نطفه اندیشه ـ مجموعه شعری از یاوری

0
54

 

علاقه‌مندان می‌توانند فایل pdf کتاب را از اینجا کپی کنند:

نطفه اندیشه ـ یاوری

1
نطفه اندیشه
……………..
تقدیم نامه 2، روزگارِ ما 3، هنوز 8، فریاد زیرِآب 12 ، گورِ پدرِ ایران 15 ، عُمقِ
، باوَر 19 ، فلسفه توویِ قبر 22 ، خَر توو خَر 26 ، دانشگاه 33 ، واسه یِه دُلار 35
، شلوارت رُ بِچَسب 38 ، به من چه 11 ، همه گِلیم 15 ، خاتون 17 ، حق 53
، سابیدَنِ کشک 51 ، بیگانه 57 ، قانونِ اساسی 61 ، آقا 65 ، کفش آهنی 72
فروکاست 75 ، سُقوط 83 ، مَحکوم 83 ، تظاهراتِ 22 بهمن 85 ، هَمونا 89 ، طالعِ
نحس 93 ، حاضر-غایب 97 ، هیچ 133 ، کلامِ آخر 135

………………………………….
2
تقدیم نامه
این کتاب به روانِ پاکِ ))ستار بهشتی(( تقدیم میشود به امید آنکه راهش پُر
رَهرو باشد…
نُطفه اندیشه
یاوری
پاییز 1391
3
روزگارِ ما
روزگاری که همه اَعمالِ خوب قَبیح شد
بیت المال سَهمِ ولایتِ فقیه شد
روزگاری که هر کی نرَدبون میخواست قِدیس شد
هر کی عَمامِه رو سَرش بود رئیس شد
روزگاری که هر مَفعولی فاعل شد
هر کی حرف حَق زد سه جِلدیش باطِل شد
روزگاری که شاهنامهُ حافظُ سعدی نبود
چشم ها خیره فقط به ماهواره بود
روزگار ی که پُروژه ها میرفت خاتم الانبیا
هر اتفاق بد ، کار موساد بود یا سیا
روزگاری که مُشکل زن هامون ساپُورت بود
نابغه به فکر گرفتن پاسپُورت بود
روزگاری که همه دکتراش بیکارَن
4
مسئولاش به کلمه دموکراسی ویار دارن
روزگاری که درد بودُ شکنجه و اِعدام
میسوخت توو آینده رویاهایِ فردام
روزگاری که دریایِ مازندران مُصادِره شد
خلیج فارس ، خلیج عرب دوبارِه شد
روزگاری که زاینده رودُ ارومیه خُشکید
هر چی سر سفره مون بودُ شما بُردید
روزگاری که سه هزار میلیارد رُ یکی دُزدید
رهبر گفت : بیخودی قضیه رُ کِش ندید
روزگارِ تجاوزُ – پارِه آجرُ – سَنگسار
درد زیادِ نمیشه گفت شعر قِصار
روزگارِ رَمالُ طِلسمُ فال گیر
دست بند نیازی نیست ، وقتی مغز شده اَسیر
روزگارِ پُر از مغزهایِ پوک
5
لایکِ عکس هایِ پورن توویِ فیسبوک
روزگارِ سَهامدارای سپاهی توویِ بورس
ماشین میلیاردی توو خیابونُ کورس
روزگارِ سگی بعضی با الکلُ سُرَنگ
آخوندهایِ دو رو وَ از همه رَنگ
روزگارِ زمین خواری برادرانِ دالتون
باج دادن بِه خارجی ها توو ژِنو یا سوربنُ
اِدعا داشتنُ فقط مَن – مَن کردن
سیُ هفت سال با کُلِ دنیا قحر کردن
روزگار عُلمایی با قِدمت دایناسور
سَر دسته دزدها که هَست توو خیابون پاستور
روزگارِ بَنگُ شیشهُ مرزهایِ باز
مَردم پایِ فیلم ترکی در حالِ چِروندنِ غاز
روزگارِ تفریح یِه مِلّتی با عَرق سگی
6
اونقدر درد داری که نمیدونی از چی بگی
روزگار دل بسَتن بِه مهدیِ موعود
یِه عدالتی که فقط اِسمِش توو کتاب بود
روزگاری که همه مَقصدها بی راهِه بود
مِث شناخت سِره از ناسِره بود
روزگاری که خبری از خدا نبود
دلِ ما از غم ها یک لحظه جدا نبود
روزگاری که توو دلها حَتی اُمید مُرد
نظام ، تمامِ ثروتِ مَملکت رُ خورد
7
8
هنوز
دُخترِت توو کارِ نقاشی بِه سَبکِ کوبیسم
عشقُ حال توو جزایرِ قناری زیرِ لَوایِ توریسم
پولهات واریز شده همه توو بانکهایِ سوئیس
کارِت توو سوریه شده پرورشِ تروریسم
حاجی …
هنوز هستی توو کارِ صادراتِ زَعفرونُ پِسته؟
توو دستشویی میگی حق مُسلَمِتِ انرژی هَسته
بیخیالِ اینکه بِه مَردم چی رفته
مَردم که آدم نیستن که بشن خسته!!!
حاجی ما اینجا بویِ خونُ عَرق میدیم
هنوز توویِ لاس وِگاس پول جایِ قمارُ وَرَق میدی؟؟؟
هنوز دَم از اِمامُ اسلام میزنی؟
شب هایِ جمعه تِریاک میزنی؟
9
هنوز قایِمَکی مَست میکنی؟
زنِت رُ با کمربند میزنی؟
هنوز زنهایِ صیغه ایت بِراست؟
هنوز حکمِ رهبر ، بَرات حکمِ خداست؟
هنوز توو نماز جمعه میری؟
مُحرم ها تو صفِ قِیمهُ قورمِه میری؟
هنوز بِه آینده نظام دِلواپسی
هنوز فکرِ توطئه هایِ جُرج سورِسی
هنوز مَردم رُ میبینی بِه چشمِ خَسُ خاشاک
هنوز میگی بَرات از کربلا بیارن خاک
هنوز صبح هایِ جمعه کوه میری
هنوز موقع سرکوب ، باطوم بِه دَستُ شیری
هنوز شبها خوابِ اَئمه می بینی؟
توو بهشت باهاشون زیرِ درخت میشینی
11
هنوز وَسوَسه میشی بِری بهشت ، واسِه حوری
هنوز میفرستی مردم رُ بهشت زوری
هنوز اِسم دشمن میاد تکبیر میگی؟
واسه مُعافیت مالیاتی میخری تیمِ لیگی؟
هنوز مثِ مِیمون از سِفارت بالا میری؟
توو نماز جمعه پیشِ بزرگها میندازی زیری
هنوز برنامه زُلالِ اَحکام می بینی
هنوز داری وارداتِ جانمازِ چینی
هنوز میگی دلیلِ خشکسالی از زن هاست
چند طبقه هایِ زعفرانیه هنوز سَرِجاش بَناست
هَنوز از هَنوزام خسته میشی
توو آرزویِ مرگِ من میشی
تهدیدم میکنی دهنت رُ ببندُ سَرِجات بشین
اگه نمیخوای مثِ ستارِ بهشتی شی
11
8 آبان: آخرین پُستِ ستار بهشتی در وبلاگش:
دیروز بنده را تهدید کردند به مادرت بگو به زودی رخت سیاه باید بپوشد، دهان
گشادت را نمیبندی . میگویم کاری انجام نمیدهم که لازم به بستن دهانم باشد
میگویند وِراجی زیاد میکنی، میگویم چیزی که میبینم و می شنوم را مینویسم،
می گویند هرکاری بخواهیم میکنیم هر رفتاری را انجام میدهیم، شما باید خفه
شوید و اطلاع رسانی نکنید وَ گرنه خفه خواهید شد بدون نام وَ نشان! بدون
اینکه کسی بداند چه برسر شما آمده!
12
فریاد زیرِ آب
اینجا آزادی یعنی یِه فریاد زیرِ آب
میرِسی بهِش فقط توویِ خواب
همه خیالات شد نقشِ بر آب
توو روزهای منحوسِ بعدِ انقلاب
توو روزی که همه چی مُصادِره شد
هر کی ریشُ پَشم داشت یِه کارِه شد
توو روزی که آبُ برق مَجانی بود
رئیس کشور یِه آدمِ جانی بود
توو روزی که قدرت در جماران بود
خمینی نایبِ امامِ زمان بود
توو روزی که حاکمِ شَرع خَلخالی بود
هر دینی غیر اِسلام ، قاطیِ باقالی بود
توو روزی که میخواست تختِ جَمشید خَراب بشِه
13
تَحَجُرِ اِسلامی با روکشِ طلا لعِاب بِشه
توو روزی که حکومت ، حکومتِ عبا وُ عمامِه شد
حکومت توو دستِ یِه رهبرِ خودکامِه شد
حِجاب اختیاری یِکهو اِجباری شد
وظیفه زن فقط ، آشپزخونهُ بارداری شد
توو روزایی که مَذهبِ کشور جَعفری شد
هر کی مُخالف بود ، تِرور یا توو بیمارستان بَستَری شد
توو روزهایی که داشت تاریخ رُ با خون می نوِشت
از ایران دُرست کردن یِه تصویرِ زشت
توو روزهایی که لُبنان یِه اُستان از ایران شد
هر کی دینِش غیرِ اسلام بود بی خانمان شد
توو روزهایی که مُطَهری شد روشنفکر
از مُرداب میکشید یِه تصویرِ بِکر
توو روزایی که عشق بِه همنوع مَمنوع شد
14
رویِ عدالتُ آزادی سَرِ پا مَدفوع شد
توو روزایی که محلِ ثِقلِ زمین جَمکران بود
جَمکران محلِ تَجمُعِ خَران بود
هر کی با نَنِه باباش قَحر کرد ، راهیِ حوزه شد
شادی رفتُ جاش غَمُ روضِه شد
توو روزایی که پَروانه فروهر سینه هاش برُیده شد
یِه مَریمِ مُقدسی که تنِش توسطِ گرگها دَریدِه شد
توو روزایی که عکسِ اِمام توویِ ماه دیده شد
هر چیزِ پاکی که بود تووش ریدِه شد
15
گورِ پدرِ ایران
یِه ایرانُ یِه جَنگلی که میشه جامِعه
یِه جَماعتی که بِه پولِ یارانه قانِعه
یِه ایرانُ یِه قیمتُ شیبِ مُلایم
یِه عدالت گُسترِ پِنهونُ قایِم
یِه ایرانُ جوون های عاشق بهِ ماتَحت
آرزویِ دیدن یِه دافِ بِرهنه رویِ تَخت
یِه ایرانُ عاشقانِ باسنِ جِنیفر لوپِز
خشکی کرخِهُ- کارونُ- دِز
یِه ایرانُ جَوونهایِ خوشبو با بویِ اُدکُلن
یِه ایرانُ داف هایی با مویِ بِلُن
یِه ایرانُ دخترُ ماشینُ بوق از پُشت
یِه آلودگی هوایی که آخر همه مون رُ کُشت
یِه ایرانُ یِه آبادیِ رو به تَخریب
16
