ساعتِ قرار ـ م. روان‌شید

0
19

 

 

 

لبان‌مان را دوخته‌اند محبوبِ من!

دستان‌مان شکسته و

جان‌مان هر روز

شیار می‌خورد شیار بر شیار.

 

پهلو پاره به دیدار می‌آییم

نه دهانی برای گفتن

نه دستی برای گشودنِ آغوش

نه پیراهنی آغشته به بوی یاس.

 

اما قرارمان همیشه پابرجاست محبوبِ من!

بازجو نمی‌داند…

 

……………………….

بامداد ۱۵ بهمن ۱۳۹۰ اهواز

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

Please enter your comment!
Please enter your name here