کاناپه چرمی ـ رعنا سلیمانی

0
14

کاناپه چرمی

……………………….

رعنا سلیمانی

 

صدای زنگ موبایل از جیب شلوار جین آبی رنگ مرد که روی لبه کاناپه افتاده بود بلند شد. مرد پلک‌هایش را باز کرد و رویش را به زن کرد؛ چشم‌های میشی‌اش را که به هیچ وجه درشت نبود، با حالتی نه چندان صامت به زن دوخت. زن روی بازوی چپ‌اش با حالتی نیم‌خیز ملحفه را تا زیر بازوها بالا کشید، موهای بلند‌ش را به عقب زد و گفت: جواب نمی‌دی؟

مرد دوباره پلک‌هایش را بست. صورتش رو به بالا بود با گردنی بلند و موهایی که از رستنگاه پیشانی کمی عقب رفته بود و به چهره‌اش حالت جا افتاده‌تری می داد و متشخص ماب‌تر به نظر می‌رسید.

پشت پلک‌های مرد تصویر همان زن چند وقت  پیش بود ؛ زن را با همان نگاه پر شور و عاشق پیشه  به یاد آورد؛ و روزهایی را که  زن, برایش دست نیافتنی و محال بود. هیچ زنی او را تا این اندازه دوست نداشت. حس می کرد باید دلیل خاصی وجود داشته باشد که زن این چنین عاشق و شیدا مانده بود.

زن روی کاناپه چرمی  کنار رادیاتور، روی ساعدش بلند شد و مرد را نگاه کرد. سیگاری از کف سالن برداشت و فندک زد. مرد با لحنی گستاخانه و یا بهتر می‌شود گفت امری، گفت : می گم سیگار نکش ! هنوز ترک  نکردی این لعنتی رو؟

زن پک عمیق‌تری به سیگار زد و دودش را به سمت مرد داد. مرد  صورتش را روی کوسن گذاشت؛کوسن بوی اتاق، بوی غبار و بوی چرم مانده می داد.  زن گفت: دیگه واسه ترک سیگار دیر شده. بعد پوز‌خندی زد و ادامه داد: ترک سیگار؟ چه کار بی‌معنی‌ای … نه ؟ همه چیم تو این زندگی درسته فقط مونده ترک سیگار!

زن به مرد نگاه کرد، این تنها کاری بود که هیچ وقت از آن خسته نمی شد. نور صبحگاهی از لای پرده کرکره روی دیوارهای سفیدِ اتاق افتاده بود. به پشت پلک‌های ورم کرده‌اش دست کشید‍‍. دستش بوی تن مرد را می‌‌‌‌داد بویی، که دوست داشت برای همیشه تو دماغش نگه دارد. خودش مات بود و بی‌حس و حواس … می‌ترسید،
می‌ترسید تمام این  لحظه ها خواب باشد.

 زن انگشت‌های بلند و کشیده ا‌ش  را لای مو های مشکی و موج‌دارش برد و گفت: یه دقیقه  نگام کن !

مرد رویش را با همان چشمان بسته به زن کرد و گفت: بگو!

زن گفت : نه ! چشم‌هاتو باز کن !

مردچشم‌هایش را که در آن هوشیاری ای نبود باز کرد.

زن ادامه داد: می دونی اگه این دفعه تنهام بزاری خودمو می‌کشم، قسم می‌خورم جدی می‌گم.

خیلی خب اون‌دفعه هم همین کارو کردی ولی نمردی… الان که دیگه پوست کلفت‌ترم شدی؟ راستی الان چند سالته؟

زن دولا شد. سیگار را در زیر سیگاری منبت‌کاری شده خاموش کرد و خودش را به مرد نزدیک‌تر کرد و گفت: دارم جدی باهات حرف می‌زنم …جنبه داشته باش … می دونی که …

مرد گفت: قرص خوردی، نه؟چند تا ؟

هر وقت از چهارراه جهان کودک رد می‌شم می‌زنم زیر گریه، چه روزی بود از ماشینت …

مرد وسط حرفش پرید و گفت: تو این زندگی باید نسبت به خیلی چیزا بی‌خیال شی تا بتونی دووم بیاری و گرنه …

و گرنه چی ؟

مرد ناگهان انگار که از آسمان چیزی به او الهام شده باشد، تکانی خورد و ملحفه سفید رنگ را کنار زد.  شلوارش را به پایش کشید و گوشی‌اش را برداشت، عینک دسته نقره‌ای‌اش را به چشم زد، به شماره میس کالش نگاه کرد.