یِه صدا و سیمایِ پُر از فَریب
یِه ایرانُ دخترِ باکِره صادراتی
یِه ایرانُ سنگِ قبرِ چینی وارِداتی
یِه ایرانُ سفر واسه فَحشا بِه تایلند
یِه ایرانُ فریاد با سکوتی بلند
یِه ایرانُ پدری که هست گارگر
یِه ایرانُ چشم هایِ خیسِ مادر
یِه ایرانُ یِه حَسَن کلید بِدست
که همه کلیداش توویِ قُفل ها شکست
یِه ایرانُ مِتر کردنِ خیابون
این شده کارِ هر روزِ جَوون
یِه ایرانُ یِه جِماعتِ خاک بَر سَر
آخوندهایی با هاله نور دورِ سَر
یِه ایرانُ یِه اِلهام چَرخَنده
17
هنرپیشه هایی که پولُ هستن بَنده
یِه ایرانُ یِه وزارتِ اِرشاد
بازیگرُ خواننده هایِ لوسُ گُشاد
یِه ایرانُ یِه چاهِ پُر از نامِه
یِه شیری که توو زنجیرُ رامِ
یِه ایرانُ شکمِ گرسنهُ چشم هایِ هیز
چشمهایی که توو خیابون میکنن زِنای تمیز
یِه ایرانُ فقط مَرگ بر اینُ- اون
یِه مِلتی که نداشت یِه سِتاره توو آسمون
یِه ایران ، که اَصلاً گورِ پدرِ ایران
زنده باد سُلیمانُ خُرَم سُلطان
یِه ایرانی که باید بِه حالِش گریست
چون این روزها هیچکی بِه فِکرش نیست
یِه ایرانی که باید به حالِش گریست …
18
19
عمقِ باوَر
مثِ سگی که وِل کرده قَلّادِه
گاز بگیر هر کی روبروت ایستاده
بزنُ بِشکن هر چی هستُ نیست
حالا تو خدایی اگه خدایی نیست … )داستایوفسکی(
عمقِ باورت به اندازه طولِ مناره هاست
مناره آلتِ مقدسِ تمومِ باکره هاست
اگر طبقِ مسیحیت خدا یِه جسمِ
یِه فاحشه نصَرانی خواستارِ آلتِ خداست …
رویِ پیشونی روحانی شهر اگه سیاه ست
از عبادت نیست ، بلکه از ریاست
یِه چیز هیچوقت از رویِ زمین پاک نمیشه
اون خونِ تمومِ آدمهایِ بیگناست
تجاوز کن مثِ تلویزیون به مغزهایِ باکِره
21
فکرها رُ واسه رضایِ خدا کُن مُصادِره
) همه رُ طاغی بکن ولی از کمر بِه پایین )جورج اورول 1981
ببین جانشین هایِ خدا رُ رویِ زمین
دیروز شکنجه شدیُ امروز شکنجه گر
دیروز غارت شدیُ امروز غارَتگر
دیروز خون دادی توو جنگِ چَزابه
امروز اِرشاد میکنی مردمُ با بطریِ نوشابِه
دیروز زندانی بودیُ امروز زندانبان
دیروز یک قطره خون دادیُ امروز یِه دریا خون کردی رَوان
دیروز سربَند می بَستیُ امروز چِشم بَند
باورهایِ پوچِ تو درخت آرزوها رُ از ریشه کند
دیروز مَقتول بودیُ امروز قاتل
هیچوقت واسه مردم نمی شدی اَرزشی قائِل
هر قتلی که رُخ میده امروز ، تویی فاعِل
21
رویِ خوشبختیِ ما کشیدی پرده یِ حائِل
دیروزُ امروزِ ما بِخاطر تو از دست رفت
حوصله ما از هر چی هستُ نیست سَر رفت
دلمون بِه عدالتُ مَحکمه خُوش بود
دیدیم دزده بِه کمکِ آقا پلیسِ دَر رفت
22
فلسفه توویِ قبر
من غَرق شدم توویِ دریایِ اشک هایِ خدا
تاریخ تقسیم شد بَرام ، بِه قَبلُ بعدِ مرگِ ندا
من مَسخ شدم توویِ کتابایِ کافکا
کمرم شکست زیر قسطِ سودِ وامِ بانکا )بانکها(
هر شب کابوس دیدم بعد خوندنِ افسانه سیزیِف
درد کشیدم وقتی روسیه به خاکُ خون کشید مَردمِ کییِف
من شورش کردم که بِگم هستم
در آرزویِ بَر پاییِ آزادی هستم
من گذر کردم از سرزمینِ نیچه
فهمیدم که خیلی از ارزش ها هیچه
مرگ بهترین دلیلِ آسمونی انسان بودنِ
نیچه میگه کسی که اینو نفهمه کُودنِ
با هدایت احساس دردِ مشترک کردم
23
با بوف کور بغضِ هدایت رُ درک کردم
با کامو مُعترض بهِ ساختارُ طاغی شدم
واسه براَندازی هر چی تختِ یاغی شدم
فلسفه باید میگفت که زندگی به رنجِ زیستن می اَرزه؟
آیا خودکشی خوبِ واسه آدمی که بِخودش زیرِ قَرضِه؟
فلسفه مُرده بودُ واسِه سوالهایِ من جواب نداشت
اِستیوِن هاوکینگ از رویِ ویلچر اون رُ توو قبر میذاشت
توو دلِ من مثِ عراقُ سوریه جنگ بود
کُمِیتِ جیب ما همیشه لَنگ بود
تجاوزِ وحشی ها بهِ دخترایِ معصومِ کوبانی
دست توو مُستراح کردنِ بچه هایِ اَفغانی
همه جا تجاوزُ ، دردُ ، ضَجه بود
همه موشک ها وِل رویِ سَرِ بچه بود
کشتنِ مردم فلسطین بِه قصد قُربت بِه خدایِ یَهوِه
24
بچه هایِ غرقِ خون زیر آوارُ زنهایِ بیوِه
وعده سرزمینِ مُقدّس بِه قومِ برتر اِسرائیل
تصاحب زمین ها با مرگ بِه کمک عِزرائیل
عظمت در نگاه توست نه در آنچه می نِگری ناتائیل )آندره ژید(
پس بیدار شو از خواب موسی، سلیمان ، داوود، سَموئیل
شوهرایِ غلطیده توو خونُ زیرِآوار
یِه آینده مُبهَم با آرزوهایی بالایِ دار
عاشقم ، عاشقِ آزادیُ- عدلُ- داد
هرچند رنگِ خون بگیره شعرام ، مثِ کتابهایِ ساد
من فهمیدم که نمیشه بِه غَرب اُمید داشت
دیکتاتور توو دلها بارِ یأس میکاشت
میشه اینها رُ فهمید با حرفایِ نوآم چامسکی
اگه دل بکنی از پارتی لعنتیُ ویسکی
من یادگرفتم مثِ مایاکوفسکی واسه همه بمیرم
25
آزادی جریان داره توویِ تارُ پودُ ضمیرم
پس من زیر بارِ حرفِ زور نمیرم
مثِ کامو میخوام که ایستاده بمیرم
26
خَر توو خَر
آخوندهایِ خَرُ- خَرهایِ سوار بَر مَردم
بهشتی که ممنوع شده تووش دونه هایِ گَندم
تو میگی که سیب بوده توو قصّه فرضاً
آدم نیستم اگه نَفروشَمِش بِه یِه دونه اَرزن )حافظ(
باز حاکمِ شَرعُ جوخه اِعدامُ دارُ طناب
آخوندِ چاقُ عَبایی که گرفته بویِ کباب
اُلگویِ روحانیت یِه داعشی مثِ نوَاب )نواب صفوی(
صیغه کردن دخترها فقط واسه صَواب
حُکمِ نزدیکی زنُ شوهر رویِ شُتر )حدیث(
زِنایِ محسنه یِه بسیجی رویِ موتور
راه کجِ حجُ نامه هایِ توویِ چاه
عکسِ سِلفی امام توویِ ماه
زدنِ ریشه ملت مثِ علفِ هرز
27
باز از صندوقِ توسعه ملّی گرفتنِ قَرض
دست بهِ دُعا وُ نماز بِه قصدِ بارون
خشکی بیشترِ دریاچه ارومیهُ رودِ کارون
نگرانی مردم نسبت بِه وضعِ محیطِ زیست
توویِ کشوری که هیچکسی پاسخگو نیست …
باز تلویزیونُ بحث سیاست چُماقُ هَویج
ذهن هایِ مُصادره شدهُ آدم هایِ گیج
تشبیه خارج بِه دستکشِ چَرمُ دَستِ چُدَنی
داخل مشغولِ غارتِ بیت المالُ بِه یغما بُردنی
سوزوندنِ پول ها بِه بهَانه جنگِ نرم
کشتنِ مَردمِ بی گناه با سلاحِ گرم
برپایی نماز بِه سمتِ قبله پولُ قُدرت
مسئولینِ دزد ولی عاشقِ خِدمت
هدایتِ مَردم با کردنِ توو گونی
28
صحبت از خوبیِ خدا با دَستهایِ خونی …
خَر شدم بازُ یِه کلاهِ شرعی رفتِ رو سَرم
روضِه گذاشتن ، واسه جمع کردنِ پولها توو حَرَم
بودجه سنگین گذاشتن واسه حوزه یِ عِلمیه
یکی بگه بِه ما چیِ این حوزه عِلمیه
بِه جز ترویجِ فرهنگ ریا وَ تَقیه
زیر سوال بردنِ اِعتقاداتِ بَقیه …
آگهی دادن واسه پیش فروشِ زمینهایِ بهشت
که تَن زن واسه مَرد شده یِه زمین زیرِ کِشت )حدیث(
یِه آخوند ، بزرگ سَر دَرِش نِوشت
که فقط شیعه ها میرَن بِهشت )حدیث(
29
31
دانشگاه
باید با پایِ چپ رفت یا راست ، توو مُستراح
تو یِه چیزی بگو جنابِ مهندسُ دکترِ جَرّاح
بگو وقتی نیوتن داشت وضع میکرد قانونِ جاذبه
علمایِ ما وضع کردن قانونِ شستن رُ با آفتابه
دکتر یِه چیزی بگو که بدونیم لال نیستی
تو هَم مثِ این جماعتِ شُغال نیستی
بگو توو سفینه آپلو قبله کجاست
توو آسمون ، نشونیِ خونه خدا کجاست
بگو تو شیش ماهِ شبِ قطب ،کی نمازِ ظهر بخونیم
نگو نمیشه که اَصلاً ما توو قُطب بمونیم
دکتر تو یِه چیزی بِه ما بگو از فلسفه
نگو فلسفه خلاصه میشه بِه کنجکاویِ زیر مَلحَفه
مهندس، تو یِه چیزی بگو از پروژه ها
31
بگو از جنسِ بدِ میلگِردُ جازدن فِرفورژِه ها
نه اِنگار که از شما آبی گرم نمیشه
وضع همینه وقتی دانشگاه سَهمیه ایی شِه
وقتی کیلو کیلو مَدرک میدن
جِدی با این وضعِ دانشگاه ها ریدَن
همش تئوریُ دریغ از کارِ عملی
فقط یِه مدرک بگیریم سَمبُلی
سرگرم باشیمُ بِه چیزای اصلی فکر نکنیم
از درس بگیمُ دردها رُ ذکر نکینم
که ای کاش واقعا درس ها ، درس بود!!!
