اين روزها بي‌چتر مانده‌ام ـ شادي سابجي

0
16

وقتي که جغدِ شب ديگر در چشمهام

چراغ ماه را فروزان نمي‌کند

وقتي که آوارِ مردگي

در کوچه کوچه‌هاي تنم آواز مي‌شود

وقتي که بانگِ خودکشي

گوشش به زنگ

با ردِ پاي سحر

بيدار مي شود!

وقتي که فقر

از جيب‌هاي کتم سکه مي‌خَرد

وقتي که اشک

ليوان تشنگي‌ام را سيراب مي‌کند

وقتي که آذرخشِ نگاهش

جسمِ مرا از دوردست

اين گونه پاره پاره پاره مي‌کند

ديگر کُت و کتاب و “کهالِ عددها” چه مامن است؟!

وقتي که بارشِ باران و رعد و برق

اين طور راهِ پاي مرا گِل مال مي کند

من از همه سو بي چتر مانده ام

من از همه سو بي چتر مانده ام

من از همه سو گِل مال مي شوم

 

 

فرانسه

9 مي 2016- برابر با 20 ارديبهشت 1395

 

 

اين شعر را براي “روزهاي بي چتري” خودم نوشته ام. براي آنها که با نگاه پر نفرتشان حتي از دور مرا مي درّند و راهم را پر سنگلاخ ميکنند …

دیدگاهتان را بنویسید

Please enter your comment!
Please enter your name here