کنم، سایه هایی که رویش می افتند در طول روز تغییر شکل میدهند، اشکال جالبی هستند، وقتی متوجه شان شدم دیگر دست از سرم بر نداشتند، هر روز روی دیوار منتظرم بودند! و من در ابتدا سرباز میزدم از باورشان، از اینکه وجود دارند، اما یکنواختی روزهایم باعث شد به آنها عادت کنم، حتی منتظر شان بمانم. کم کم یاد گرفتم بیشتر ببینم، روی دیوار سایه ها دنیایی شگفت انگیز داشتند. دیوار دیگر دیوار نبود، دنیایی بود که از زمان خاصی در روز نگاهم به سمتش پر میکشید، با سایه ها یکی میشد و در دنیایشان به سیر و سفر میرفت.

حالا دیگر صبح شده است، کمی خوابیدم و چشمانم را که باز کردم برای اولین بار به چهره زندگی خیره شدم، به نظرم به کلی رنگ باخته است؛ زلزله صبح که به خاطرم میآید نمیتوانم درست تشخیص دهم که زلزله در سر من بود یا واقعاً بیرون آن؟ فرق زیادی ندارد، در سر من سالهاست که زلزله ها میآیند و میروند.

صبحها اغلب ساعت ۶:۳۰  بیدار میشوم، ۶ مجموع سه تا ۲ است که با خود ۶ چهار عدد زوج میشوند و به نظر میرسد ۳ باقیمانده در آن میان تکلیف خود را نمیداند، یا سه تا  ۳  که جمعش  ۹ عددی فرد است که کنار هم میشود ۳۳۳، با اینکه نتیجه اینگونه تماما فرد است اما حضور ناپیدای ۶ در پس آنها ماهیت زوجی به آنها میدهد. به نظرم زوج ها زن هستند و فرد ها مرد. زوج ها ملون هستند و پر نشاط اما در فرد ها نوعی جدیت و خمودگی حس میکنم.  ۳ ماه است که با سایه ها در دنیای روی دیوار آشنا شده ام و فهمیدم نه فقط آنها بلکه هر موجودیتی سایه عددی بیش نیست. سایه های اعداد با خودشان خیلی متفاوت است، سایه ها شان به گونه خاصی سبک بالند، اضطراب معادلات ریاضی وبال گردنشان نیست و از نقش خود پا فراتر میگذارند.

امروز با همه روزهای دیگر فرق میکند، حتی رفتار پرستار م هم طور دیگری بود و با اینکه صبح زود برای انجام کارهایم بیدار شد مثل روزهای دیگر پکر و خسته نبود، یا اگر هم بود نشان نمیداد، بنظرم حتی لبخند دلسوزانه ای هم به لب داشت. وقتی خواست مثل هر روز مرا برای خوردن صبحانه به اتاق غذاخوری ببرد با حرکت دست سالمم بهش فهماند م که میلی به خوردن ندارم؛ با حالتی رقت آمیز نگاهم کرد و گفت که صبحانه را به اتاق میاورد. لال که باشی همینطور است، هر کاری بخواهند میکنند، چرا نمیفهمد که نمیخواهم؟ چون در این شرایط هستم همه وعده هایی غذایی را به خوردم میدهند حتی اگر اشتها نداشته باشم، بهانه شان هم اینست که  دارو را نمیشود با معده خالی خورد!

از بیرون صدای پچ پچ میاید، پرستار و پسرم میایند داخل، در چهره شان نوعی وحشت و هراس نمایان است، بعد از صبحانه اجباری خودم را به خواب میزنم تا راحتم بگذارند و میشنوم که درباره آوردن دکتر مشورت میکنند. معلوم است که دیگر امیدی به بهبودی نیست. ساعت کمی از ۹ گذشته و من آقای ۹ را که در دنیای سایه ها ملاقاتش کردم به خاطر میآورم. او معتقد به موجودیت ناامیدی نیست، میگوید که قضاوت ها اغلب از نقطه نظر باورهای خود و آنچه خودمان هستیم است صورت میگیرد. میگوید که انسانها به سختی میتوانند بپذیرند که برای خوشبخت بودن نباید حتما از سلامتی جسمی برخوردار بود، مگر اینهمه آدم روی کره زمین نیستند که سالمند و احساس بدبختی میکنند؟ برای احساس خوشبختی یا بدبختی همیشه دلیلی هست، این چیزی نیست جز یک انتخاب ساده.