خوندنِ وصیتِ اِمام یِه چیزِ نحس بود
خوندنِ کتابهایی که بِه هیچ دردی نمیخورن
از بالا تا پایین صفحات از اَراجیف پُرَن
از لحاظِ علمی هم که از ژاپن جلوییم
32
ما سازنده بهترین کبابُ-دیزیُ-پُلوییم
واسه تولد همه کیکِ زرد داریم
توو دانشگاه به ازای دو تا زن یِه مَرد داریم
همه با بولوتوث توو گوشی مشغولِ کاریم
کافور زیاد میریزن ولی ما باز بارداریم
یاد میگیریم گنجیشک رُ جایِ قناری رنگ کنیم توو رنگ رَزی
همه جور آدمی هست توو دانشگاه ، حتی آدمایِ عوضی
که هر کدوم بیمارنُ دارن یِه مرضی
گوسفندا با پایِ خودشون میرَن کله پَزی
یه مَدرک میگریم مثِ کُردان یا مَحموتی )محمود احمودی نژاد(
بعد میگیریم ژِستِ مَردم دوستیُ لوطی
مردم ساده رُ هم خَر میکنیم
پیش مَردم چشامون رُ تَر میکنیم
آب میریزیم اونجا که میسوزه با شِلَنگ
33
هر روز پروژه اِفتتاح میکنیم با کُلَنگ
بِبخش منو که این وسط نمی بینم چیزِ قشنگ
با این جماعتِ داغونُ مَنگِ مَنگ
پس واسه من کلاسِ مدرکت رُ نذار
که واست شمشیر نکِشم مثِ سِزار
اگه مدرک میخوای شلوارت رُ درآر
رویِ تخت واسه اُستاد کارِ عملی بیار
که استاد حال کنهُ ببینه چی بارِته
راستی ، اون مدیرِه که هم اِسمتِ چی کارِته
خلاصه هواِی استاد رُ داشته باش
هر چی گفت تو با علاقه بذار لاش
واسه کسبِ مَدرک با معدلِ خوب
نیاز داری پیشِ اُستاد باشی یِه بچه خوب
34
35
واسه یِه دُلار
به عقلِت مینازی مثِ کانت
بورسیه تحصیلی میگیری بِه کمکِ رانت
ثمره عقلت صادارتِ تانکُ موشکِ
هر بمب مساوی با یتیم شدنِ یک کودک
هر چراغی که نگاه میکنی خاموشِ
مغز تو سهمِ ضَحاکِ مار دوشِ
نماینده مَردم توو مَجلس پس کوشِش؟؟؟
توو آنتالیا امشب کنسرتِ گوگوشِ
واسه ورود به سالُن پول لازِمه
پول بیار که هواپیما عازِمه
پس …
واسه یِه دلار بیشتر مَلَق بزن
پیش حرفِ حساب فقط وَق بزن
36
دستت که به اِلهام چَرخنده نرسید
تو زیرِ پتو بروُ جَلق بزن
دعا کن توو نماز واسه هم مَسلکات
دزدی از بیت المالُ اِدامه بَرکات
هَواتو داره آقا از همه جَهات
هزینه کن واسه زنت از سَهمِ زکات
سلامِ منو برسون بِه مُنشی خوشکلُ لوس
از طرف من مادرِ چاوِز رُ ببوس
خیلی دوست داشتم که باهاش بِشَم دوست
ولی نشد ، چون سرانجامِ کار دستِ اوست
ما که صدامون نمیرسه مثِ حاج آقا رَسایی بِه جایی
ما مثِ سوسک کشته میشیم زیرِ دَمپایی
جمع نماینده هایِ مجلسِ لُمپَنُ قُلابی
واسه رانتِ بیشتر ، تشکیلِ لابی
37
اگه بخوای تو هَم حرفِ زیاد بزنی
عکس با روبانِ سیاه توویِ قابی
…………………………………………………….
چرا بشر محکوم به آزادیست؟
محکوم است از آن رو که خود را نیافریده است و در عین حال آزاد است زیرا
همین که پا به جهان گذاشت مسئول همه کارهایی است که انجام میدهد.
)اگزیستانسیالیست و اصالت بشر – سارتر(
38
شلوارت رُ بِچسب
دوباره شکسته صِدام توویِ بغضِ گلوم
آینده بَرام مثِ روز شده مَعلوم
همه طَردَم کردنُ رفتن
حسِ تنهایی که نشسته پَهلوم
خستم از زمینُ زمان
یِه دنیایی که نداد بِهم اَمان
سیبل مَنَمُ بِه سَمتِ من نِشونِه گرفته شده پیکان
بِزن ، ما که خیری ندیدیم از این جهان
دارم میگردم دنبالِ یِه جُفت گوش
که بِکُنم حرفام رُ تووش
میگی بیخودی دارم میزَنمَ جوش
باشه، ولی بهم بگو روزایِ خوبِ من کوش
نه توویِ زندگی داشتیم عشقُ حالی
39
نه واسه پریدن داشتیم بالی
آخرِش میمیریمُ چالیم
میان همه سَرِ قبرم واسِه گودبایُ دالی
37 سال حقِ این ملت رُ خوردن
چه جوونهایی زیر این خاک مُردن
قاتل هایی که پادشاه شدنُ لُردَن
آقازاده هایی که ویراژ میدَن توویِ جُردَن
منمو یِه تَنِ پاره با کُلّی خَراش
جِسم سالم ، ولی روحم داغونِ بَغلاش
همینِ وضعمُ ندارم ایده ایی بَراش
دست پَروردِه یِه خدایِ نقاش
رنگ هایِ شاد ، قسمتِ از ما بِهتراش
قسمت ما هم شد رنگ هایِ سیاش
یِه جُفت پا دارم که مسیرهایِ بُن بَستِ راش
41
یِه دل که ای کاش رُ میکاشت
باید تَوقع داشت که از هیچکس نباید تَوقع داشت
ما می کاشتیمُ دیگران میکردن بَرداشت
توو جاییَم که هیچکی نیست سَرجاش
مُشکل داره از پایین تا بالاش
پس آش ، ماش بیرونِ گود باش
شَلوارت رُ بِچَسبُ مواظبِ خودت باش
41
به من چه
به من چه مِصرُ طورِ سیناش
یا اینکه چه بَلایی میاد سَرِ مَردماش
به من چه موسیُ گوساله طلاییِ سامِری
وقتی چند ماهِه گوشت سَر سُفره اَت نداری
به من چه که چی شد یونس رُ خورد یِه نَهنگ
وقتی واسِه هزینه سبزی پلو ماهیِ عید، بهِت عرصه میشه تنگ
به من چه صالِحُ شُترُ کوهی که جِر خورد
وقتی کارآفرین برتر 3333 میلیارد از پولها رُ خُورد
به من چه که چی شد شَقُ القَمر شد؟
وقتی زندگی برام یِه چیز بی ثَمر شد
به من چه که مَریم اصلاً بوده باکِره؟؟؟
وقتی پیر پِسر شدمُ دلم حسرتِ زن داره
به من چه که خدا ، مسیح رُ توو آسمون بُرد یا نَبُرد؟
42
وقتی رویِ زمینش هر کی بِه ما رسید حَقِ ما رُ خورد
به من چه که مسیح آدمِ مُرده رُ زنده کرد
وقتی کشیشُ آخوند ، آدمِ زنده رُ مُرده کرد!
به من چه که کی نقشه تَثلیثُ الوَهیت رُ کِشید؟
وقتی توو حکومتی بودم که مَغزم رُ بِه صَلیب میکِشید
به من چه که پسرِ نوح با بدان نِشست
وقتی پسر جایِ پدر واسه رهبری نشِست
به من چه قِصه آفرینشِ آدمُ حوّا
وقتی یکی دیگه گناه کرد ، چوبِشُ خوردیم ما
به من چه که چند سال خوابیدن توو غار ، اَصحابِ کهف
وقتی صُبح پامیشی میبینی باز رو قیمت جنس ها رَف )رفت(
به من چه حسین آب واسه نوشیدن نداشت
وقتی خوزستان نفت داشت ، ولی آبِ سالم نداشت
به من چه که اِسحاق بود یا اِسماعیل توو قَضیِه قربانی
43
وقتی که اِعتقاد ندارم بِه خود بَرتر دانی
به من چه سوشیانت ، مسیح یا مَهدی میاد
وقتی از هر چی قِصّه است بَدم میاد
به من چه که بِحق شده قائِم
وقتی توو ظلمُ جُور هستیم دائم …
بِذار عدالت گستر بِخوابه ، بیخودی بیدارِش نکن
دَرگیرِ زمینُ گِرونی گوجِهُ خیارِش نکن …
اینه حکایت ما وُ آسمونی که نجوا واسه گوشهایِ کر داشت
یِه عدالت گستری که سَر رویِ بالشتِ پَر داشت
یِه کشوری که آدم تووش کم بود
در عوض تا دلت بخواد خَر داشت
44
برای مردمی که حتی به نان شب خود محتاج هستند صحبت از نونِ مانا موسی
کردن حرف پوچی است.
برای مردمی که در جهیزیه دختران خود مانده اند صحبت از گوساله تمام طلای
سامری کردن حرف پوچی است.
برای مردمی که سبزی پلو ماهی شب عید به خاطره ای از سالهای بسیار دور
برایشان تبدیل شده است صحبت از نهنگِ یونس حرف پوچی است.
برای مردمی که جوانانش در آرزوی ازدواج بسر میبرند و فقط در رویاها به این
مقوله دست میابند آن هم برای خودارضایی ، صحبت از مریم باکره حرف پوچی
است.
برای مردمی که مغزشان به صلیب کشیده شده ، صحبت از دست و پای میخ شده
مسیح حرف پوچی است.
برای مردمی که صبح که از خواب بیدار میشوند و نِسبت به دیروز با افزایش
قیمت اَجناس مواجه میشوند. صحبت از اصحاب کهف حرف پوچی است.
برای مردمی که در اُستان محل زندگیشان تمام درآمد یک کشور را تامین میکنند
ولی حتی آب سالم برای نوشیدن ندارند ، صحبت از حسین و تشنه لب بودن
حرف پوچی است. برای مردمی که ….
45
همه گِلیم
کدوم قاعِده ، کدوم اُصول ؟؟؟
توویِ دنیا حرفِ اوّلُ میزنه ، فقط پول
کارِت جلو میره اگه داری پولُ پارتی
اگر نه توو زندگی وسطِ سیبلِ دارتی
عشقُ عاشقیُ این حرفا چیه
نخوری میخورَنت اینجا هر کی هرکیه
عشقُ عاشقی یعنی مِهریهُ تجارتِ سکّه
طفلی دلم که از این وضع شده شوکه
از حرفام ناراحت نَشو وُ نگیر گِله
همه میدونن زبون من خیلی روکِه
من نگاهم با نگاهِ تو فرق داره
افکار من 223 ولت برق داره
من میگم :
46
چه فرقی داره که رو فرش باشی یا رو گِلیم
وقتی که آخرش همه زیرِ گلیم
پس چه فرقی داره پِراید با پِرادو
رئیس جمهور باشی یا یِه پا دو
میگذره زندگی چه غمگینُ چه شادُ
یا دوستی نداشته باشی که برات بیاره کادو
چه فرقی هست بین بودن یا نبودن
اونایی که بالا میرن سریع تر نابودن )مولوی(
چه فرقی هست بین آدمُ حیوون
وقتی بعضی آدم ها پست تَرن از حیوون
یِه انسانی که از انسانیت نداشت رنگُ نِشون
بِه جایِ درون مُنعطِف شده بود بِه بیرون
47
خاتون
ماهی ها همه توویِ سکوت میمیرَن
پرنده ها همه توویِ قفس اَسیرن
رابین هودا علیه مَردم اَجیرن
بیشتر مردم پول ندارنُ فقیرَن
همه چی خشکیده مثِ دریاچه یِ هامون
علت حرف هایِ من فقط تویی خاتون
خاتون ، شهرِت سیستان زیر بی تفاوتی دَفن شده
دخترت توو کارِ فروش آغوشُ تَن شده
دیگه زمینِ شهر گَندم نمیده
هیچکی شادی بهِ این مَردم نِمیده
خاتون بابا شب ها زیرِ پتو گریه می کُنه
داداش از نبودی مَواد هر شب گلایه می کُنه
دیگه توو بیشِه ها خبری از سارُ تِمساح نیست
48
همه مُردنُ رَمقی هم واسه ما نیست
خاتون خونه ها زیرِ کوهِ خاک میره
صبحونه یِه تیکِه نونِ بی پَنیره
بذار که از ناهارُ شام دیگه نگم
خاتون من اینجا در آرزویِ مَرگم
سیستان رفته زیر خاک مثِ شهرِ سوخته
بابا به ظهورِ آقا توو شبِ جمعه چشم دوخته
میگه اگه بیاد واسه دردایِ ما میشه فَرَج
راستی قرارِ از مَکّه یِه اتوبان بِزَنن تا کرَج
که اَمنیّت ایشون تضمین باشه
تو مَکّه دشمن شاید در کمین باشه
خاتون بابا این حرفا رُ از روحانیِ مَسجد میگه
راستی روستایِ اَجدادیمون اَلآن زیرِ تَلی از ریگِ
ولی من به آینده زیاد خوش بین نیستم
49
من چند هفته دیگه بیشتر توویِ این شهر نیستم
میگن توویِ دُبی واسه من کار هست
احمد گفته بیا ….
