روزگاری، باران به شرافتِ ما سوگند می‌خورد ـ م. روان‌شید

0
18

روزگاری

باران به شرافتِ ما سوگند می‌خورد

ما که با دست‌های‌مان فکر می‌کردیم

با چشم‌های‌مان می‌گفتیم

و از کاسه‌ی سر

جامی آب

به تشنگان سپرده‌ بودیم.

راه‌پیماییِ دشواری

از آدم

تا «آدمیت» بود.

 

روزگاری

دست‌های‌مان بوی نان می‌داد

لباس‌مان بوی هیزم

و از چشم‌های‌ خیس‌مان

خنده و خدا می ریخت.

خدا

آدم بود و آدمی

آدمیت بود.

 

روزگاری

تنها شرافتِ ما بود و

دست‌های ما بود و

زمین و

هیزمی که نان می‌پخت.

 

آه

روزگاری‌ست

باران دیگر

به شرافتِ ما

سلام نمی‌گوید…

 

 

————————————

م. روان‌شید

استکهلم ۱۴ سپتامبر ۲۰۱۵

m_ravanshid@yahoo.com

 

دیدگاهتان را بنویسید

Please enter your comment!
Please enter your name here