و من از روزی که با دنیای روی دیوار آشنا شدم خوشبختم، دنیایشان وزنی ندارد، گذشته ای ندارد و با تغییر هم مخالفتی ندارد، خود را به آفتاب سپرده و به هر شکلی که در بیاید میپذیرد. این درسی است که از آنها یاد گرفتم و البته بسیار چیزهای دیگر.

نزدیک ظهر است و من بیقرارانه منتظرم که سایه ها روی دیوار روبروی تخت نقش ببندند. سایه ها دائم تغییر میکنند، مثلا همین دیروز بود که وقتی وارد نقشهای روی دیوار شدم دنبال آقای ۹ میگشتم، چند روز گذشته با من هم صحبت شده بود، برایم از زندگیش گفته بود، از اینکه چند وقتی است هر روز همین وقتها میاید اینجا تا در آفتاب شکل بگیرد، تا یادش نرود که شکلی دارد و اینکه اشکال اساس و پایه زندگی هستند، چون اگر آنها نباشند همه چیز مثل یک گستره ی نیستی است، تازه «مثل» را هم باید برداشت چون کسی تعریفی از «نیستی» ندارد که بگوید مثل این یا مثل آن است! نیستی در برابر هستی است که واقعیت میابد. دائم از اینجور حرفها میزد! خلاصه امروز هر چی بدنبالش گشتم بین سایه ها نبود، آخر یکی شان گفت بیخود دنبالش نگرد، او دیگر وجود ندارد، عمر سایه ها کوتاه است. بهت زده پرسیدم خوب چه بلایی به سر سایه ها میاید وقتی از روی دیوار بروند؟ کجا میروند؟ سایه تازه آشنا که پهن و گرد بود کمی با تعجب نگاهم کرد و گفت:

« خوب ما هم مثل شما آدمها، شما کجا میروید؟ چه میشوید؟ »

و من حسابی به فکر فرو رفته بودم، تا به حال بیماری چنان مرا به خود مشغول کرده بود که به این بخشش فکر نکرده بودم. سایه که متوجه حالتم شده بود گفت:

« نگران نشو، همه موجودات و همه ما سایه ای بیش نیستیم، میآییم و میرویم، گروهی طولانی تر میمانند و گروهی کوتاهتر. »

گفتم:

« خوب آخرش کجاست؟ از اینجا به کجا میرویم؟ از بدو تولد که وارد تونل زندگی میشویم به سمت دری گام بر میداریم که انتها نام دارد، حالا من پشت در ایستاده ام و در هر لحظه ممکن است باز شود، پشت در چیست؟ »

سایه با بیتفاوتی سر تکان داد:

« چه فرقی میکند؟ اغلب اینقدر سریع اتفاق میافتد که به هر حال وقت فکر کردن نداری! »

و بعد خیلی مودبانه دستش را به سمتم دراز کرد:

« تا یادم نرفته، من پنج هستم »

نه، این سایه مثل آقای ۹ مسائل را تجزیه تحلیل نمیکرد، بیشتر دنبال بازی گوشی بود، سمت سالم تنم درد داشت. نمیخواستم به درد توجه کنم، پس دستش را گرفتم و شروع به جست و خیز کردیم.

 

ناهاری را که بزور بهم دادند برگرداندم، همه نگرانند، فکر میکنند حالم خیلی بد است، اما اصلا اینطور نیست فقط هیجان زده ام، چون دیروز با سایه بازی گوش قرار گذاشتیم امروز مرا با خودش به شهر ناشناخته ببرد. به دکتر زنگ زدند آمد، گفت اینجا آرامشش بیشتر است، بهتر است اینجا بمانم! فکر میکردند چرت میزنم اما همه را شنیدم، دارند آماده چیزی میشوند، چه چیزی؟ به حال من فرقی نمیکند، فقط حواسم به دیوار است و دلم میخواهد تا سایه ها نیامده اند زودتر از اتاق بیرون بروند. به آقای ۹ فکر میکنم که دیگر نیست، به حرفهایی که برایم میزد، همیشه یک عصا به دست داشت و کلاه شاپو بر سر، بهانه اش برای کلاه آفتاب بود اما میگفت عصا فقط برای خوشتیپی است. تعجب کردم، نمیدانستم سایه ها هم به اینجور چیزها اهمیت میدهند، فکر کرده بودم حتما سایه پیری است که باید عصا به دست بگیرد، نمیشود تشخیص داد سایه ها پیرند یا جوان! آقای ۹ از تعجب من خنده اش گرفته و گفته بود که ما آدمها خیلی بی توجهیم، اصلا معلوم نیست حواسمان کجاست و چرا اینقدر از مرحله پرتیم، چرا باید همه چیز را برایمان توضیح داد و اینکه سایه ها پیر نمیشوند چون با سرعت میایند و میروند برای همین هم اسیر کمند پیری نمیشوند.