واسه تو هَم اینجا ، جا هست
ببخش که شبهایِ جمعه کم میام پیشِت
بِه خدا قسم نمیخوام با حرفام بِزنم نیشِت
گناه کردهُ نکرده مَن رُ ببخش خاتون
خوش بِحالت که زود رفتی از بِینمون
51
حق
رویِ تمومِ گلوله ها اِسم توست
اِسم تو تمومِ مَغزها رُ شُست
تمومِ جنازه ها با تَمبرِ تو هر روز
بِه زیرِ زمینِ نِفرین شده میشه پُست
همه میگن حَقَنُ خدا با اوناست…
اگه خدا با اوناست ، پس کی با ماست؟؟؟
اگه حق با توئه ، برو وُ تمام سَرها رُ بِزَن
کودک ها رُ بکش ، تجاوز کن بهِ زن ها ایضاً
تمام مَردها رُ بگیر بِه بَردِگی
ترویج بِده فرهنگِ ریا وُ سَرکَردِگی
مُنجیِ خوب قصّه ما الآن کجاست …
زیرِ پَتو قایِم شده با عرضِ شَرمندِگی
بِه غنیمت بگیر تموم زن ها رُ
51
مثِ یِه کالا ببین جنس زن ها رُ
تجاوز رُ حلال کن واسه تمومِ سَربازا
) دریاب غنیمت هایِ جنگِ خدا رُ )نساء 21
حق مثِ یک کیسه بوکس ، آویزونُ لَق
هر کی کم میاره یِه مُشت میزنه بِه حق
یکی ژِنده پوشِ ریاکارِ دوستدارِ مردم
یکی کُت شلواری شیکُ شَقُ رَق
حق کجاست؟؟؟ پیشِ محمّد یا مسیح؟؟؟
میگی پیشِ کیه ؟؟؟ کشیش یا فَقیه ؟؟؟
توویِ کتابِ قرآنِ – اِنجیل یا عهد عتیق
کدوم میتونه توو زندگیت برَات باشه رفیق
حق با کانتِ، هِگِل یا هایدگِر
حق به باد میره با حرفایِ گالیله و کِپلِر
هر پیغمبری که مُسلَح شد اندیشه اَش پیروز شد )ماکیاولی(
52
بعد مشغولِ تکثیرِ پیروانش با نعوظ شد
حق تلخِ مثِ مناره های سَرِ دوران تیموری
دوران جاهلیتُ دخترهایِ زنده به گوری
که بِه جُرمِ زن بودن بی دلیل میمیرن
چند دقیقه افسوس میخوریم بعد از ذهن ها میرَن
میخوام از تمومِ حرفام بگیری یِه نتیجه
از نتیجه حرفام بگیری سَرگیجه
ویرونی دنیا بهتره با حقیقت
نجاتِ دنیا با دروغ یعنی مُصیبت
حق یِه بُتِ ، تو باش ابراهیمِ بُت شکن
از حقُ هر چی تَقَدُّسِ دل بکن
بِشکن ، این بُتِ برتری رُ بِشکن
این تاجِ سَروری رُ بِشکن
پُشت کن بهِ ارزش هایِ بی اَرزش
53
این رونقِ حورُ پری رُ بِشکن
…………………………………………
عیسی به پولِس اعتراض میکند که مسیحی که شما برساخته اید مسیح واقعی
نیست. میگوید: “عیسی ناصری منم. هیچگاه مصلوب نشدم و هیچگاه رستاخیز
نیافتم. من پسر مریم و یوسفِ نجّار ناصری هستم. من پسر خدا نیستم ، که مانند
هر کس دیگری پسر انسانم”. پولِس میگوید که: “در بطن پوسیدگی و ظلم و
فقر این دنیا ، مسیحایِ مصلوب و رستاخیز یافته تسلایی ارزشمند برای انسانِ
شریف ، انسان مظلوم بوده است. حالا راست یا دروغ، من اهمیتی نمیدهم. برای
نجات دنیا این کافی است”.
عیسی پاسخ میدهد:” ویران شدن دنیا در اثر حقیقت بهتر از نجات یافتن آن
توسط دروغ است”. )آخرین وسوسه ی مسیح(
نکته جالب این است که )برتراند راسل( فیلسوف معاصر هم در حالیکه در کتاب
چرا یک مسیحی نیستم به نقد و کوبیدن مسحیت میپردازد بطور مشابهی به همان
جمله بالا اشاره میکند:”بهتر است که دنیا از میان برود تا من یا شخص دیگری
به دروغ معتقد باشیم.مذهب آیین فکر حکم میکند که تفاله های جهان در آتشی
سوزان بسوزند و از میان بروند.”
54
سابیدَنِ کَشک
اینجا جایِ تو نیست که پَهن کردی فَرش
موهات سفیدُ چروک رو صورتت بَسته نَقش
پیشرفت مال اونِ که با بزرگا داره حَشرُ نَشر
پول دارا یا اون آقازاده هایِ تَنِ لَش
تو بشینُ مشغول باش بِه سابیدنِ کَشک
دوباره گونه هات تَر شدهُ داره میریزه اَشک
عشقت ولِت کردُ دیگه نمیکنه برات غَش
میپره با کسی که از پارو بالا میره پولُ پَلَش
غم خوبه گاهی اوقات یِه نَمش
ولی غم بوده توو زندگیت هَمش
اگه بمیری دنیا واسه مرگِت میگیره جَش )جشن(
بی پولی ، پس جنازت رو زمینُ بو میگیره نَعش
هر کی هر چی گفت تو میگی باشه چَشم
55
بی ارزش تری حتی از اون یِه ذره پَشم
زندگیت گذشت به اِی کاش هَمش
آخر زندگی مگه چیزی جُز مرگِ تَهش
هر کی وایستاد جلوت بِکُن خَفَش
نشینُ برو حقت رُ بگیر اَزش
وا بِدی توو این کشور میشی زنده – زنده تجزیه
شانس بیاری آخرِش مرگِ مَغزیه
حقِ تو سهمِ آقازاده بَعدیه
مُتنفرم من از ریا وُ اَصلِ تَقیه
سفره هامون اینجا همیشه پُر از خالیه
خراب شده دوباره وضعِ مالیه
زیاد شده توو شهر اَمثالِ گالیله
که میگه واسه جدایی دین از سیاست صدها دلیله
دلم گیر افتادهُ داره میمیره
56
میخوام برم از اینجا ولی دلم اَسیره
اینجا شوفِر شده استادُ دبیرش
تو گور میلرزه تن کوروشِ کبیرش
دختراش شدن اینجا فاسدُ فاحِشه
هر ماشینی که بوق زد میخواد تووش جا بشه
میاد بالا وُ سرِ قیمت یِه جوری راضی میشه
خوب واسه پول در آوردن اینَم یِه راهِشه!!!
