داستان: هرتا / ر. سلیمانی-همراه ترجمه سوئدی

0
22

 

صبح یک روز از روزهای آخر پاییز، خانم هرتا، زیر پتوی سیاه پشمی‌ای که همیشه روی خودش می‌کشید، با صورتی پف‌کرده از خواب بیدار شد. سعی کرد سرش را از روی بالشتک قهوه‌ای‌رنگش بلند کند، اما سرش مثل تخته‌سنگی سنگین شده بود. پلک‌هایش را به‌زحمت روی هم فشار داد. دردی که در بدنش احساس کرد، به‌نظرش کاملاً ناشناخته آمد. اتفاق عجیبی برایش افتاده بود: انگار با میخ به تخت کوبیده شده بود و توان کوچک‌ترین حرکتی نداشت.

با این‌که لای تمام درزهای پنجره را با خمیر بتونه بسته بود و رادیاتورها هم روشن بودند، باز سوز سردی از لابه‌لای پنجره به اتاق می‌آمد.

خانم هرتا در شصت‌ونه‌سالگی، با وجود سردردهای میگرنی و بیماری‌های جورواجور دیگر، از جمله فشارخون بالا، درد مفاصل و زخم معده، ممنوع‌الدارو بود.ژ

پارسال سرمای سختی خورده بود و یک ماه تمام به‌سختی از رختخوابش بیرون می‌آمد. خودش خوب می‌دانست که بیماری او هیچ خللی در زندگی هیچ کسی ایجاد نمی‌کند. بیوه‌ای تنها و بدون فرزند، بدون کس‌وکار، بدون دوست و آشنا بود. چندتا خواهر و برادر داشت که سال‌ها پیش از ایران رفته بودند. به‌نظر خودش همه‌ی آدم‌حسابی‌ها از آن محله رفته بودند. از دید او شهر تهران را یک‌مشت دزد و جیب‌بر و غربتی و کلاه‌بردار و قاچاقچی و معتاد و شیاد اشغال کرده بودند.

به تنها زندگی کردن عادت کرده بود. با خودش همیشه فکر می‌کرد چون تنهاست، هر کاری که بخواهد انجام می‌دهد، ولی عملاً هیچ کاری برای خودش انجام نداده بود.

هوای بیرون ابری بود. حرکت ابرها در آسمان، روی شیشه‌ی پنجره‌ی مقابل تخت، سایه می‌انداخت. آسمان به‌رنگ سفید، خاکستری و آبی بود. مدت‌ها بود که حتی اگر بالا را هم نگاه می‌کرد، به آسمان فکر نمی‌کرد، برایش زمین مهم بود که زیر پایش بود.

خانم هرتا به ساعت دیواری که در نور روشنایی روز تکه‌تکه شده بود، نگاه کرد. به‌سختی عقربه‌ی کوچک و بزرگش را از هم تشخیص داد. ساعت، شکل خانه‌ای چوبی به‌رنگ قهوه‌ای سوخته بود که از سال‌ها قبل، بعد از رفتن تنها پسرش، پرنده‌ای که سر هر ساعت از دریچه‌ی آن خارج می‌شد و کوکو می‌کرد، از کار افتاده بود.

هر روز خیلی زودتر از این ساعت، از زور گرسنگی بلند می‌شد و ناشتایی می‌خورد. یادش آمد که دیشب سردرد غیرعادی و فوق‌العاده شدیدی داشت؛ انگار یک نفر از پشت سر با چماق به سرش کوبیده بود. با حالت تهوعی هم که داشت، شامش را دست‌نخورده گذاشته بود.

ظرف شوربا همان‌طور روی میز گرد چهارنفره‌ای که از جنس چوب صنوبر بود و دورش چهارتا صندلی لهستانی چیده شده بود، مانده بود.

سعی کرد با صدای بلند چیزی بگوید، اما زبانش هم مثل تکه‌ای چرم توی دهانش خشک شده بود. به خودش قوت قلب داد: «بهتره مسأله رو زیاد غم‌انگیزش نکنم. حالم خوب می‌شه، به‌زودی از جام بلند می‌شم… از این اتفاقا می‌افته دیگه! چند ساعت بگذره، همه‌چی درست می‌شه…»

روزهای هفته از دستش در رفته بود، جمعه با شنبه یا مثلاً سه‌شنبه فرقی نمی‌کرد. حالا یادش آمد؛ تمام شب خواب‌های آشفته و پریشان دیده بود، خواب پسر نازنینش، پسری که در هجده‌سالگی به‌جای رفتن به کنسرواتوار موسیقی اتریش، به خط مقدم جبهه رفته بود…

