آیا من وطنی داشته‌ام؟ ـ علی رسولی«اورست»

0
10

از پنجره

هیاهوی کودکان می‌آید

نسیم

صدای کوه‌های مقاوم را می‌رساند:

_سال‌هاست بر این سرزمین

کار می‌کنم

آجر کنار هم می‌گذارم

مزارع را شیار می‌زنم

لوکوموتیوها را به حرکت وا می‌دارم

و هر روز خسته‌تر می‌شوم

خسته

خسته.

 

ستاره‌ها عریان می‌شوند

ابرها می‌گریزند

آویشن‌ها از شبنم آبستند

ماه از میان برگ‌های سپیدار به سختیِ پیشانی‌ام می‌خورد

به تپه‌های دوردست می‌نگرم

به سوسوی چراغ های معدن

و یقین دارم:

_ حق با مردم است

با کسانی که در دست‌هایشان زخم دارند

و شبانه سیاهی زغال

و بوی خستگی را به خانه می‌آورند

کسانی که هرگز از این خاک سهمی نبرده‌اند_.

 

برف‌ها بر قله‌ها آب می‌شوند

گل‌ها کژی‌ها را پوشانده‌اند

گرما تنم را سیاه می‌کند

بناها اوج می‌گیرند

و من باز…خسته می‌شوم

خسته

خسته.

می خواهم…یک سپیده‌ هم که باشد

کار را رها کنم

زیر درختان پرشکوفه به خواب روم

به تو فکر کنم عشق من

به لبخندهایت و خال‌های ریزِ روی شانه‌ات

به چشمانت که جستجوگر شادی‌های منند

به مرزهای دورتر

و انسان‌های ناشناخته

و خورشید که نگاه همه‌ی ما را بی‌مرز می‌سوزاند.

چنین است که می‌پندارم:

_نمی‌توان برای کار، نان

دوست داشتن

و خستگی

وطنی ساخت_.

 

 

 

www.alirasoli.com

www.facebook.com/ali1917

 

 

 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

Please enter your comment!
Please enter your name here