جوونهاش بَنگیُ توو جوب رَعشه وُ نَعشه
میخواد مرگ مُسَکِن این دردهاش شِه
یا جوون دانشگاهیُ تحصیل کرده
که باید مثِ سوسک زیر پایِ بالایی لِه بِشه
57
بیگانه
صبح شد شبُ – شب شد صبح
زندگی یعنی تکرارِ این روزهایِ گُه
زندگی تلخ با جماعتِ گوسفندی
که خر میشن با یِه تیکه نون قَندی
هر کی میگه اینجا خوبه اَلکیه
همه چیز اینجا بَدُ پولَکیه
همش بین چهارُ پنج لَنگیم
ما مَواد نکشیده اینجور مَنگیم
ما خوشی ندیدیمُ مَست یِه حَبه اَنگوریم
ما بِه چیزهایی که نداریم مغروریم
یِه تاریخ که هیچی اَزش نمیدونیم
ما از روزنامه فقط صفحه حوادث میخونیم
ما همیشه مُعترض بهِ گرونی آبُ- برقُ- گازیم
58
ولی دَم نمیزنیم ، حتماً راضیم
میخوایم بمونیم بِه هَر قیمتی توو بازی
پس بازی می کنیم نقشِ یِه گوسفند نازنازی
که همه چی آرومِهُ ما هَم سَر بِراهیم
آقا اجازه! شاگرد زرنگِ این کلاس ماییم
دنبال یِه زمینِ سرسبزیم واسه چِرا
غذا وُ سِکسِ مون هم باشه بِرا
این نشان یِه زندگی ایدِه آله
واسه پرنده دل این مثِ یِه بالِ
گول نزن خودت رُ ، این پرنده توو قفسه
توو این خونه حتی پریدن نَحسه
دستِ آدمها اینجا همه سَنگه
کی میگه پریدن قَشنگه ؟؟؟
تو نَچشیدی تا حالا معنیِ شکست
59
هیچکسی رو بالِ شکستم مَرهَم نَبست
اینجا نفرین شده هر کویُ بَرزَنش
من یِه کبوترم که کبودِ تَنش
اینجا کبوتر رُ میخوان واسه خاصیتِ اَنِش
نه واسه حرفی که میاد بیرون از دَهنِش
اینجا جنگلِ وُ آدم ها حیووناش
خرُ – گوسفندُ ما بَقی گونِه هاش
من توو سرزمین خودم ، دارم حسِ غُربت زده
یه کبوتر با چشمایِ خیره شدهُ بُهت زده
حالُ هوایِ این روزهایِ این جنگل بَده
یِه روز این جماعتِ حیوون باید تاوان بِده
61
این بیداری ناگهانی در این اتاق تاریک با صدای شهری که ناگهان در نظرم
بیگانه می نماید چه معنایی دارد؟وَ همه چیز به نظرم بیگانه است ،همه چیز، بی
هیچکس که به من تعلق داشته باشد ، بی هیچ محل اِختفایی تا این زخم شفا
یابد. اینجا چه کنم؟این لبخندها و این اَداها چه معنایی دارند؟خانه من اینجاست
و نه هیچ کجای دیگر. و دنیا محوطه ی ناشناخته ای است که در آن قلب من
به هیچ چیز میل و گرایش ندارد. بیگانه_ چه کسی میداند معنای این واژه
چیست؟)یادداشتها – کامو(
61
قانونِ اَساسی
مثِ تارِ عنکبوت می مونه قانونِ اَساسی )هیتلر(
رَد میشن دزد بُزرگا وُ آدم هایِ سیاسی
گیر میفتن آدم کوچیک ها و روز مُزدها
جماعتِ بَدبختِ آفتابِه دُزدها
سر چند گِرَم مواد میره بِه مَسلخ
دونه دُرشت ها آزادن ، این یعنی قصّه تلخ
تیر میخوره توو مرز واسه چندتا جنسِ قاچاق
از مهلکه خیلی دور نشو ، بیا توویِ باغ
بزرگترین قاچاقچی کشور سِپاس )سپاه س(
میزنه ریشه این ملتُ با داس
تا هر چی هستُ نیست رُ واسه خودش بَرداره
هر کی حرف حق زد ، الآن بالایِ داره
کاری که سپاه کرد با این جماعتِ مُنگُل
62
توویِ تاریخ بخون ، نکرد حتی با ما قومِ مُغول
صورُ ساتِ همه جور خلاف توو کشور بِراست
پولُ قدرت براشون همون خداست
هر کی جُرم داشت ، ترفیع گرفت ، رفت یِه پُست بالاتر
مردم هر روز بدبختُ شما هر روز داراتر
ابزار سرکوب شد هر روز کاراتر
حرفِ سیاسی زدن هم شد بالاتر از خطر
مگه یادت رفته قاضی مُرتضوی
شروع کرد کارِش رُ توویِ دادگاه هایِ بَدَوی
بعد رئیس دادستانیُ تامینِ اِجتماعی شد
آخرِشَم با چند میلیارد پول بِه سمت خونه راهی شد
مگه یادت رفته چه حکم هایی داد قاضی صَلواتی یا مُقیسه
همون بی شرفِ ، همون کاسِه لیسه
چند نفرُ بعد انتخابات کرد توو زندان
63
همون که نداشت یِه ذره وجدان
همون روزایی که
توو این کشور حتی یِه مَرد نبود
که اگه بود وضعِ ما این نبود …
قانونی که واسه زن ارزش قائِل نبود
زن بِه چشمِ یِه آدمِ کامِل نبود
زن ، حقِ قضاوتُ شهادت نداشت
یُه قاضی اُلقضاتی که صداقت نداشت
یِه ترازویی که یِه وَرِش سنگین تَر بود
خونِ بعضی ها از بقیه رنگین تَر بود
قانونی که فقط اِسم عدالت رُ یَدَک میکشید
توویِ زندگی خصوصی مردم سَرَک میکشید
دَغدقَش بود که کی کرده وازِکتومی
نه گرفتنِ عَمامِه دارایِ خلاف کارِ قُمی
64
توو قانونِ ما، آزادی مُنتهی بِه خیابونِ بُن بَست بود
آدمِ بی پول ، همیشه مَحکومُ پَست بود
توو اِجرایِ قانون هاش واسه مَردم تبعیض بود
یِه قتلگاهی که از خونهایِ ریخته شده لیز بود
قانونی که با پول هایِ زیرِ میز میشد دُورِش زد
یه کلاهِ نمدی خوب از این پارچه ها باهاش بُرِش زد
قانونی که به ما می چسبید عین کَنه
زیرِ فشارمون میذاشت عین مَنگِنه
قانونی که واسه ما مثِ جُنون بود
ولی واسه خیلی ها آبُ نون بود
قانونی که واسه ما به رنگِ خون بود
ولی واسه خیلی ها آبُ نون بود
65
آقا
بالایِ تریبونیُ دوباره حرفهایِ قشنگ
پایین که بیای با مردم داری سَرِ جنگ
همیشه یِه چیزی میگی که واسَت بِه صَرفه
این مَردم ، مَردم کردنات همه حَرفه
پایِ عمل تو هم هستی مثِ بَقیه
تو هم اَهلِ عملی ، هم اَهلِ بَخیه
رو شونه هات میندازی یِه چَفیه
یِه چَفیه که واسه تَبرُک همیشه تُفیه
یِه زیراندازِ کهنهُ یِه عبایِ معمولی
که نشون بدی چقدر پیش مَردم مَسئولی
اینا همه ریاسُ جلو تِلویزیونه
واسه اینکه نشون بدی هستی یِه رَهبرِ نمونه
واسه اینکه بسازی از خودت یِه شخصیت مثِ ماندِلا
66
هستی توو کارِ نفت ، قاچاقُ ساختُ سازُ طلا
واردات داری از شیرِ مُرغ تا جوونِ آدمیزاد
زیرِ این خاک تو آدم کردیِ زیاد
نگاه نکن که حالا داری کیا بیا
یِه روزی مرگ دَم خونه تو هَم میاد
خونه که چه عرض کنم ، کاخِ کِرِملین
تو جادوگریُ بودی شاگردِ مِرلین
که اینجوری جادو شدن این ملّت
دَم نمیزنن با اینکه هستن توو خِفَت
خیلی ها برداشتن سَهمشون رُ از نظام مُشت مُشت
خیلی ها حسرتِ یِه شب شکمِ سیر اونها رو کُشت
چرا بِهت بَرخورده آقا جان کردی تُرش
تو که جات خوبهُ شبها میبینی خوابِ خوش
نا سلامتی تو هستی پولدارترین مُستضعفِ جهان
67
این دو روز دنیا رُ یِه کمکی بِه مردم کُن، آقا جان
من فقط دارم از تو یِه خواهشی
میشه حرف نزنیُ لال بِشی
تو رُ جونِ عزیزت دَم از خدا نزن
توو تلویزیون دیگه حرف از شهدا نزن
آخه تو خدا رُ هم بِه لَجن کشیدی
اونُ توو دلها کُشتیُ بِه کفن کشیدی
فقط بِچاپ مِلتُ خودتُ آقازاده هات
مجتبیُ- مُحسنُ بقیه شاهزاده هات
پس بشین سَرجاتُ فقط بِچاپ
بِخور ساندویچِ گوشتِ تنِ مردم رُ با سُسِ کَچاپ
68
نامه ای به آقا
سلام ثروتمندترین مستضعف جهان
اگر از حال ما پرسی که میدانم نمی پرسی ، مَلالی نیست جز دوری از آزادی و
عدالت…
معنایش را میدانید یا برایتان غریبه است؟؟؟
)فِروید( وقتی کتابهایش را که مخالف نظرات کلیسا و حکومت حاکم بود
میسوزاندن، به تمسخر میگفت ببینید ما چقدر پیشرفت کرده ایم که در قرون
وسطا اندیشمندانمان را میسوزاندن و حالا کتابهایمان …
حالا شما این مقایسه را در همین حکومت پُر از آزادی خودتان انجام بدهید
ببینید چند نفر به جرم نوشتن یک کتاب یا نظری برخلاف نظرِ دستگاه تبلیغاتی
شما و مراجع عالیقدری)!( که به اندازه همان جامع المقدمات حوزه هم سواد
ندارند به جرمِ اِرتداد محکوم و اعدام شدند.کتابها و افکار این مُرتدان تا کنون
جان چند انسان بیگناه را گرفته است؟یقینا در مقایسه هم ، میزان سوء استفاده
ای که از کتاب مقدس شده از هر کتاب و اندیشه ای بیشتر بوده است. می بینید
ما چند قرن از بلاد کفر)!( در آزادی بیان و عقیده عقب هستیم ، چه برسد به
شکل های دیگر آزادی.
69
نمیدانم چرا وقتی صحبت از مرجع تقلید و رهبری میشود سخن )گوبینو( در
ذهنم می آید :)) ما از اعقاب میمون ها نیستیم ولی با شتاب هر چه بیشتر به
سوی میمون شدن میرویم((.شما خود را رهبر و پیشوا می بینید و بهترین مردم
در نظر شما مطیع ترین آنهاست ، به عبارت بهتر میمون ترین آنها .آنهایی که
رفتار شما و خواسته هایتان را مثل میمون تقلید کنند. که این از ویژگی
حکومتهای توتالیتر و خودکامه ای مث شماست.
به هر حال ما از میمون بودن خسته شده ایم و میخواهیم برای یکبار هم که
شده انسان باشیم . به اندازه یک عمر میمون بودن و گوسفندی زندگی کردن را
تجربه کردیم لااقل اجازه دهید انسان وار بمیریم. حکومت شما در راستای همان
حکومت های دینی گذشته و کلیسا است. آنجا مخالفان را برای آنکه سر به راه
کنند ))گُلابی غمگین(( در مَقعدشان میکردند و حکومت شما بطری نوشابه.
محتوا یکی است تنها ظاهر قضیه تفاوت پیدا کرده است.
هر قتل و غارتی که زیر آسمان این کشور رخ میدهد نام شما و خاندانتان
میدرخشد و آسمان این کشور به برکت شما چلچراغ شده است.شما برای هیچ
انسانی چه زن و چه مرد ارزشی قائل نیستید.در نگرش شما زنها در محدوده
رختخواب و آشپزخانه تعریف شده اند به همین خاطر آنها را حقیر و پست
میدانید و سخنگوی آمریکا را که یک زنیست ، خطاب میکنید . من جواب شما
71
را از زبان )مورسو( در کتاب بیگانه آلبر کامو میدهم که تمام باورهای شما به
اندازه تارِ مویِ زنی هم ارزش ندارد شما هیچ تر از هیچی هستید که نشان
میدهید.شما به کارها و خدمتهای نکرده خود مغروید . شما کدام کار بزرگ را
کردید؟؟؟ تبدیل زندان اوین به بزرگترین دانشگاه ایران ،زدن رکورد دزدی و
اختلاس در طول تاریخ کشور، ترویج دادن فرهنگ ریا-دروغ و خرافه در
جامعه ، فلاکت بیشتر مردم و رواج تن فروشی برایِ نان و پسران جوانی که
فاضلاب ها امروز از نطفه های بی ثمرشان پُر است.
تلویزیون شما صبح و شب به مغزهای باکره این ملت تجاوز میکند ، صدا فقط
صدای مورد نظر شماست و تصویر هم تصویر مورد نظر شما. کاری که سیستم
شما با این مملکت کرد حتی قوم مغول هم نکرد.خرابی های قوم مغول را میتوان
با چند عَمله و بنا در مدت زمانی درست کرد و حتی بهترش را ساخت اما با
مغزهای ویران شده چه باید کرد؟شما تمام باورهای مردم را به لجن
کشیدید.تخریبی که شما به مغزهای این ملت زدید ، سالها درمانش طول خواهد
کشید و این بی عدالتی بزرگی است که در بنیان جهان موجود است که آموزش
شلیک با یک اسلحه در کمتر از ده دقیقه امکان پذیر است ولی برای پرورش
یک اندیشه چندین سال زمان نیاز است و همیشه نابود کردن راحتر از ساختن
است ، کاری که شما آن را خوب بلد هستید.