« پیری؟ کمند؟ »

با تعجب تکرار کرده بودم.

و او با آرامش خاص خودش همه چیز را برایم توضیح داده بود:

« در گذر جریان زندگی کهولت سن بدترین دشمن است! آدمها آنقدر به مشکلات روزمره شان مشغولند که اغلب از دشمن اصلی غافل میماند یا به شکلی مذبوحانه فقط با صورت ظاهری آن میجنگند! با این که هر روز در آیینه خود را می بینند فقط شاید چروک ها و خاکستری شدن موهایشان را ببینند نه آن فروغی را که خیلی ملایم و نهانی دیگر از چشمانشان رخت بر میبندد، همان فروغی را که شهامت زندگی کردن را میدهد و لذت بردن و نه فقط زنده ماندن! حالا دیگر فقط زنده اند، شاید چیزهایی را به دست آورده اند، جایگاه خود را در جامعه یافته اند و در ساختار اجتماع انسانی کار خود را انجام میدهند اما در پس نگاه بی نور شان لاشه روح جوانی را به دوش میکشند که خود را سالها پیش فروخت، در یک معامله نابرابر! این معامله را تقریباً همه انسانهایی که روحشان بویی از جوانی و سرزندگی دارد انجام میدهند. بعضی ها هم اصلاً پیر به دنیا میایند! اما آنها که روح جوانی دارد به دورتر ها نگاه میکنند و آرزوهایی دارند، کمی که از سرکشی خود لذت بردند، به دور و بر شان چشم میاندازند و ترس از متفاوت بودن با بقیه دو دلشان میکند، همین جاست که پیری خود را نمایان میکند، لبخند مرموزی بر لب و کمند شکار روحش را در دست دارد، پیری هرگز پیر نمیشود، به نظرم شبیه پیرمرد همیشه جوانی است، شروع میکند با تو چانه زدن، خیلی هم صبور است! به تو میگوید که داشتن روح جوانی که میخواهد همه چیز را ببیند و بداند خطرناک است! روحی که میخواهد قدم از محدوده آموخته ها فراتر بگذارد و به دورتر ها برود. ببین آن دورها چقدر دور است! تا به آنجا برسیم، البته اگر به آنجا برسیم، باید از پس چه دیوها و چه اژدهاهایی بر بیاییم! بیخود نیست که قدیمی ها این داستانها را گفته اند، باید برای ما درس عبرت باشد! ببین همه اینجا دور هم هستند و به خوشی زندگی میکنند، آن دورها که بروی تنها و سردرگم میشوی، شاید هر از گاهی روح سرگردان دیگری را ببینی که آنقدر تنها مانده که حتی حاضر نیست با تو حرف بزند. اینجا که بمانی هرگز دچار تنهایی نمیشوی، همان تنهایی هولناکی که در آن زمزمه های دنیا های عجیب و غریب و بیگانه به گوش میرسد! این روح سرکش به درد تو نمیخورد، بسپارش به من و در عوض تو دنیا و موفقیت و خوشبختی را بدست خواهی آورد.

کمی گیج میشوی، هنوز با خودت درگیری، هوای تازه از آن طرف، از همان دورها در جریان است اما چگونه میشود تا آنجا رفت؟ شاید اصلا رسیدنی در کار نباشد! به کجا باید رسید؟ چه کسی از آنجا برگشته تا با اطمینان بگوید چه خبر است؟ بعد به دور و برت نگاه میکنی، همه چیز با آرامش و نوعی زیبای در جریان است، نوعی زیبایی فریبنده اما دروغین که هرگز تسلای روح نخواهد شد!

