سینمای مرگِ مادر ـ اسد رخساریان

0
2

(باخبر شدیم که دوست و هنرمند ارجمندمان اسد رخساریان، مادر خود را از دست داده‌اند. تسلیت تغییری در حجم اندوه ایجاد نمی‌کند اما بارِ اندوه را شاید بتواند که بکاهد. برای اسد رخساریان عزیز سلامت و صبوری آرزو می‌کنیم.)

…………………………………………………………………….

 

مرگ

این روزها

بالای سرِ مادرِ من می­‌خوابد.

مرگ کم­‌حوصله نیست.

مادر امّا حوصله­‌اش سر رفته

و می‌­بیند باد

در ایوان

دفتر زندگی­‌اش را

ورق می­‌زند و می­‌خواند.

مادر در دنیا نیست

جایی دگر است

در زمانی­ست که می­‌گیرد

کودکان­اش را

وقتِ رفتن به دبستان درآغوش،

و پس­‌از آن در تنهایی خود می­‌گرید.

مادر

در پرده­‌ی تاریک­‌روشنِ رؤیاها

گل کرده جوانه­‌ی پندارش،

از عروسش می­‌پرسد

من عروسی تو را خواهم دید؟

کودکانش شکل­‌ها و اسم­‌هایی دیگر دارند

شکل­‌ها و اسم­‌های دوستانش،

امّا می­‌پندارد

گرگ آمده و آن­ها را برده

یا نشسته پیشِ چشمش

پوستشان را کنده

گوشتشان را خورده.

و سایه­‌ی غمگینی هست

که مونسِ تنهایی اوست

او یک اسکلت است؛

بازتابِ شاید-

زانچه از دخترِ زیباروی دیروز

باقی مانده­‌ست.

گاه دختر˚ می­بیند

شمعدانی و چراغ و آینه­‌اش را آوردند

در نگارین­خانه­‌ی ذهنش، خواهر˚

لزگی می­‌رقصد

مادر، ماهنی˚ می­‌خواند

و آنکه می­‌ریزد

روی سرش نقل و نبات

گونه­‌های گل­‌انداخته‌­اش را می­‌بوسد.

ناگهان استخوان­های مادر می­‌لرزند

و به خود می­‌گوید:

بوسه­‌ی مرگ است این!

می­‌ترسم!

می‌­ترسم!

می­‌ترسم!

و فریادِ خاموشش می‌­پیچد چون باد

در سراپای وجودش

که یکی اسکلت است.

حالا همسر را نیز

در دورترین جای جهان می‌­بیند؛

او در مردانگی‌­اش بی­‌همتاست

امّا

از زیبایی که زن دارد می­‌ترسد

و شهر دیوانه است

و زیبایی را می­‌خواهد تسخیر کند

و برای عاشق

این یعنی غم

و حسرتِ جاودانگی زیبایی!

مرد ابرو خم می­‌کرد

و سایه­‌ی آن خمِ زیبا می­‌افتاد

روی چینِ گونه­‌های سرخ­‌اش

و مهربانی در او

می­‌شد آه

می­‌شد اشک.

مادر افتاده در بسترِ مرگ

دفتر زندگی­‌اش را باد

ورق می‌­زند و می­‌خواند

ورق خالی پایان را

پوشانده تگرگ.

سینمای ذهنِ مادر را مرگ می­‌فهمد.

کودکان­‌اش هم حالا دانا هستند

دانایانی همه مهمانان دنیا …

 

٢۰۱۶/۰۱/۱۹

 

 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

Please enter your comment!
Please enter your name here