71
البته نگران نباشید و بروید آسوده بخوابید که سربازان سرکوبتان بیدارند و جرات
ندارد هیچکس ، هیچگاه به هیچ چیزِ شما چیزی بگوید که خدایی نکرده بر
بخورد ولی بدانید که ما بقول داستایفسکی به ادامه دادن ، ادامه میدهیم…
72
کفشِ آهنی
خیلی ها دَرگیریشون شُدِه کامُ جام
ولی من تویِ سَختی ها فقط بودِه جام
هنوز کفش هایِ آهنی بِه پام
توو هر قَدمِ جلوم ، هزار تا دام
هوا دوبارِه دلگیرُ خَفِه
آدمی که واسِه مرگ توویِ صَفه
عِدالت یعنی یِه ترازویِ دو کفِه
که سنگینتر یِه کفِه ، واسِه آقازاده تُحفِه
تا حرف زدیم بودِ باطومُ کُتَک
کبودی بدن با کمربندُ سَگَک
اونا دوست داشتن سرگرم باشیم با اَلَک دولَک
یا مِتر کنیم خیابونها رو از جُردن تا وَنَک
فقط اِدعا وُ دورغُ قُمپُض
73
کشور توویِ سراشیبیُ بُریدِه تُرمز
داره میره به سَمتِ جنگ
میاد بویِ باروتُ خونُ تُفنگ
دلم واسِه اَمنیت شده تَنگ
دلم تَنگ شده واسِه روزایِ قشنگ
همه روزام شُده تِکراری
از خروس خون صُبح تا بوقِ سَگ بیداری
روزام شده پُر از دَوَندِگیُ اِلتهاب
خَستمه ، ولی نمیاد بِه چشام یِه ذَره خواب
آبِ خوش از گلوم رَد نمیشه
محکوم شدم بهِ این وضع تا همیشه
توو زندگی نرسوندیم شَرُ هَمَش بودِه خیر
ولی نعمت ها شده نصیبِ غیر
من یِه چیز رُ از این دنیا فَهمیدم
74
من اینو با چِشمایِ خودم دیدم
که این دنیا هیچی نیست دَرِش
تو سَرِش رُ دیدیُ من دیدم تَهِش
این دنیا بزرگتر از منُ تو رُ خاک کرد
چه آدم هایی رُ از صفحهِ روزگار پاک کرد
من زندگی رُ دیگه آسون میگیرم
چون میترسَم که یِه روز توو غم بمیرم
میخوام این دو روز زندگی رُ شاد باشم
میخوام مثِ باد آزاد باشم
میخوام توو زندگیم راحت باشم
بِه امید روزایِ خوب از خواب پاشم
75
فروکاست
مردهایِ حیوونُ زن هایِ روسپی
تکثیرِ سربازایِ پیشوا با دستگاهِ فتوکپی
فروکاستِ اَرزش نه ، بلکه فروکاستِ انسان
زیرُ رو کُن جهان رُ ، شاید ببینی یک انسان
از عَدَن اومدیمُ حالا رسیدیم بِه عَدَم
حالا که هیچی نیست، من قِیدِ همه چی رُ زَدم
پوچیِ دنیا وُ این زندگیِ صنعتی
حالتِ تهوع بِه آدمهایِ شهرِ لَعنتی
شهری که آشفته استُ خواب نداره
چندین ساله که بی وقفه بیداره …
رُبات هایِ انسانیُ- انسان هایِ ماشینی
بَرپا کردیم یک آرمان شهرِ زمینی
واسه اینکه روحِ خدا رُ رویِ زمین ببینیم
76
جایِ خوب مالِ بالایی ها شدُ سَهمِ ما حاشیه نِشینی
فقط یِه اسمِ قشنگ بود مدینه یِ فاضِله
وقتیکه بِه اندازِه پولت برات اَرزش قائِله
ما بنا کردیم رویاهامون رُ رویِ پوچ
دَجّال خودِ مائیم با یک چشمِ لوچ
مسیح مردُ باغ زیتونِ جِتسمانی خُشکید
شهید چشم باز کرد ولی خودش رُ توو بهشت ندید
ما کاشتیم بُرج بِه جایِ کاشتِ کاج
زندگیِ خوب مالِ کسی که بهِ بزرگا بِده باج
خِشت رویِ خِشتُ اتاق رویِ اتاق
زَدن ، از ریشه هر درختی که بود توویِ باغ
اُطاق هایی که ساخته شدن تا داخلشون بِخوابیم
دنیایی که ساخته شده تا تووش بِمیریم )کامو(
خشکُ لَم یَزرع، مثِ خاکِ کویریم
77
در حسرت اینیم که از قفس پَر بگیریم
بجایِ خنده فقط میاد صدایِ چرخ دَنده
دلها مُرده است ولی جسم ها زنده
هستیُ اَصلِش تَحقیر شده
انسانیتِ انسان مُحتاجِ تعمیر شده
اینجا باید زندگی کنی با این انسان هایِ تباه شده
اِتوپیایِ تو کاسه یِ مُستراح شده
همه دردهات رُ بنویس توو نامه
فروکاستِ عقلِ تو به اندازه عمقِ چاه شده
78
)نیچه( بحثی به نام فروکاست ارزش ها دارد و تاکید میکند که ارزش های بی
ارزش گذشته را قربانی ارزش های متعالی فردا کنید.همه از این موضوع استقبال
میکنند اما به جای قربانی کردن فرهنگ بردگی ، تقدس باوری و خرافات ناگهان
اساسی ترین ارزش های انسانی قربانی میشود .انسان ها پای میز شام ، اخبار
نگاه میکنند و قتل و جنایت جاری در جهان را می بینند ولی راحت غذا میخورند
و جرعه جرعه آب خوش از گلوی مبارک پایین میدهند و رسانه ها سربازان
مورد نظر پیشوا را تربیت میکنند مردان حیوان و زنان روسپی . آنها به این تصویر
هر روزه عادت میکنند. آنها به لحظه جان دادن انسان ها پیش رویشان خو
گرفته اند و سپس سکوت میکنند و در این جنایات همدست میشوند و مقدمات
قحطی انسان روی زمین شروع میشود که نیچه این موضوع را هشدار میدهد))آیا
این اِتمامی به تاخیر افتاده است یا تاخیری به اِتمام رسیده ؟وارونه کردن
وارونگی ارزشها.این چیزی است که کِرم های ریز مشغول آن خواهند شد((.علم
به اوج خود میرسد و آرزوی همیشگی انسان برای ساخت ماشین هایی با ویژگی
های کاملا انسانی محقق میشود و انسان ، ماشین های انسانی میسازد ولی همین
انسان در روزمره گی ها خود اسیر ماشینی شدن میشود.
حالا دولت ها)دینی و غیر دینی( به انسان وعده مدینه فاضله میدهند .تمام
میراث زمین به یغما میرود و همه چیز خراب میشود حتی حکومتهای دینی بنیان
79
های دینی خود را خراب میکنند تا جایی که باغ جتسمانی با خاک یکسان
میشود و حالا کاج ها بریده و برج ها افراشته میشوند اما انسانها پس از همه
ساخت و سازها که از ترس دَجالی بود که رسانه ها آن را ساخته بودند، میفهمد
که همه دروغی بیش نبوده است ، پس فریب اینگونه گسترش میابد. ناگهان در
مدینه فاضله ای که با شعار آرمان انسانی و دنیایی که با برادری و برابری برپا
شده بود می بیند که تبعیض ها شروع میشود و ثروتمندان در مرکز شهر قرار
میگیرند و آنها که اعضای بدنشان خشت و خونشان مَلات این آرمان شهر بوده
به حاشیه ها رانده میشوند و دوباره همان روال گذشته جریان میابد و شهیدان
چشم باز میکنند و نه خودشان و نه میراث داران زمینی شان را در بهشت نمی
بینند و میفهمند که همه چیز دروغ و بی ثمر بوده است و همه چیز رو به افول
میرود. این بار انسان تحقیر شده به روال موجود عادت میکند و عادت میکند
که با انسانهای تباه شده مانند خودش زندگی کند و یقینا هیچ چیز در دنیا بدتر
از عادت کردن به بدبختی نیست. حالا در مانده از همه جا و متنفر به قهرمانان
زمینی و آسمانی ، احساس نزدیکی خاصی به کاسه مستراحی میکند که هر روز
اشک های ناکامی آرزوهایش را در آن میریزد و همیشه ، همه چیز پیش از
آنکه شروع شود پایان می یابد.
81
سُقوط
فرار کنُ بُرو از این جامعه یِ رو بِسقوط
پُشتِت رُ ببینی سنگ میشی مثِ زنِ لوط
تلویزیون ، تفریح ، روزنامه وَ کمی هم زِنا
اینِ حالُ روزِ جامعه یِ رو بِه فَنا
وقتی گوسفندا عاشقن بِحکومتِ گُرگ )راسل(
طَرد میشن تمومِ مغزهایِ بزرگ
حاکم بِه بهانه عدالتُ نون ، آزادی رُ بُرد
چشم باز کن که حاکم نونِ سَرِ سُفره رُ خورد
لعنتُ نفرینت رُ میبری بِه درگاهِ خدا
گوش تیز نکن که نَه وحی میاد ، نَه صدا
آسمون حرف داره باهات ولی از جنسِ سکوت
خودتیُ خودت هیچکی نیست پَهلوت
خدا رُ میشه دید ولی توویِ آینه
81
که داره دستایِ تو رُ می بینه
آسمون تَلخُ زمین شیرینه
اَبَرانسانی شو که وفادار بِه زمین )نیچه(
شَک کن بِه همه چیز، حتی خودِ شَک
شَک پلی سیلینیِ که گرفته میشه از کَپَک
از گذشته ها بِه ما یِه سِری قصّه رسیده
نپذیر قصه ایی رو که هیچکس ندیده
من رولِت دین رُ خوردم با طعمِ مسجدُ کلیسا )شطحیات نیچه(
تَهوعِ امروزِ من شاهِده وُ گُواه
پایِ آرمان هات نکن جون انسانها رُ فدا
خون نریز به نامُ برایِ خدا
…………………………………………
خدا به ما می آموزد که باید همچون انسانهایی بدون خدا زندگی کنیم… ما در
برابر خدا و با خدا، بدون خدا زندگی میکنیم.