مایعی اسیدی توی دهانش جمع شده بود. قلبش در قفسه‌ی سینه مثل بادکنک باد کرده بود و با هر ضربان به قفسه‌ی سینه‌اش فشار می‌آورد. عملاً یک‌ور بدنش از کار افتاده بود و قسمت دیگر هم تاب تکان دادن تمام بدنش را نداشت. با این‌که غذای زیادی نمی‌خورد، اما هیکلی چاق و دست‌وپایی پهن و کوتاه داشت. اغلب اوقات فراموش می‌کرد با موچین موهای سفید روی چانه و پشت لبش را بگیرد. از وقتی که پسرش از جبهه برنگشته بود، همیشه لباس سیاه می‌پوشید و موهایش را هم دیگر رنگ نکرد؛ گه‌گاهی با قیچی لابه‌لای موهای پرپشتش را قیچی می‌زد. رفته‌رفته ژولیده‌تر و غرغروتر شده بود.

او گربه، سگ یا حتی پرنده‌ای هم نداشت که دوست‌اش داشته باشد. چشم‌هایش هم خوب نمی‌دید. عینکش هم دسته‌اش شکسته بود و به‌دردش نمی‌خورد. تابه‌امروز فکر نکرده بود تا چه‌اندازه پیر و علیل شده است. یک‌جورهایی امیدوار بود معجزه‌ای رخ بدهد و از جایش مثل فنر بپرد؛ اما با خودش گفت: «فکر کنم کارم دیگه تمومه! حتی نمی‌تونم قدم از قدم بردارم…»

در خیابان ویلا، نزدیک کلیسای پولوس مقدس، در یک ساختمان سه‌طبقه در آپارتمانی کوچک و دلگیر زندگی می‌کرد. سرش گیج رفت. به دوروبر اتاق نگاهی انداخت: کف هال، یک تخته فرش قدیمی کاشان پهن بود. پرده‌ی مخملی که از پنجره آویزان بود، به مرور زمان رنگش پریده و از قهوه‌ای تند به کرم رنگ‌و‌رو رفته و رگه‌رگه‌ای تبدیل شده بود. سمت چپ دری بود که به اتاق خواب پسرش باز می‌شد. روی تاقچه‌ی بخاری یک شال ترمه کرمان پهن بود و رویش یک آینه. دو طرف آینه دو قاب نقره‌ای بود: عکس رنگی از پسربچه‌ای با چشم‌های براق آبی و دیگری عکسی سیاه‌و‌سفید از بالاتنه‌ی مردی که لباس نظامی تنش بود؛ و چند شمایل باسمه‌ای که از کلیسا آورده بود، روی قاب‌ها آویزان بود. حالا همه‌چیز دور سرش می‌چرخید.

زیر پنجره‌ی پهنی که به خیابان باز می‌شد، کنار رادیو، یک تلفن قدیمی بود؛ تلفنی که از چند وقت پیش قطع شده بود، زیرا برای پرداخت قبض تلفن، کارت عابربانک خواسته بودند و او هم دیگر دنبالش را نگرفته بود. فکر کرده بود اصلاً تلفن به چه دردش می‌خورد؟ فقط هر چند روز یک‌بار، آن هم برای تبلیغات کارت تلفن، مکالمات خارج از کشور و قرعه‌کشی‌های دروغکی زنگ می‌خورد؛ قبلاً هر چند ماه یک‌بار، خواهرزاده یا برادرزاده‌اش از راه دور تماس می‌گرفتند و او با سرسختی تمام، پیشنهاد قوم‌و‌خویش‌هایش را برای رفتن از ایران رد می‌کرد.

مدت‌ها بود دیگر کسی از او دعوت نمی‌کرد. به‌ندرت پیش می‌آمد که از محله‌اش دور شود یا به دیدن کسی برود. این اواخر، یکی‌دو بار راه خانه‌اش را هم گم کرده بود. هر پسربچه‌ای را که می‌دید یاد بچگی‌های پسرش می‌افتاد یا حتی مردان بزرگ را که می‌دید، مدتی مکث می‌کرد. خوب به قدوبالا و قیافه‌شان نگاه می‌کرد و با خودش می‌گفت: «حتماً الان پسرم این‌قیافه‌ای شده بود…» و مدت طولانی بهشان خیره می‌شد.

