یک باغ وحش تبعیدی ـ شعری از احسان حقیقی نژاد

0
14

این سوی بسترم

سگم

سگی هار

ناشتایش

جگر عطشناک دوش

 باید گرگ باشم امروز

آینه می‌گویدم

و ناخن‌هایم دراز می‌شوند

لایق به‌چهره کشیدن
با پنجه‌های گرگ از خم کوچه می‌گذرم،

اما گوسفندم

وقتی که  جا باز می‌کنم در احشای این تراموای پیر

 بوتیمارم می‌کنند ویترین‌ها،

جغد گاهی،

دامن کوتاه دخترکان روباهم

 از تیر و طعنه اگر جان بدر ببرم

نهنگی خواهم بود تن کشانده بر ساحل میکده‌ی عصرگاهی

و دخترک پشت بار

پری وار

با موسیقی دستانش

  و نگاهی که  قفس می‌کِشد و نفس می‌کُشد

به‌هیات شیطان و فرشته

پلنگ غریزه‌ام را هی می‌دهد

به‌تن چوپان گله گم کرده‌ی خِرَدم

با چشمان آدمی حسرت را می‌نگرم

با درون آدمی جدال خونبار پلنگ را

 خیس خون و خستگی

 نام گم کرده

جانوری بی‌تناسب

از دوره‌ای فراموش از عمر زمین

هشت پا وار به بستر می‌خزد

و می‌غلطد

به‌روی خارپشت درونش

دیدگاهتان را بنویسید

Please enter your comment!
Please enter your name here