)بونهافر – (
82
83
محکوم
دوباره پشتِ این خوابم ، دارم کابوس می بینم
یِه تاجُ تَختِ خالی ، واسه جُلوس می بینم
تمومِ حسُ حالم پُر از دردُ رنجِ
میگن سیاست اینجا ، مثِ یِه کوهِ گنجِ
سیاست مثِ بازیه که ما بازی نکرده میبازیم
ما اونقدر بدبختیم که بِه نونُ آبی راضیم
پیشِ رویِ حاکم ، سَرِمون رُ میبُرَن
چه سودی داره وقتی شیرها ، توو غُلُ زنجیر میغُرن
رو به روم پرتگاهُ پشت سَر جوخه اِعدام
چقدر بیگانه ام اینجا ، چقدر حس میکنم تنهام
زندگی کوتاه بود واسم ، در حد یِه چند ساعت
توویِ خواب هم نمیشه دید اِنگار ، رویایِ یِه خوابِ راحت
زندگیمون خیلی تلخ ، مثِ تاریخ میشه
84
مسیحی هر روز اینجا بِه صلیب میخ میشه
داره تاریخ رُ مینویسه هَمونی که پیروزه
ما فراموش میشیم اینجا ، بِه رَسمِ هر روزه
دنیا امروز ، توو دستِ آمریکا – انگلیسُ روسِ
محکوم بِه شکستِ ماهیِ)تنها( ، توو جنگِ با کوسه
……………………………………………
)) اگه از شب نگم از سگ بدترم (( )ش.ن(
آلبر کامو در جمع مسیحیانی که او را برای سخنرانی دعوت کرده اند لَب به
اعتراض در قبالِ سکوت مذهبیون در مقابل کشتار جنگ جهانی دوم و اعدام
هایِ سیاسی ژنرال فرانکو میگشاید:
” وقتی یک اسقف اسپانیایی اعدام های سیاسی را تایید میکند، دیگر او نه اُسقف
است، نه مسیحی و نه حتی انسان. او یک سگ است ، درست همانند کسی که
از منظر یک ایدئولوژی دستور اعدام میدهد ، بی آنکه خود اقدامی کند. ما انتظار
داریم آنان که نمی خواهند سگ باشند و مُصمم به پرداخت بهایی هستند تا آدمی
چیزی بیش از سگ باشد ، دوباره دور هم جمع شوند”
85
تظاهرات 22 بهمن
باز موسِمِ تظاهرات مَسخره 22 بهمن
جمع یِه مُشت آدمِ نادونُ لُمپَن
اینها همون مُنتظرانِ شَبِ جُمعن
آقا میاد چند هزار سالِ دیگه حتماً
جمع عاشقانِ بِه کیکُ ساندیس
حضور پر رنگِ جماعتِ کاسه لیس
آتیش زدن پرچم آمریکا وُ اِنگلیس
چرا دست هیچکسی پرچمِ ایران نیس )ت(
شعار میدن هم غزه هم لبنان
اِنگار نه اِنگار که اینجا هست ایران
می بینم مَردهایی با لباس سفیدُ یَقِه گارسُونی
چشم سِوم رو پیشونی ، این نمادِ فِراماسونی
چادری هایِ آفتاب مَهتاب ندیده
86
یِه جماعتی که تا حالا آینه ندیده
بعضی هاشون هم از اون خوشکِلان
اینها میشن سهمِ بزرگانُ – کَلان
دوباره شعارُ فحش بهِ اینُ اون
سالی یِه بار میشه مسئول ها رُ دید بینمون
همه جور آدمی می بینی هست اینجا
مغز کار نکشیده های پیرُ جَوون
بیخیال ، سَوا نکن این جماعت دَر هَمَن
خشکِ مذهبی ها هَمِه شون کودَنَن
اون وسط انگار یکی داره شمارِه میده
پشت بوته ها یکی خوابیدهُ داره میده
اُه اُه انگار اوضاع خیطِه
بریم جلو تا اون پسرِ ما رُ ندیده
عمو پورنگ رویِ سِن رفته با اَمیر قُلَک
87
داره میخونه اُردَکِ تَک تَکُ- تَک تَکِ اُردَک
داره میاد بالا از سِن عمو قَناد
مِلتُ ببین چقدر شده شاد
همه جیغُ دستُ هورا
ملت میاد از اون دور دورا
وای خدا اینجا شده نوستالژی
حیف که به خوشی زیاد دارم آلرژی
وای اِنگار پیشِ خدا توو آسمونم
اینجا مثِ بهشت می مونه گَمونم
فکر کنم رکوردِ گینِز اینجا بِراست
رکورد ، صفِ کیلومتریِ اتوبوس هاست
آدمهایی که جمع شدن از این وَرُ – اون وَر
همشون دارن ادعایِ پاره کردنِ باسَنِ خر
میگن :
88
ما همه سرباز رهبریم ، پس آمریکا رُ زیر پا لِه میکنیم
سالی چهار روز هوایِ پاک داریم، پس دنیا رُ پُرِ مِه میکنیم
بیا که شروع شده حرفِ سخنران
دوباره صحبت میشه از مُدیریتِ جهان
فکر کنم این جهان از فامیلاشونِ
رفیق گرمابه ، گلستانُ همیشه باهاشونِه
که اینجور همه جوره هواش رُ دارن
واسه مدیریتش از خودشون مایِه میذارن
سخنرانی تمومِه ما هم داریم میریم خونه
واسه دنیا ، امروز کشیدیم خَطُ نشونِه
حالا اونا حسابِ کار دستِشونِه
دنیا فردا بهتر از امروز می مونِه
89
هَمونا )هَمان ها(
قبرمُ بزرگ بساز، میخوام یِه دنیا آرزو بِه گور بِبَرم
همه پابَندِ قفس شدن ، ولی من میخوام بِپَرم
هیچکس جُز قُرصام منُ دَرکم نکرد
به هرکی دل دادم منُ ترکم کرد
یِه روح خسته یِه جسم بیمار کُنجِ اُتاق
دلم آتیش گرفته بَس که شده داغ
بِه جز غم چیزی نیست توویِ سَرَم
هر کی بوده رفته دیگه از دورُ بَرَم
چیزی واسه باخت ندارم پس کلّه خَرم
دنبالِ خوبی نیستم همش دنبال شَرم
نه از آب بیرون کشیدم کَرِه
نه بِه مُرادِ من چرخیده کُرِه
دلِ تو ، دنبال ماشینُ دخترُ- دور دورِه
91
ولی دلِ من از غمُ غصّه تو پُرِه
بِشینُ بنوش کلماتُ جُرعِه جُرعِه
حالا که دنیا با ما بدهُ اینقدر گُهِ
میخوام بگم برات از فرقِ من با تو
از همونایی که حقِ شادی ما رُ کردن وِتو
همونا که زندگیشون شده سِکسُ پارتی
دُور دُور میکنن با ماشین هایِ موزاراتی
همونا که باباشون پول میده بچه بِرِه دَرَکه
ولی بابایِ من با دستهای پُر پینِهُ پُر تَرَکِه
همونا که تابستون میرَن دُبِیُ آنتالیا
ولی تفریح من اینه که تا سَرِ کوچه بیا )م(
همونا که بُرُنزِه میکنن پوستُ با سولاریُوم
شیر توو خونه دارنُ ماهی گِرون توو آکواریوم
همونا که سَوار میشن بالُن هِلیوم
91
پُشتِش بزرگراهِ ولی میگه بوده وَکیوم
همونا که حقِ منُ تو رُ خوردن
پولها رُ دزدیدن ، فرار کردنُ بُردَن
همونا که بزرگترین قاچاقچی هایِ کشورَن
سیگارُ مَواد سَرِ سُفرَمون میارَن
همونا که دختر صادر میکنن دُبِی
پول در میارَن از مشهدُ جمکرانُ – رِی
همونا که پولُ قدرتُ رسانه دَستِشونه
اگه حرف بزنی میگیرن با هفت تیر سَمتِت نِشونه
شانس بیاریُ مُفسِد فی الاَرض نَشی
وَگر نه باید بِه جوخه اِعدام سِپُرده شی
بعد یِه طناب که می پیچه دورِ گَردَنِت
جایِ کبودی بازجویی ها رویِ بَدَنِت
میمیریُ سهمِ تو از دنیا میشه قَبرِت
92
چند روز بعد هم مَردم فراموش کَردَنِت
……………………………………….
شاید اولین متفکر اروپایی که پس از مسیحیت صحبت از حق مردم بر دولت
میکند )ژان ژاک روسو( است.پیش از او اگر صحبت از حق می شد مربوط به
حق خدا بر مردم بود و یا حق نماینده خدا روی زمین بر مردم ، که پادشاه آن
را غصب کرده بود می شد. او میگوید که دولتها موظف به تامین عدالت و آزادی
برای شهروندان به دور از هرگونه تبعیضی هستند.”دولت باید بیشترین خیر
عمومی و آزادی را تامین کند.اما آزادی بدون برابری وجود نخواهد
داشت.بنابراین دولت باید برابری خواه باشد.برابری به معنای برابری کامل قدرت
و ثروت نیست، بلکه به این معنی است که هیچکس نباید آنقدر ثروتمند باشد
که دیگری را بخرد و یا فردی آنقدر تهیدست باشد که خود را بفروشد. هیچکس
نباید قدرتی بیش از قدرتی که قانون به او داده است ، داشته باشد و آنچه قانون
به او داده است با نیروی طبیعی و روح آنها سازگار باشد. بدون برابری آزادی
نیست و اگر هم هست پوچ است”.او در فکر یک حکومت دینی است که آزادی
و عدالت بیاورد ولی بسیار زود با بیان جمله زیر سرخوردگی خود را نسبت به
حکومت دینی بیان میکند:”هر فردی دیر یا زود ناگزیر است بین ایمان به دین
و وفاداری به دولت یکی را انتخاب کند.”
93
طالعِ نحس
توو این کشور همه از هم طَلبکارَن
توویِ زندگی خصوصیت هم کار دارن
اینجا از 33 روز 31 روز عزاست
محرم ها صف هایِ کیلومتری واسه غذاست
میگن بخور تا خورده نشی
این قانون اولِ اَصلِ بَقاست
اینجا یِه کشور بدونِ آزادیه
یِه روز میگفتیم ما کجا وُ اون عربِ بادیِه
حالا ببین قطرُ- دُبِی کُجان؟؟؟
کشور منُ تو ، توویِ چه راهیه
ما سر سُفره پولِ نفت نداریم
زنده ایم ، ولی جای پیشرفت نداریم
ما طالعِ نحسِ سیزده ایم
94
ما شانس آوردن هفت نداریم
اینجا جسم ها سالم ولی روح ها مریض
جماعتِ گوسفند واسه گرگ یِه غذایِ لَذیذِ
حواست نباشه تو رُ میکنن یِه لُقمِه
اینجا نیست خبری از حاکمِ بزرگُ زُمبِه
همه غصه هاشونُ رو کول دارن
زندگی خوبه ، واسه اونها که پول دارن
اینجا همه درد دارند، واسه بازگو کردن لالَند
بِه چیزهای نداشته زندگیشون می بالَند
خوشی ندیدن پس اَلکی خوش میشن
دائم برات جانماز آب میکشن
همشون دارن اِدعایِ هفت هزار سال فرهنگ
بعد به هم فُحشِ ناموس میدن رنگا وا رَنگ
تَوقع نداشته باش چرخ نزنه لَنگ
95
وقتی جلو پات می بینی یِه دریا سنگ
همه از هم دورُ قَحر
تو میمونی یِه چشمِ خیسُ تَر
که بشینی گریه کنی بِه حال مَردُمِت
روزهای شادُ شیرینِ توویِ تقویم گُمِت
96
97
حاضر- غایب
خدا چیزی نگو دلم اَزَت خیلی پُرِه
عقده ها وجودم رُ از توو میخوره
دست رو دلم نذار که خونه
این گلایه هایِ یِه پیرمرد بِه ظاهر جَوونه
این گلایه ها وُ عقده هایِ یِه نَسلِه
دل پاره پاره رُ نمیشه زد وَصله
میخوام طرح کنم یِه مَسئله
جوابش یا نه است یا بله
چرا زندگی همه شده پُر از حیله
نگو چی شده که اِمشب بِه ما کردی پیله
حاضر غیاب میخوام بکنم ، بگو حاضر هستی یا نه
بگو خوابی یا بیدار نشستی یا نه
بگو تا حالا غرور کسی رُ شکستی یا نه
98
چشات رُ رویِ گریه های کسی بَستی یا نه
توویِ این دنیا ما شدیم واسه بعضی ها یه طُعمه
دوباره دلم گرفته مثِ غروبهایِ جُمعه
بگو تا کی میخوای این زمین رُ بِغَلطونی؟
ما که دیگه چیزی نداریم دنیا از ما بِستونی
دیگه بریدمُ دِلَم اومده بِه سُتوه
میخوام از دست دنیا سر بِذارم بِه کوه
هر کی که ساکته فکر نکن که راضیه
این لبخند رو لبام واسِه صحنه سازیه
اینجا مهربونی یِه مرداب راکِته
قصّه ملّتی که درد داره ولی ساکِته
اینجا بِه نام تو آدم میکشن
عاشق ها رو صورت مَعشوق ها اَسید میپاشن
اینجا همه چیز درگیر چهارُ پَنجِ
99
زندگی بِه معنی تحملِ رَنجِ
این پایین مردم پولُ هستن بَنده
بِهم بگو ، اون بالا دلِ خوش سیری چَنده
…………………………………………..
