دختری از دیاربکر ـ شعری از علی رسولی(اورست)

0
14

 

او دختری از دیاربکر بود

نامش با شب آغاز می‌شد

در ستاره‌ها گم می‌گشت

و  سپیده‌ی زودهنگامی که خورشید

عادت به طلوع نداشت

 پایان می‌گرفت.

با بهار می‌آمد

و با پاییز سفر می‌کرد

برگها در گیسوانش

می‌ریختند

در جویبار خاطره‌اش

زرد می‌چکید

و

پستان‌هایش رنگ کوهستان می‌گرفت.

 او دختری از دیاربکر بود

در چشمانش ابر بود

و در قلبش رمزِ واحد‌های شب

صدای پای چریک‌ها در لهجه‌اش بود

و وقتی می‌رقصید، کبوترهای آشتی

از لانه‌ها بیرون می‌آمدند:

_صلح ستاره و شب بی‌معنی بود_.

او دختری از دیاربکر بود

مژگانش میان شاخه‌های درختی در شنگال

جای مانده بود

و نگاهش زیرِ آواری در جزیره”.

 

 

 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

Please enter your comment!
Please enter your name here