اعتراف ـ شعری از علی رسولی

0
17

«اعتراف»

………….

 

برف می‌­بارد

تنها نوایی که میان این زمستان می‌­شنوم

قطاری­ست

که مرا به دوردستی نامعلوم می­‌برد.

زمین از پشت شیشه­‌ها

آرام

کفن‌­پوش می‌­شود

و تپه‌­های زودگذر در دوردست

پستان‌­های تو را به یادم می‌­آورد

که شبی

قبل از آژیر پلیس‌­ها

بر آن بوسه زدم.

من آن بوسه را اعتراف کردم

اعتراف کردم به عشق

به تو

به باورمان.

 

آه عشق

همه زیبایی‌­ها زودگذر بودند

زیبایی بوسه­ات

زیبایی گلِ رُز اتاق‌مان

زیبایی لبخندت

سرودی ممنوع

واژه­ای مخفیانه.

آنان نمی‌­دانند زیبایی چیست

به جای ترانه و رنگ

سرباز و اسلحه در جمجمه دارند.

 

اکنون

برف میان موهایم ریخته است

سربازی با یونیفرمش

بوسه، عشق و باورم را

تیرباران می‌­کند

می‌­دانم

می‌­دانم

در مرزی دورتر

گل‌­های سرخ روییده‌­اند

مانند رنگ سرخ پرچم‌مان

مانند رنگ سرخ مر­گ‌مان.

 

……………………………….. 

«علی رسولی _ اورست»

 

http://alirasoli.com/

 

https://www.facebook.com/ali1917

 

 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

Please enter your comment!
Please enter your name here