خداوند مفهومی است که در آن وسعتِ دردهای خود را می سنجیم .)جان لنون(
به همین خاطر است که در کشورهایِ جهانِ سومی و از جمله ایران که دردهای
مردم زیاد است وسعت کلامِ خدا و افسانه هایش نیز بیشتر از جوامع پیشرفته ،
در میانِ مردم حضور دارد.)البته این قانونی کلی نیست(
111
هیچ
زیرِ این آسمون هیچ چیز ، تازه نیست
واسه زندگی فرصتِ دوباره نیست
تو چی رُ تعریف میکنی زندگی ؟
زندگی جز گذران بِه بیهودگی نیست
زندگی یعنی دویدن دنبالِ باد )زیارت جامعه سلیمان(
تُهی مثِ حرف )اُ( توویِ کلمه یِ گاد
فقط یِه قصّه است عدلُ – داد
خیلی کوتاهن تموم لحظه هایِ شاد
یادی از گذشتگانُ مُردِه ها نیست
چشم بهم بزنی دیگه خبری از ما ها نیست
آیندگان هم از ما یاد نمیکنن
همه زنده ها محکومَن بِه مُردن
از خودت میپرسی تو که از من پَست تری
111
پس چرا نِسبت بهِ من داری اینقدر بَرتری
اما هر چی بیشتر بفهمی یِه جورایی غمگین تَری
توویِ جمعِ شاد هم ، تو از همه مَحزونتری
خیلی ها رو تابلو زندگی رَنگایِ قشنگ کشیدن
خیلی ها زندگی رُ واسه دیگران بِه گُه کشیدن
خیلی ها توو زندگی یِه روزِ خوش ندیدن
فقط بعضی ها معنایِ واقعی زندگی رُ چِشیدن
هر چی بیشتر بخوایِ بفهمی ، کمتر میفَهمی
زیر این آسمون هیچکس نمیکنه بِه تو رَحمی
توو زندگی نداری از خوشی سَهمی
زیر دندونِ گرگها مثِ یِه تیکِه لَحمی
توو دنیایی که نمیدونی ساخته شده واسه چی ؟
میگه امتحان بشیم ، آخه که چی!
همه درد داریمُ بِه خودمون می پیچیم
112
جَبرِ زندگی میگه که این وسط ما هیچیم
اَمثالِ من گرفتار رویِ این زمین پُرِه
کافی یک نگاه بندازی دُورِت
نَجس شدن آدم های این کُرِه
حاجی پاک کن خودت رُ با آب کُرِت
دلم شده مثِ یِه شهر مَتروکه
تووش پُر شده از گلولهُ پوکِه
تو نگاه کن بِه اون سو کِه
زندگی خوب مالِ پادشاهُ دوکِه
ما بدنیا اومدیم که بمیریم
توو دستِ پولدارا ما اَسیریم
پس حسرت بِه دل میمیریم
واسه اینکه ما فقیریم
من توویِ این هیچِ زندگی غَرقم
113
من فکر میکنم با تو اینه فَرقم
فقط واسه یِه دلیل دارم میجنگم
اون اینه که از دنیا بگیرم حَقم
……………………………………….
در کتابِ اعترافات، تولستوی اینگونه بیان میکند که : “در دل میدانستم که زندگی
عاری از هر رمز و رازی است و در گذشته و حال و آینده نیز چیزی جز پوچی
به ارمغان نخواهد آمد.” این نگرش تولستوی تا جایی بالا میگیرد که اتاق
خوابش را از هرگونه طنابی خالی میکند تا مبادا وسوسه حلق آویزشدن به
سرش بزند حتی به شکار نمیرود تا مبادا در خلوت با گلوله ای کار خودش را
تمام کند. او از معدود نویسندگانی است که در طول زندگی هم از ثروت و هم
شهرت بهره برد و این دید او نسبت به زندگی ناشی شده از مشکلات و سختی
های زندگی نبود چرا که او بهترین ها را داشت.دنیا برای این نویسندگان همانند
مُردابی است که انسان خردمند به سبب سنگینی دانشِ مغزش سریعتر در آن
فرومیرود و سریعتر میمیرد.فقط نادانها هستند که روی آب میمانند . در زندگی
واقعی ، خردمندان در گوشه ای میخزند و سَردَرگُم از هستی و تقلاها برای
رسیدن به مفهومی در آن ، و در نهایت نرسیدن، در نااُمیدی مطلق میمیرند.
114
در واقع دنیا، دنیایِ نادانهاست. آندره ژید نویسنده فرانسوی این را عالی بیان
میکند:”امیدوارم در این جهان آنچه را در وجودم انتظار میکشد بیان کردم ،دل
آسوده و در نااُمیدی کامل بمیرم.” تولستوی در مواجه با این پوچی و نیهیلیسم
مطلق ، سرانجام مثلِ )آندره ژید ( عمل میکند که میگفت:”از محرومان باورهای
دینی آنها را نگیرید و یا اگر گرفتید به آنها انقلاب و آرمانهای انقلابی بدهید.”
تولستوی که باورهای دینی خودش را نسبت به کلیسا از دست داده بود ،انجیل
را مطابق دید خودش به زبان روسی ترجمه میکند و مکتب دینی خودش را می
آفریند که همین کار منجر به طرد شدن و ممنوع شدن کتابهایش توسط کلیسایِ
روسیه میشود. و آرمانِ انقلابیش خدمت و آموزش به کودکان و مستمندان روسی
میشود که زیر ستم تزار بودند.او اینگونه از پوچی دنیا فرار کرد و راهی را در
این بیغوله برای خود یافت.
115
کلامِ آخر
زندگی یک خالی بازی کردن محض و مصداق دویدن دنبال باد است. هیچ چیز
تازه ای زیر این آسمان رخ نمیدهد که قبلا فردی به نوعی آن را تجربه نکرده
باشد. همه چیز تکرار است و زندگی حاصلضرب این تکرار هاست.
اصول و شیرازه کار مشخص و از پیش تعریف شده است و مرگ همه گیر ترین
کلمه عالم است و راه فراری برای آن نیست و جبر زیستی و اجتماعی که چون
خوره تمام روح و جسمت را میخورد و صدها سوال بی جواب که نه آسمان
لال پاسخی برای تو بازگو میکند و نه فلسفه مرده .
حضور و چشیدن رنجِ این بیهودگی خود به اندازه کافی دردآور است ، ولی
چیزی که مصیبت را دو چندان میکند حضور در کنار موجوداتی به اصطلاح
))انسان(( است که هیچ رنگ و بویی را از آن نبرده اند و حتی در قیاس ، یک
سر و گردن از حیوانات هم پست تر به نظر میرسند و اگر در آخر عمر از آنها
پرسیده شود در زندگی چه کردند به سه عمل خلاصه خواهند شد:
خوردن ، خوابیدن ، جماع کردن
و این جماعت چیزی فراتر از اینها نیستند و البته نباید از حیوانات فراتر از این
را طلب کرد. تنها تفاوت انسان از دیدِ )هِگِل( خودآگاهی است و این انسان تا
116
زمانی که خود را به گذراندن عمر مانند حیوان محدود کند نه شناخته میشود و
نه خود را میشناسد. ما باید خود را بشناسیم و تنها چیز با ارزشی که باید به
عنوان اولویت اول مورد بررسی و شناخت قرار بگیرد ، انسان و انسانیت اوست.
هر عملی که ما را از این هدف دور کند عملی پوچ است . اما بزرگترین عمل
پوچ چیست ؟ بزرگترین عمل پوچ سکوت در مقابل ظلمی است که به انسان و
انسانیتش روا میشود.سکوت در برابر ظلم یعنی همدست شدن ما در تمامی قتل
و غارت و تجاوزی که در دنیا انجام میگیرد. انتظار برای نجات از طرفِ هر فرد
مقدّسی بدون دادن هیچ تضمینی یعنی دست روی دست گذاشتن و یعنی همدست
شدن ما در تمام پلیدی ها و پلشتی های موجود. ما باید با حقیقت روبرو شویم
، آن را بپذیریم و در آغوش بکشیم.
آری ما تنهاییم و اصلا قرار نبوده و نیست که فردی برای کمک به ما بیاد.اگر
صبر کرده ای و گوش هوشیار کرده ای و صدایی میشنوی ، این صدای مُنجی
نیست.این صدای ضجه های مظلومانی است که در فقر ، شکنجه و تحقیر روز
را شب میکنن و سکوت ما علت ناله ی آنهاست.
اگر قرار بود با آمدن فردی اوضاع بهبود یابد ، از ابتدای تاریخ تا به حال میلیونها
انسان بی گناه به خاک و خون کشیده نمیشدند و هیچوقت جنگ جهانی اول و
دوم با میلیون ها کشته به یادگار برای نسل آینده به جا نمی ماند . اگر قرار بود
117
فردی بیاید و کاری کند در کشته شدن صدها هزار انسان بیگناه در اندک لحظه
ای در دو شهر هیروشیما و ناکازاکی باید مُصَمم به آمدن میشد.
))ملکوت همانطور که در حوادثِ تلخِ گذشته کاری نکرد در حوادث شومِ آینده
نیز سکوت خواهد کرد((
ما تنهاییم و باید مسئولیت خود را بپذیریم . رویِ این زمین عده ای از یهودیان
برای خدای یَهوه ، انسان قربانی میکنند و طالبان ، داعش و ولی فقیه برای الله
و جنایات پاپ ها در دوران فرمانروایی بر اروپا هم که بر همگان مشخص است
و افتضاح کار تا آنجا پیش رفت که کلیسا زمین های بهشت را پیش فروش
میکرد.
کشتار ایدولوژی ها هم که برقرار است سرمایه داران تا کشتن مخالفان و انسان
های بی گناه برای کسب منفعت مالی دست از ریختن هیچ خونی نمیکشند و
ایده های کمونیستی که در فقر و فلاکت مردم کوبا و چین در امروز و رنج مردم
شوروی سابق و دادگاه های فرمایشی کاملا مشهود بوده است. مشکل ما با اَدیان
یا ایدولوژی ها نیست ، شما میتوانید یک سنگ را به پرستید ولی مادامی که آن
را به طرف دیگران پرتاب نکنید.
118
مشکل تمام ایدولوژی ها از آنجا شروع میشود که خود را بر حق دیدن و دیگران
را ناحق . پس دنیا را اینگونه می بینند که:)) شما باید به حق از دید ما وارد
شوید و گر نه شما را از دنیا خارج خواهیم کرد((. پس ما در این جنگِ نابرابر
تنها سلاحی که داریم نَعره و فریاد زدن اندیشه هایمان است . حالا که جماعتی
حیوانی فقط نطفه گذاشتن در رَحِم را میفهمند ما در مغزها نطفه اندیشه خواهیم
گذاشت و آگاهی دادن را بهترین روش مبارزه میدانیم و این کتاب هر چند کم
ولی در حد بضاعت چنین قصدی داشت تا طغیانی بر علیه هر چه ضد ارزش ،
که در قالب ارزش به ما اِراعه شده است بکند ، تا هستی زندگی ما معنا بگیرد.
پس من بلند خواهم گفت : ))من طغیان میکنم ، پس هستیم(( کامو

 

دیدگاهتان را بنویسید

Please enter your comment!
Please enter your name here