سال‌ها بود که سر خاک شوهرش نرفته بود. حقوقی که از بازنشستگی او برایش مانده بود، کفاف خرج و مخارجش را می‌داد. تنها دلیل نرفتن او از ایران پسرش بود. با این‌که هیچ‌وقت نفهمید قبر پسرش کجاست و بعد رفته‌رفته کاملاً بی‌حس شد و فاصله‌اش را از بقیه بیشتر کرد.

بعد از سال‌ها انتظار و چشم‌به‌راهی، یک روز اتفاقی هنگامی که مشغول گردگیری اتاق پسرش بود، بهش الهام شد که حقیقت دارد، پسرش مفقودالاثر است و دیگر برنمی‌گردد.

به‌پشت دراز کشیده بود. نگاهش به سقف بود. سقف خانه‌اش از مدت‌ها پیش باد کرده بود و چند ترک بزرگ داشت. رنگ سقف طوسی تیره بود که نشان می‌داد یک روزی سفید فیلی بوده است. حاشیه‌ی بالای سرش گچ‌بری‌های گل‌گلی بود که هرکدام از گل‌ها برگ یا شاخه یا گل‌برگش ریخته بود.

مثانه‌اش فشار آورد. تقلای زیادی کرد. حالا عملاً فقط اعضای صورتش تکان مختصری می‌خورد. با تمام قوا به تقلّا پرداخت. لحظه‌ای زیرش از گرمای ادرار گرم شد و چند دقیقه‌ای بیشتر طول نکشید که گرما تبدیل به رطوبتی بین پاها و کشاله‌ی رانش شد. ملحفه‌های زیرش سرد و مرطوب شد و احساس سرما کرد.

در آب‌انباری که در زیرزمین کلیسا بود، روی سکوی سنگی ایستاده بود. آب‌انبار لبالب از آبی به‌رنگ سبز تیره بود که به تونل باریکی راه داشت. حالا دختربچه‌ای شده بود با موهای بلند مشکی. تعداد زیاد آدم‌هایی که نمی‌شناخت، از جمله اسقفی که تا‌به‌حال او را ندیده بود، آن‌جا پشت به او ایستاده بودند و با صدایی آرام حرف‌هایی می‌زدند که صدا نداشت، اما او احساس‌شان می‌کرد. قطره‌های آب یکی‌یکی از بالای سقف روی صورتش می‌چکید. همه‌جا سرد و تاریک بود… هر قدمی که روی پله‌های آب‌انبار برمی‌داشت، پله‌ها مثل آهک زیر پاهایش حل می‌شدند، آب تیره‌تر و تارتر می‌شد و به عقب برمی‌گشت.

اسقف با ردایی سیاه و کلاه کوچکی که بر سرش بود، به‌سمتش برگشت. او را با اشاره‌ی انگشت سبابه‌اش به دیگران نشان داد. عده‌ای که دورش ایستاده بودند، با صدای بلند خندیدند و خنده به قهقهه‌ی وحشیانه‌ای تبدیل شد. پژواک صدای قهقهه‌ی خنده‌شان مثل صدای یک طبل در سرش پیچید. چند نفر نزدیک شدند و زیر بغلش را گرفتند. صدای پاهایش که روی زمین سرد کشیده می‌شد، شبیه صدای کشیدن ناخن روی تخته‌سیاه بود. او را داخل جعبه‌ی سیاهی گذاشتند. در کلیسا با صدایی بلند پشت سرشان بسته شد. هم‌زمان آب بالا می‌آمد. دیوارهای کلیسا لخت و خالی بود و او هر لحظه به دخمه فروتر می‌رفت…

با صدای آژیر آمبولانس و بوق ماشین‌ها از خواب پرید. هیاهو کوچه را گرفته بود. چند نفر با هم زیر پنجره حرف می‌زدند. همان پنجره‌ای که همیشه سرش را از آن بیرون می‌کرد و با خشم کنترل‌نشده‌اش بر سر فروشندگان دوره‌گرد یا بچه‌های دماغویی که او را مسخره می‌کردند، فریاد می‌کشید. حس کرد گوش‌هایش پر از آب است. بدنش کرخت و سست بود.

امیدی نداشت که کسی به‌کمکش بیاید. با خودش گفت: «من این‌جا به‌پشت دراز کشیده‌م، مدت کوتاهی این‌جا درازکش نمی‌مونم. من توی یه جعبه مثل تابوتایی که مرده‌ها رو خاک می‌کنن، هستم.»