در یک لحظه غفلت، معمولاً از همان لحظاتی که به هر سو نگاه میکنی مه میبینی و همه چیز محو و نامفهوم است، روحت به کمندش میافتد و گردنش میشکند و میمیرد، چه درد بدی در جان آدم میپیچد اما حالا دیگر آنقدر خود را سرگرم چیزهای دیگر میکنیم که دچار نوعی بیحسی میشویم، آنچه زندگیمان مینامیم محاط میشود و تو غرق در روزمره ها! بدتر از همه اینست که همیشه یک لاشه را به دنبال خودت میکشی، لاشه روحت را که صادقانه به تو اعتماد و باور داشت! تمام عمر نگاهت به سمت دیگری خواهد بود، کار، خانواده، پول، موفقیت، تحصیل و خلاصه هر چیز دیگری که سرت را گرم کند، دیواری بسازد بین تو و آن چیز، همان چیزی که دیگر حتی نمیخواهی یا نمیتوانی اسمش را به یاد بیاوری! اما حتی اگر فقط برای لحظه ای هم به سویش نگاه کنی، حتی اگر فقط یکبار در زندگی این شهامت را داشته باشی، درخشش را میبینی! حتی جنازه اش هم پس از این همه سال میدرخشد! و این درد بی درمانیست! تو سیاه و مچاله و کدر شده ای، نگاهت خالی و تنهاست، پر از همان تنهایی که میخواستی ازش فرار کنی! اما او، آن لعنتی که تو کشتیش، همانطور که سالهاست کمند به دور گردنش پیچیده و مرده هنوز هم مثل فروزان ترین ستاره ها میدرخشد! شاید هنوز زنده است! شاید باید حداقل کمند را از دور گلویش باز میکردی! در تمام این سالها یکبار هم به عقب نگاه نکردی، بی آنکه نگاهش کنی به دنبال خودت کشیدیش و از هزار لجنزار گذشتی اما هنوز هم میدرخشد و حالا دیگر خود تو پیری شده ای!»

به اینجا که رسیده بود آفتاب هم داشت میرفت و آقای ۹ که اصلا متوجه رنگ باختنش نشده بودم با غم سبکی در صدایش گفت:

« باید بروم. »

من که ذهنم هنوز درگیر حرفهایش بود با گنگی پرسیدم:

:« فردا همینجا؟ باز هم میخواهم بشنوم »

-« فردا یا پس فردا؟ اینجا یا جایی دیگه! هر وقت و هر جا که بود فراموش نکن روحت را بیاوری، تنهاش نذار»

:« روحم؟ »

و او بدون اینکه زمانی برای گفتن داشته باشد از روی دیوار پاک شده بود!

بالاخره سایه ها آمدند! شانس آوردم که تنهایم گذاشته اند، پرستار هر از گاهی سرکی به داخل اتاق میکشد، بیرون از اتاق صدای صحبت و رفت و آمد میاید، نمیدانم چه خبر است، نمیخواهم هم بدانم، دنیای روی دیوار کاملا شکل گرفته و سایه ۵ آنجا ایستاده و با انگشت به من اشاره میکند وارد شوم. هرچه میکنم نای جم خوردن ندارم، تلاش میکنم و تلاش میکنم اما حتی یک سانتیمتر هم تکان نمیخورم، سایه ۵ اول با ناامید ی و بعد با نگرانی نگاهم میکند:

« مثل اینکه امروز نیاز به کمک داری؟ صبر کن همین الان همه را صدا میکنم »

سایه ها را صدا میکند و همه اعداد میریزند دور تختم، دیوار سفید میشود. فقط ۹ جایش خالی ست.

میگوید:

:« قرار مان که یادت نرفته؟ امروز میرویم به شهر ناشناخته! آنجا همه منتظر مان هستند و دیگر نمیشود عقب انداخت ».

لبخند میزنم و بزور میگویم:

-« من روی حرفم هستم، نمیدانم چرا انگار چسباندنم به تخت! »

:« عیبی ندارد، همه همینطورن، موقع رفتن پایشان کند میشود »

بعد دستهایم را میگیرند و بلندم میکنند، احساس سبکی میکنم، دستهایم را که رها میکنند خودم روی پاهایم ایستاده ام! دوباره میتوانم راه بروم، از خوشحالی میخواهم فریاد بزنم و پرستار را صدا کنم تا به بقیه بگوید چه اتفاقی افتاده، اما سایه بازی گوش سر تکان میدهند:

:« آنوقت دوباره بیمار میشوی، اثرش از بین میرود »

و من بهت زده از خودم میپرسم که پس برای چه دوباره سلامتم را یافته ام؟ قبل از آنکه چیزی به زبان بیاورم میگوید:

:« همه باید با پای خود وارد شهر ناشناخته شوند »