زن گفت: کی بوده؟ زنت ؟ نه ؟ چرا جواب نمی‌دی ؟ گوشیو بردار بهش زنگ بزن، می‌خوام ببینم بهش چی می‌گی‌؟ بهش می‌گی عزیزم، عشقم، من الان پیش یه زن بدبخت و خاک برسر مفلوکم که ول کنم نیست، ریدم تو فرق سرش، تو زندگیش، بازم مثل کنه داره التماسم می‌کنه، بگو دیگه، بگو که تو  چه دیوسی هستی… بگو … یالا زنگ بزن؛  بدو منتظرم …

مرد سرش پایین بود؛ زن مثل گربه چنگی زد وگوشی را از دست مرد قاپید، دکمه سبز رنگ را فشار داد و سمت گوشش برد. مرد با یک حرکت گوشی را روی هوا  کشید ودکمه قرمز رنگ را چند بار پشت سر هم فشار داد. رگ‌های گردنش بیرون زد؛ چشم غره‌ای ترسناک  به زن رفت.

زن از جایش بلند شد و نشست. سرش را بین دست‌هایش گرفت و با صدایی لرزان گفت: راست می‌گم خودمو … می کشم، نه اصلا می‌رم پولی می‌شم… کنار خیابون وایمیسم، به خدا راست می‌گم …خیالت راحت می‌شه؟

 روی صورت زن سایه افتاده بود، مرد آهسته کنار زن نشست؛ دست‌هایش را دور گردن زن انداخت و گفت: به خودت مسلط باش! بزار نصیحتت کنم،  این حرفای مزخرف رو نزن. مثل بچه آدم زندگیتو بکن، این همه مدت با هم بودیم، چی شد؟ مگه همه باید به هم برسن؟ عشق اونه که بهش نرسی … باور کن تمام عاشقای دنیا وقتی اسمشون افتاد سر زبونا که به هم نرسیدن…  مثل لیلی و مجنون؛ رمئو و ژولیت…

 برگرد سر زندگیت، چرا از شوهرت طلاق گرفتی؟یه زن تنها و بیوه تو این جامعه. می‌دونی چقدر سخته؟ فکرشو کردی؟ یه مادر تنها! تو الان یه بچه داری. منم بچه دارم، شرایط فرق کرده، همون  موقعشم اشتباه بود.

-چی فکر می‌کنی خیلی از من سری؟

  – نه  این حرف‌ها نیست گوش کن! زندگی هر آدمی محدوده؛ محدود به بودنش، به جنسیت، به کشور، به یه خونواده، یه شغل …. نمی‌شه، باور کن نمی‌شه، اگه هم بشه یه جای کار ایراد داره، می‌لنگه…. قبول کن؛ باور کن من تورو…

زن صدای گریه‌اش بلند‌تر شد، انگاری زخم‌های ترمیم نشده‌اش ترکید و سر باز کرد. گفت: تو کردی! تو منو بدبخت کردی.. تو منو  به …

مرد یک لحظه دلش به حال زن سوخت، شروع به نوازشش کرد. زن معلوم بود این مدت سختی زیادی کشیده است، با خودش فکر کرد انگار این دفعه بازی خطرناک‌تر شده است.
زن شبیه ماده پلنگی زخمی شده  بود.

زن گفت: آره،یکی نیست به من بگه آخه چرا انقدر بدبختم!

 کی گفته که  تو بدبختی؟هان ؟

زن می‌دانست گریه‌اش سلاحی نیست که کاربرد داشته باشد، چون قدیم‌ها هم به اندازه یک دنیا برای این مرد اشک ریخته بود و یادش آمد یکی دو بار هم  اشک در چشم‌های مرد جمع شده بود ولی جلوی خودش را گرفته بود.

مرد به ساعت مچی‌اش نگاهی انداخت و با لحنی که سعی می‌کرد کنترل شده باشد، گفت : اولاپاشو دیگه..الآنه که آبدارچی شرکت بیاد. دوما امروز خیلی کار دارم، با این حرفام به جایی نمی‌رسیم. ثالثا من مسئول زندگی تو نیستم، روزی که اومدی این شرکت خودت گفتی متارکه کردم…اله بله با هم تفاهم نداشتیم تو مرحله آخر طلاق‌ام و …

هیچ وقت به تو  دروغ نگفتم الآنم می‌گم طلاق من که ربطی به تو نداشت.