بعد از سال‌ها احساس کرد که باید دعا بخواند و قادر متعال او را مشمول رحمتش قرار دهد: «ای پدر ما که در آسمانی، نام تو مقدس باد/ ملکوت تو بیاید، اراده‌ی تو برقرار گردد بر روی زمین/ چنان‌که در آسمان است؛ و گناهان ما را ببخش، زیرا که ما نیز هر قرض‌دار خود را می‌بخشیم و ما را در آزمایش میاور/ بلکه ما را از شریر رهایی ده/ زیرا ملکوت و قوت و جلال تا ابدالاباد از آن توست، امین!»

تمام مردان زندگی‌اش را از دست داده بود. هیچ‌وقت نتوانسته بود پسرش را ببخشد. برخلاف میلش به جبهه رفت و او سرش را بالا کرد و با صدای بلند گفت: «اگه رفتی، امیدوارم دیگه هیچ‌وقت برنگردی…»

با این‌که هیچ‌وقت از ته دلش این را نخواسته بود، و آن روزی هم که شوهرش رفت، بر سینه‌اش کوبیده بود که «جنازه‌ت برگرده»، همین‌طور هم شد. گاهی از این‌که آن‌قدر پدر آسمانی دوست‌اش داشت و خواسته‌هایش را اجابت می‌کرد، برق لذت در چشم‌هایش می‌درخشید. خیال می‌کرد حتماً نظرکرده است.

اما حالا یک جای کار ایراد داشت؛ چون باور داشت که خدا آدم‌هایی را که دوست دارد راحت می‌برد و مرگشان یک آن است. به‌یاد تشییع جنازه‌ی شوهرش افتاد. تشییع جنازه‌ی مفصلی بود، با همان مراسم همیشگی بازدید از جنازه؛ مردم به‌صف از جلوی تابوت می‌گذشتند و توی تابوتش گل و تنباکوی پیپ و یادگاری‌های کوچک می‌گذاشتند.

آفتاب بعدازظهر روی دیوارها سایه انداخت. کرختی و سستی به سلول‌های مغزش هم سرایت کرد. به جنازه‌اش فکر کرد. به این‌که اگر شانس بیاورد و پیدایش کنند. به همسایه‌هایی که همه دشمن او بودند؛ و به این‌که چگونه اقوامش از مرگ او باخبر بشوند؟ چندتا حساب پس‌انداز داشت. طلاهای قدیمی‌اش را که در کابینت پشت یخچال قایم کرده بود. نمی‌دانست چه بر سر طلاهایش می‌آید. هیچ‌وقت به وصیت‌نامه فکر نکرده بود.

صدایی آشنا به‌نظرش رسید. سعی کرد صدا را بشناسد، اما تنش بی‌حال شد و از سنگینی پلک‌ها دوباره به‌خواب رفت.

پسرش بود که با صدایی تودماغی با او حرف می‌زد.

«می‌خوای از جات بلند شی؟ بلندت کنم؟»

خانم هرتا من‌من‌کنان گفت: «من… من… منتظر… منتظرت بودم!»

پسر با دستش او را به سکوت دعوت کرد: «بذار یه‌کم کمک‌ات کنم.»

می‌خواست بگوید چرا…

«یه بالش زیر بازوهات بذارم، حالت بهتر می‌شه. هوا دم کرده، پنجره رو یه‌کم باز می‌کنم تا هوا عوض شه.»

قبل از این‌که به‌سمت پنجره برود، خم شد و لپ خانم هرتا را محکم بوسید و کف دستش را روی سر او گذاشت و پیشانی و صورتش را نوازش کرد.

یادش نمی‌آمد آخرین بار چه‌کسی او را نوازش کرده بود؛ حتی یادش نمی‌آمد که تماس نوک انگشتان روی پوست چه حسی دارد. دلش خواست پسرش نوزادی شود و او را دوباره زیر سینه‌اش بگیرد.

به روزنامه‌های باطله‌ی روی مبل فکر کرد. خواست آن‌ها را بردارد تا جا برای نشستن پسرش باز شود.

پسر صورتش پریده‌رنگ بود، با چینی میان ابروها گفت: «چشماتو ببند، چندتا نفس عمیق بکش.»

