دو شعر از احسان  حقیقی‌نژاد‌(پاتوره)

0
6

 

 

رویایت

عطر علف های گم نام بود

و روایتت

سائیدن  پولاد بر استخوان

 

می شناسمت

نزدیکتر از آواهای غریب زاگرس

آشناتر از مادیت خستگی

به شکل دست و داس

چرخ و دنده و چرخدنده

بر زمینه ی تمنایی رنگ رنگ و رمنده

٭٭٭

نه در یاد می مانی

نه از خاطر می گریزی

 

می آئی

و عادت غم انگیز رخوت را

برمی آشوبی

و در چشم انداز مسئولیتی مأنوس و مایوس

چهره نهان می کنی

٭٭٭

چون مادران

می شناسمت

که استخوانهای فرزندانشان را

در همه جا

در همه خاک

 

چون  کودکان پریده از کابوس

و آغوش پناه مادران

٭٭٭

در سپیده دمان هر امید گم می شوی

هر بار

و در چراغ سوزان هر یأس  پیدا.

 

(تمام خاک های تشنه)

 

نمی گویم  بمان

می دانم دیر یا زود خواهی رفت

بر بال  بادهای  غم انگیز تبدار

اما

پیش از رفتنت

تمام خاک های تشنه را سیراب کن

و نام مرا

به  حافظه ی شقایق ها

بسپار.

 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

Please enter your comment!
Please enter your name here