و می خندد و دستم را میکشد، همه دست بهم میدهیم و با یک پرش روی دیوار جا میگیریم، سمتی را نشانم میدهد که افق طلایی است و محو، چنان زیبا که نمیتوان چشم از آن برداشت. میدانم که آنجاست، همان جایی که قرار است برویم، همان جایی که آقای ۹ هم رفته است. از خوشحالی میخواهم به آن سمت بال بکشم، سایه میگوید:

:« صبر کن هنوز وقت هست، خورشید نرفته! این آخرین دقایق است، خوب نگاه کن ببین چیزی را از یاد نبرده ای؟  آنجا که برویم دیگر نمیتوان برگشت »

به کلی فراموش کرده بودم که تا خورشید نرود ما هم نمیتوانیم برویم! بنوعی اسیرش بودیم و به نوعی خودش موجب رهایی مان میشد.

-« چیزی؟ چه چیزی را نباید فراموش کنم؟ رفتن ما به خورشید چه ربطی دارد؟»

:« آدمها عادت دارند خیلی چیزها با خودشان اینور و آن ور ببرند یا دنبال خودشان بکشند »

طعم تلخی به جانم ریخت:

-« مثلا جنازه روحشان را؟ »

:« مثلا. فراموش کن حالا دیگر تو یکی از مایی. و اما خورشید، وقت رفتنش روی آخرین اشعه هایش خواهیم جهید و در افق طلایی ناپدید خواهیم شد! »

به دیوار تکیه میدهم و به سمت اتاق بر میگردم، حالا دیگر روی تخت خالی است، من نیستم، اتاق غمگین و سرشار از تنهایی است! صدای نفسهای عجیبی میاید، به سایه بازی گوش ۵ نگاه میکنم، با حالتی احترام آمیز میگوید:

:« تو هم صدا را میشنوی؟ همیشه اول صدایش را میشنوی. »

تنم به رعشه میافتد و تازه میفهمم کسی که با او، با چیزی که بوی نیستی میدهد خواهد رفت خودم هستم. سایه ای شبیه یک کرکس پیر حجم اتاق را پر میکند، همه جا تاریک است، بوی کهنگی از دست رفته ای چنان شدید در همه جا می پیچد که بزور می شود نفس کشید. من و سایه ها بر دیوار کم کم رنگ میبازیم. خورشید انگار برای رفتن عجله ای ندارد، وجود کرکس وار که ورودش به اندازه کوتاهترین واحد زمان بر حضور زندگی سایه انداخته بود پا کشان از پنجره به آسمان میرود و انگار که هرگز نبوده ناپدید میشود. دوباره به تخت نگاه میکنم، حالا آنجا خوابیده ام، نه من بلکه چیزی شبیه من! جسم من!  سایه ۵ دستم را میگیرد، میگویم:

-« فکر کردم مرا خواهد برد »

میخندد:

:« با او نرفتی با ما آمدی، ندیدی چگونه موقع رفتن از ناامیدی می لنگید؟»

-« مگر میشود؟ »

:« همه چیز یک انتخاب است »

آفتاب چنان ناگهانی ناپدید شد که از ما چیزی جز صدایمان نمانده بود. « انتخاب » این همان چیزی بود که همیشه به دنبالش بودم! با صدای بلند میخندم و صدای خنده مان اتاق را پر میکند. حالا دیگر از اتاق خیلی دوریم، چیزی به برج و باروی طلایی شهر ناشناخته نمانده، بر میگردم و برای آخرین بار به سمت اتاق نگاه میکنم، جمعیتی گریان دور تخت را گرفته اند، اتاق در بهت خود خیلی تنها به نظر میرسد، نمیدانم تکلیف دیوار و سرزمین سایه ها چه خواهد شد؟ تمام زندگیم را در آن اتاق، روی آن تخت و یا شاید هم روی دیوار جا گذاشته بودم! ترس برم میدارد، چقدر تنها خواهم بود! اما چه تفاوتی دارد؟ از آن دورها اما صدای شادی میآید… .

 

 

نویسنده: آتوسا ارژنگ

Atoosa.Arjang@gmx.de نشانی برای تماس:

www.perslit.com نشر هنر و ادبیات پرس لیت:

یکشنبه 27بهمن 1392 – 16 فوریه 2014

توجه: هرگونه باز انتشار و کپی این کتاب تنها با کسب اجازه از نویسنده امکان پذیر است.

دیدگاهتان را بنویسید

Please enter your comment!
Please enter your name here