از بالا چشم‌های براقش را به خانم هرتا دوخت. لبخند ناشیانه‌ای زد. آرام‌آرام سرش را تکان داد. یک قدم عقب رفت. صورتش محو شد. ناگهان همه‌جا تاریک شد. صدای سوت زدن پسرش را شنید، همان آهنگ همیشگی‌اش؛ و صدای پایی که دور می‌شد، صدایی که همیشه او را وامی‌داشت تا احساس سرما کند.

بغض گلویش را گرفت. احساس پریشانی کرد. پس از سال‌ها که فراموش کرده بود چگونه گریه کند، زد زیر گریه؛ گریه‌ای بی‌صدا و غیرطبیعی. طولی نکشید که تمام صورتش خیس شد، مثل آن‌موقع که برای شستن حوض، شب عید با جارو به جان دیوارهای حوض آبی‌رنگ می‌افتادند و ماهی‌های قرمز سال پیش را که از سرما و برف و بوران زنده مانده بودند، دوباره توی حوض ول می‌کردند. بعد با توک جاروی خیس روی هم آب سرد می‌پاشیدند. لابه‌لای موهایش تا روی گردنش خیس عرق سرد بود.

قدیم‌ها که به زندگی امیدوارتر بود، گاهی فکر می‌کرد که روزی نوبت خوشی او هم می‌رسد. هیچ‌وقت نفهمیده بود زندگی‌اش کی و چگونه گذشته است.

مدتی طول کشید تا دوباره به‌یادش آمد چه اتفاقی افتاده است. نمی‌دانست چند روز بدون غذا زنده می‌ماند و بعد از این‌که می‌میرد چه‌مدت طول می‌کشد تا بدنش بو بگیرد و جنازه‌اش را پیدا کنند؟ از تصور این‌که مثل اجساد باقی‌مانده‌ی گاومیش‌ها در بیابان فقط جمجمه‌اش باقی بماند بر خودش لرزید.

مردمک چشم‌هایش خاکستری شده بود، درست مثل نوزادی که تازه به دنیا می‌آید؛ اما حالا دیگر نوری در چشم‌هایش نبود.

خیابان باز هم ساکت‌تر و خلوت‌تر شد. سرما بیشتر شد. نور چراغ‌های راهنمایی که سبز و قرمز می‌شد، بر روی پنجره‌ی اتاق می‌افتاد. هرتا مات و مبهوت بود؛ انگار از خوابی طولانی بیدار شده باشد. صدای میومیوی گربه‌ای از بیرون شنیده شد. فشاری روی قفسه‌ی سینه‌اش احساس کرد. حالت تهوعش همراه با سرگیجه بود لرزه‌ای سنگین از پاها تا قفسه‌ی سینه‌اش دوید. سایه‌ی بزرگی روی سقف دید و از لای مژه‌های مرطوبش جسمی تیره را در برابر خود: پسرش بود که دوباره آمده بود. نه روز بود و نه شب؛ تاریک‌روشن غریبی بود. سال‌ها پیش برای عمل جراحی در اتاق عمل هنگامی که می‌خواستند آپاندیسش را از بدنش خارج کنند به او داروی بیهوشی زدند و ماسکی را که صدای قل‌قل آب می‌داد روی دهانش گذاشتند. همه‌چیز شروع کرده بود به چرخیدن، از چراغ‌های بالای سرش و دکتر با لباسی سبزرنگ و حتی پرستار با دستکش‌های پلاستیکی. درست همان احساس را داشت. انگار با پسرش سوار چرخ‌وفلک شده بود؛ با هم می‌چرخیدند. پسرش دستپاچه و نگران بود. حالا شوهرش هم با لباس نظامی و سردوشی‌هایش همراه آن‌ها می‌چرخید. شوهرش عصبانی بود، درست مثل همان موقع‌ها؛ بدون این که توضیحی برای عصبانیتش داشته باشد. و بعد سکوت شد. سکوتی طولانی، هیچ صدایی نبود؛ حتی صدای نفس کشیدنش یا تپیدن قلبش…

 

 

Författare: R. Soleymani

En morgon av höstens sista dagar

Damen Härta vaknade upp med ett uppblåst ansikte under ett svart täcke som hon brukade använda. Hon försökte lyfta upp sitt huvud från den bruna kudden, men huvudet hade blivit tungt som en stenplatta. Hon slöt ögonen. Hon kände en smärta i sin kropp som hon inte förstod var. Det hade hänt någonting med henne. Det tycktes som om hon hade blivit fast spikad i sin säng utan att kunna röra sig.

Fast hon hade låst alla fönster och värme elementen var på, så slingrade kylan sig in i rummet ändå.