خب پس چی می‌گی ؟ یک رابطه‌ای شروع شد و بعدش …

زن پرید وسط حرفش و گفت: بعدش؟ زکی آقا رو باش! یادش رفت…کی بود که می‌گفت زنم پیف پیفه اهیه،  باهاش نمی‌خوابم،  با یه نگاه اول فهمیدم خودتی اونی که از اول زندگیم دنبالش بودم و این حرفا…هان؟!

مرد پره‌های بینی‌اش گشاد شد و گفت: حالا! بعد نفس به ظاهر عمیقی کشید و  ادامه داد: اوکی، می‌دونی که من سر  زندگیمم و بعضی چیزها به زور نیست، راه نداره، فکر کن … کاش می‌دونستی، کاش می‌تونستی بفهمی …

چی رو ؟ چی رو بفهمم؟ که داری درم می‌مالی ؟ راست بگو منو نگاه کن رو پیشونیم نوشته گاگول؟

دارم عقلم رو از دست می‌دم پاشو ! آقا عبدالله کلید داره میاد تو، تو رو این طوری می‌بینه آبرو ریزی میشه، پاشو لباساتو  بپوش کلیدا رو هم بزار و  برو .

مرد  پیراهن چهار خانه سرمه‌ای – آبی رنگش را تن کرد و پشت میز کامپیوتر روی صندلی گردانش  نشست، دکمه کامپیوتر را زد و منتظر ماند. نوری آبی رنگ از روی شیشه چهار گوش عینکش منعکس شد. زن دماغش را بالا کشید، ملحفه را دور خودش جمع کرد و با حالتی از عشوه پشت مرد ایستاد. بوی مرد را تا اعماق ریه‌هاش فرستاد. نوک انگشت سبابه‌اش را روی نرمه گوش مرد کشید بعد با پشت دست آرام روی شانه‌ها و گردن مرد  کشید.

مرد دیگر مضطرب شده بود: گفت  نکن !الآن  می‌رسه، ساعت …

 دوست دارم.

مرد بلند شد و گفت: مثل یه بچه خوب برو خونه استراحت کن… یه دوش بگیر، یه قرص آرام بخش بخور و بخواب… دارم می‌گم زرت و زورت با شماره‌های عجیب و غریب زنگ نزن… اس ام اس نده، وضع رو از این که هست بدترش نکن! یه مدت بذار اعصابم آروم بشه… ببینم چکار میتونم بکنم. خب ؟ فقط قول بده یه مدت کوتاه؟ شاید بفرستمشون از ایران برن خب؟

چند وقت؟

یه هفته… شایدم…یه ماه قول می‌دم. خب ؟

من چه شکلی سر کنم.. من نمیتونم… ایندفعه دیگه باید بیای سر قبرم.  به خدا هر شب خوابتو می‌بینم.

منم همین طور، منم دوست دارم, فکر می‌کنی برای من راحته؟ منم از این که تنهات گذاشته بودم، غصه می‌خوردم … هر وقت یادت می‌افتادم دلم می گرفت …

زن دلش نمی‌خواست دیگر فکر کند، اما فکرهایی بی آغاز و بی‌پایان دور سرش می‌چرخید. مثل این که در خواب و بیداری قدم می‌زد. پا به راهرو نیمه تاریک گذاشت، کلیدها در جیب مانتواش جرینگ جرینگ صدا
می‌داد؛ سعی کرد سرش را بالا بگیرد. لحظه آخر دور و برش را نگاهی انداخت، هر چه بود دیگر نشانی از آشنایی و گذشته نداشت به گونه‌ای که انگار از سر اشتباه پا به این جا گذاشته بود.

آن بیرون باد می‌آمد. درختان تکان می خوردند و بالای تیرک‌های تلفن  کلاغ‌ها یک یا دو بالشان را تکان می‌دادند.  آسمان بالای سرش تیره و تیره‌تر می‌شد. ماشین‌ها با سرعت و سر و صداهای گوشخراش رد می‌شدند. نگاه دیگری به پشت سرش انداخت.

مرد نفس بلندی کشید؛  شماره میس کال را فشار داد و لبخندی پت و پهن روی لبانش نشست، فنجان نسکافه مقابلش بود و  هم چنان که حرف می‌زد، نیازمندی‌ها روزنامه همشهری را ورق زد، به ستون آگهی‌های فوری رهن و اجاره شرکت رسید و با مداد مشکی  مشغول دایره کشیدن شد…

 

دیدگاهتان را بنویسید

Please enter your comment!
Please enter your name here