شهری برای ساختن ـ شعری از علی رسولی(اورست)

0
7

 

 

بر فراز بنایی بزرگ

دیر هنگامِ شب

 با کار تمام نشده ام

به شهر می نگرم.

در دورتر

چراغِ خانه ی من و تو پیداست:

رنگ آبی پنجره

و دود زیبا از دودکش.

 

می دانم

می دانم

به انتظار صدای در هنوز بیداری

و من

سپیده دم آن هنگام که دختر کوچکمان

میان پستان های گرمت به خواب رفته است

باز می گردم:

می نگرم به تو

به مژگانت که همچون بادبان ها آرام گرفته اند

به چهره ی گلگونت

و رنگ زیبای لب هایت

که بوسه های من را انتظار کشیده اند.

بادِ زمستان

چهره ی خسته ام را می سوزاند

کاش کنارت به خواب رفته بودم

و نفس های سردم

روی گردنت نشانه می شد.


ستاره ی کوچکی

میان غیاب ابرها

سوسو می زند

در قلبم صدای ست:

به فردا امیدوارم

به روزی که روبان های سفید میان گیسویت ممنوع نیست

رنگ سرخ ممنوع نیست

بوسیدنت در میادین ممنوع نیست

زیر درختان پرشکوفه خوابیدن ممنوع نیست

و آن هنگام که به آغوشت می کشم

از فردای کار و افتادن از داربست ها نخواهیم ترسید.

 

 

 

www.alirasoli.com

www.facebook.com/ali1917

 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

Please enter your comment!
Please enter your name here