Hon var 69 år gammal och livet hade gått hårt fram med hennes hälsa. Det hade resulterat i migrän och andra sjukdomar som högt blodtryck och muskelvärk.

Förra året var hon förkyld och fick ligga i sängen en hel månad. Hennes sjukdom hade inte varit till besvär för andra medmänniskor. Hon var en ensamståenede änka och hade inga barn, släktningar, bekanta eller vänner här i stan.

Hon hade några syskon men de hade emigrerat från Iran för länge sedan. Hon tänkte ofta alla goda människor som hade flyttat från det område som hon bodde i. Hon tyckte att en stor grupp av tjuvar, rövare, missbrukare eller tjurskalliga människor hade ockuperat Tehran.

Hon hade vant sig att leva ensam. Hon tänkte alltid att hon var en ensamlevande änka, då kunde hon göra vad hon ville, men hon hade inte gjort någonting för sig själv i praktiken.

Himlen var mulen. Molnens virrvarr skuggade fönsterrutan framför hennes säng. Himlen hade en sammansatt färg av vitt, blått och grått. Sedan en lång tid tillbaka ville hon lyfta upp huvudet och titta på himlen men hon kunde inte tänka på det heller.

Hon tittade på väggklockan som dagsljuset hade delat i olika skiftningar. Hon hade svårt att skilja på minutvisare och timmevisare. Klockan påminde om ett härdat solbränd trähus. Klockan hade gått sönder och det hände för länge sedan när Härtas son som en sjungande fågel flög ut ur den och försvann och kom aldrig tillbaka.

Hon brukade stiga upp mycket tidigt på morgonen varje dag och göra klar sin frukost. Hon mindes att hon hade ett svårartad huvudverk igår kväll. Det kändes som om någon hade slagit hennes bakhuvud. Hon hade fått ångest och därefter hade inte ätit maten.

Kastrollen med maten stod fortfarande på det fyrkantiga bordet. De fyra polska stolarna runt bordet såg fina ut.

Hon försökte säga någonting högt, men hon kunde inte röra tungan. Hon uppmanade sin självkänsla: ”jag kommer snart bli bra” och kunde inte stiga upp igen.

Hon kunde inte längre skilja på veckodagar. Alla dagarna kändes likadana. Hon kom ihåg att hon hade haft mardrömmar igår kväll. Hon hade drömt om sin son, som vid 18 års ålder hade valt att ge sig av till kriget.

Hennes mun var full av syrlig saliv. Hjärtat verkade vara som en fylld ballong och pulsen kändes som hårda slag mot bröstkorgen. En halva av hennes kropp fungerade inte och hon orkade inte röra andra halvan heller. Hon åt inte mycket mat men hon var svettig. Hon hade breda och korta händer och fötter. Hon glömde ofta att plocka bort håret på sin haka och överläpp. Hon klädde sig alltid i svarta kläder och hade slutat att färga håret. Hon klippte ibland sitt hår med en gammal sax. Hon hade blivit rufsigare och rufsigare genom åren.

Hon hade ingen katt eller hund att ge sin kärlek till. Hennes syn hade blivit sämre. Glasögonen hon hade var oanvändbara. Hon hade inte tänkt tidigare på hur mycket hon åldrats. Hon önskade ett mirakel som skulle ge hennes hälsa tillbakan igen. Hon sa till sig själv: ”jag tror att det är ute med mig! jag kommer inte att kunna röra mig igen.”

Hon bodde i en liten och kvav lägenhet nära den heliga Paulus kyrka, ett hus som hade tre våningar.

Hon var förbryllad. Hon tittade noga här och där omkring sig. På golvet låg en ullmatta från Kashan. Gardinerna som hängde i fönstret var av sammet och de hade tappat bort färgen och förvandlats från bruna till gråa. Det fanns en dörr till vänster om henne som öppnades till ett speciellt sovrum. Det tillhörde hennes son. På en ställning över en kamin hängde en sjal och på väggen fanns en spegel. Det syntes två tavlor med silverram på sidorna av spegeln: på ena en färgbild av en gosse med glänsande blåa ögon och på den andra en svart vitt bild av en man med militärkläder. Det syntes några heliga ikoner över tavlorna som hon hade tagit från kyrkan. Men allt verakade nu snurra runt i hennes huvud.

