شعری از فریار اسدیان

0
1

بر بلندای صخره،

حقیقت، تنها نور بودُ

بادی

که شط دریغ بر تن می کشد.

به جستجویت برآمدم؛

نگاهِ تند عقاب بود و کرکسی گشاده بال.

من در غُرُقِ وحشت ماندم،

در رازی که می دانم در تو بود؛

پنهان در میان خاطره و گور.

راز را به آب بخشیدم.

باقی،

دروغی بود در جریان وُ در سیر.

بر سایه ام نشستم،

که در خاک بود و جهان همچنان بر جای بود.

دیدگاهتان را بنویسید

Please enter your comment!
Please enter your name here