پیرِ پرنیان‌اندیش؛ اسد رخساریان

0
24

از دست و دلت زنم فغان ای سایه

زان قصّه و گفتگو امان ای سایه

زینها که به دجّال و خرش می‌نازند

آخر چه حمایتی؛ فغان ای سایه

آنجا قفس پرنده‌ی آوازت

اینجا نگهت اشک‌فشان ای سایه

در مایه‌ی شور میزنی سازت را

در گوشه‌ی امنِ دیلمان ای سایه

بشکست سبو و پاشید شراب

بر چهره‌ی گالیا و ارغوان ای سایه

ماییم و شبِ دوزخیِ تاریکی

گرد آمده چون سوته‌دلان ای سایه

روزیست که طفلِ شادی مُرده‌ست

دوُریست چو آخرالزمان ای سایه

در وادی اهرمن نمی‌آساید

جان و دلِ خونِ عاشقان ای سایه

آن شور شگفت کیوان‌ها سوخت

در آتشِ کینِ خائنان ای سایه

آن سادگی و طراوت و زیبایی

شد دستخوش لافزنان ای سایه

دریا به حسد به اشکهایت نگرد؛

استاده به ساحل نگران! ای سایه!

۲۰۱۳-۰۱-۲۰

دیدگاهتان را بنویسید

Please enter your comment!
Please enter your name here