Det stod en gammaldags telefon under det fönster som öppnades mot gatan. Den var ur funktion eftersom telefonräkningarna var obetalda sedan några månader tillbaka. Det behövdes ett besök på banken för att skaffa bankkort och det orkade hon inte med. Hon tänkte att hon inte är i behov av telefonen längre. Det hände förut att barnen till hennes syster eller bror hörde av sig. De ville att hon skulle åka utomlands och bo med dem men hon nekade alltid deras förslag och ville aldrig lämna Iran.

Det hände sällan att hon gick ut eller besökte någon i bostadsområdet. Hon hade gått vilse några gånger under de senaste dagarna. Hon kom ofta att tänka på sin son när hon såg pojkarna som lekte här och där under de timmarna hon hade gått och varit på villovägar. Det hände också att hon stod och tittade på vuxna män och tänkte på sin egen man.

Det hade gått många år då hon inte besökt kyrkogården där hennes man var begraven. Men tack vare ersättningen från hans försäkring klarade hon sig ekonomiskt. Allt som hade inträffat för henne efter sonens bortgång gjorde att hon ville stanna kvar i Iran fast hon inte visste var han var begraven.

Det dröjde många år efter hans försvinnande innan hon insåg att han aldrig skulle återvända. När hon höll på att renovera hans rum insåg hon plötsligt att sonen var borat för alltid.

Hon låg i sängen och stirrade i taket. Taket hade angripits av mögel sedan lång tid  tillbaka. Taket hade för länge sedan varit vitt men nu hade färgen flagnat och det såg grått ut. Tapeten över hennes huvud var blommiga och var och en av dem hade sina vissnade grenar och löv.

Hon var kissnödig. Hon försökte gå upp men förgäves. Hon kissade på sig. Hon kände först värmen i underkroppen men den förvandlades snart till fuktig känsla mellan hennes ben och under låren. Det kändes kallt.

Hon funderade på den tiden då hon var en liten flicka. Lilla flickan hade stått vid vattenmagasinet i kyrkans källare. Vattnet hade en mörk grönt färg. Hon hade haft långt svart hår. Det var mycket folk där, bland annat biskopen som hon aldrig hade sett. De pratade med varandra i lugn och ro och hon kunde förstå och känna deras intima avsikter. Det droppade vatten från källartaket på hennes ansikte. Det var kallt och mörkt överallt. När hon ville komma ut därifrån märkte hon att källtrapporna rann som kalk och försvann. Vattnet övergick till att bli mörkare och mörkare.

Då vände biskopen med sin svarta mantel och lilla mössan på huvudet till henne. Han visade henne med sin pekfinger till de andra. De började skratta högt och skratten förvandlades såsmåningom till en skrämmande asgarv vilken dundrade som en trumpet i hennes huvud. De kom närmare och tog tag om underarmarna på henne. De bar henne och hennes fötter drogs på marken och de lät som kritbitar på skoltavlan när man skriver på den. De lyfter henne upp och ställer henne i en svart låda. Det stängs samtidigt med dörren till kyrkan bakom dem. Samtidigt börjar vattnet forsa upp från vattenmagasinet. Väggarna till kyrkan var tomma och nakna och höll på att drunkna i evigt mörkelse.

Hon väcktes av oväsendet från bilsignaler. Oväsendet hördes överallt i gränden. Det var några personer som förde ett samtal under det fönster till Härtas lägenhet. Det var samma fönster som hon brukade stå vid och skrika åt försäljare och barnen som lekte med varandra. Hon kände att hennes öron var fyllda av vatten och hennes kropp helt maktlös.

Hon hade inget hopp om att någon skulle komma och hjälpa henne. Hon tänkte: ”jag ligger här på ryggen och väntar, i en låda liksom dom döda i kistan”.

Hon kände på sig att hon behöver vända sig till Gud just nu: ”o, fader. du som behärskar himlarna/ du är heligt/ du borde behärska denna jord som vi lever på också/ förlåt oss Herre och omprova inte din förlåtelse/ eftersom du är helheten och du äger allt.”

Hon hade förlorat alla sina män i livet. Hon hade aldrig kunnat förlåta sin egen son. När han gav sig till kriget och lämnade henne i ensamheten då skrek hon åt honom: ”om det är så du vill ha det gå då och kom aldrig tillbaka.”

Det var inte så hon hade menat. Men hon hade sagt likadant ord efter sin man: ”jag hoppas att de kommer med ditt lik istället du själv”. Och det hade blivit som hon hade sagt.

Hon hade tänkt att Herren i himlen tyckte om henne och i sådana heliga stunder kunde hon njuta av det som hade hänt henne.

Men det stämde inte alls. Hon trodde att Gud tar livet av sin utsedda troende utan att de anar någonting. Hon tog upp sin mans dödsceremoni som en förebild. Det var en mycket fridfull ceremoni, följd av samma traditioner som befolkningens farväl av den döde som man lämnar blommor och tobak och små minnessaker över den dödas kropp i kistan.

Solen skuggade väggarna på rummet under den eftermiddagen. Hennes hjärna påverkades av kroppstillståndet. Hon grubblade över sin döda kropp och på grannarna som alla var hennes fiender. Och förresten hur skulle hennes anhöriga bli medvetna om hennes bortgång?. Hon hade besparingar på ett konto. Hon hade gömt sin guld och prylar i skåpet bakom kylskåpet. Hon visste inte vad som skulle hända med hennes guld när hon var borta. Hon hade aldrig tänkt skriva något testamente.

Någoting klingande påminde om en bekant till henne. Hon försökte minnas den bekanta. Men hon svimmade och föll i en djup sömn.

Hennes son talade med en kvav röst till henne.

”vill du stå upp mamma, vill du ha hjälp?”. Hon svarade: jag, jag har väntat, väntat på dig…”

Han pekade med sitt pekfinger att hon skulle vara tyst.

”låt mig hjälpa dig”. Hon ville fråga varför…

”låt mig ställa en kudde under dina armar, det kommer att kännas bättre för dig. Det är varmt och jag ska öppna fönstret tills luften blir behagligt.”

Han böjde sig över henne och kysste hennes ansikte och lade sin hand på hennes huvud och smekte hennes hårfäste.

Hon kom inte ihåg vem den siste var som hade smekt hennes panna. Hon mindes inte heller hur det kändes när huden på pannan smektes. Hon ville härna att sonen skulle vara en baby så att hon kunde trycka hans kropp mot sin bröstkorg.

Hon tänkte på de gamla tidningarna på fåtöljen och hon ville ta bort dem så att hennes son skulle kunna sitta där.

Han sade: ”slut ögonen och andas så djupt du kan”.

Han stirrade på mamman stående och log klumpigt. Han skakade huvudet sakta. Tog ett steg bakåt. Hans ansikte försvann. Det blev mörkt överallt. Hon hörde viskandet av sin son, det var det samma som han alltid viskat. Hon hörde sedan ljudet av fötterna som till slut inte hördes längre. Hon kände en kylig känsla i kroppen efteråt.

Hon var gråtfärdig. Kände sig ursinnig. Hon började gråta efter så många år som hon hade glömt att göra det. Det gick en stund och sedan blev hennes ansikte fullt av tårar.

Hon var mera hoppfull forr i tiden. Då hade hon tänkt att det kommer en dag när det blir hennes tur att ha roligt i livet. Men tiden hade passerat förbi och hon ville inte meditera längre.

Det gick många timmar då hon blev medveten om det som hade hänt henne. Hon visste inte hur länge hon kunde klara sig utan mat och hur länge det skulle dröja innan kroppen började lukta illa efter sista andetaget. Hon skakades i kroppen vid tanken av att hennes döda kropp kommer att vara övergiven som avlidna kor i öknen.

Det hördes inga toner från gatan. Kylan var i högfärd. Trafikljuset reflekterades i fönstret till Härtas rum ibland rött och ibland grönt. Hon var helt förbluffad som om hon vaknat från en mycket djupt dröm. Det hördes jämmer av en katt utanför dörren till hennes rum. Hon kände en stark press på sin bröstkorg. Hon var förvirrad och redo att kräkas. Hon skakade i hela kroppen. Hon såg en stor skugga ovanför sig och hon såg genom ögonfransarna ett mörkt lik framför sig. Det var hennes eget.

Hon intalade sig att det var sonen som har kommit tillbaka. Det var varken dag eller natt. Det var en konstig blandning av ljus och mörker som rörde sig i luften. Hon bedövades en dag för många år sedan vid en operation av hennes blindtarm. De lade en mask på hennes munhåla. Då hade allt börjat snurra i hennes huvud även läkarna och sjusköterskarna. Nu hade hon fått samma känsla igen. Hennes son var enslig och nervös. I hennes huvud snurrade en bild av hennes make med sina militära kläder och epåletter. Han var arg precis som han brukade när han levde. Men allt blev tyst. Det hördes inget, ingen andning, inga hjärtslag…

دیدگاهتان را بنویسید

Please enter your comment!
Please enter your name here