نگو که دوست شان می داشتم ـ ناظم حکمت، ترجمه‌ی بهروز عرب‌زاده(بهروز وفا)

0
32

  شعر بلند نگو که دوست شان می داشتم ناظم حکمت که در سال 2015 به عنوان یکی از 50 شعر عاشقانه ی  منتخب 50 سال اخیر دنیا  توسط مرکز سات بانک سنتر لندن معرفی شده بود سال گذشته همزمان با مراسم خوانش و  معرفی شعر برای اولین بار توسط اینجانب ترجمه شد که بخاطر عجله ای که برای ترجمه و نشر در آن مقطع داشتم حاوی اصلاحاتی بود که با فراغتی که حاصل شد امسال در آن ترجمه اصلاحاتی را بعمل آوردم. امیدوارم که توانسته باشم ترجمه ی روان تری ارائه  و حق مطلب را ادا کنم.


28 مارس ِ سالِ62

………………………


کنار پنجره ی قطارِ پراگ ـ برلین نشسته ام


دارد شب می شود


چنان پرنده ای خسته

 

 فرود آمدن به کلبه ی دود گرفته ی مرطوب را در شب

 

 , نگو که دوست اش می داشتم

نه

تشبیه فرود آمدن به خانه را در شب

 

به پرنده ای خسته نپسندیدم

 

نگو که خاک را دوست اش می داشتم

 

امّا چگونه می توان گفت  خاک را دوست اش می دارم بی آنکه لااقل

یکبار به شخم زدن اش بر نخواسته باشی ؟

 

من امّا هرگز شخم نزدم

 

و تو گویی یگانه حسرت دلم نیز همین بوده

 

نگو که رودخانه هارا دوست شان می داشتم

 

بدانسان جاری در دامنه ی تپّه ها  پیچان و رقصان بی آنکه از جا بگریزند

 

در فراز قلّه های اروپا قلعه های حکمران ها

 

تا بدانجا که چشم عمود میگیرد نشسته است

 

 می دانم در این رودخانه ی مشترک  برای باری حتی تن به آب نخواهد  زد

می دانم رودخانه , روشنایی تازه ای به ارمغان خواهد آورد که تو هرگز

نخواهی دید

 

می دانم عمرمان کمی از اسب بار کش بیشتر و از کلاغی کمی کمتر است

 

اگر چه می دانم بارها شنیده ای و پس از این نیز خواهی شنید

 

همه ی اینها هزار بار گفته شده و بعد از من نیز گفته خواهد شد

 

پهنه ی آسمان را نگو که  دوست اش می داشتم

 

چه گرفته باشد چه آفتابی

 

همان آسمانی که در جنگ بوردینو , آندره به پشت خوابیده می نگریست آن را

 

در زندان بود که ترجمه کردم دو جلدِ جنگ و صلح را

 

صداهایی به گوشم می رسد

 

از گنبد آسمان که نه , از میدان جنگ

 

دوباره محافظین یکی را کتک می زنند

 

نگو که درخت ها را دوست شان می داشتم

 

راش های لخت و عور در زمستان پِردِلکینو در حوالی مسکو

 

با وقار و با نزاکت جلوی راهم سبز می شوند

 

راش ها روس نامیده می شوند آنگونه که سپیدارها را ترک می نامیم

 

“” سپیدار های ازمیر

 

می ریزد برگ هایش

 

به ما هم بزن بهادر می گویند ای یار , عشق نونهال من

 

که از حسودی می سوزانیم مهمان ها را “”

 

……………………….

 

در سال 920 در جنگل های ایلگاز دستمال کتانی را به شاخه ای از کاج آویزان کردم 

 

  گوشه ای از آن گل دوزی شده بود

 

نگو که راه ها را دوستشان می داشتم حتی آسفالت ها را

 

از مسکو به سمت کوکتبله ی کریمه می رویم و وارا پشت فرمان است

 

شاید در اصل اسمش گُوگ تپّه بوده

 

هر دو در جعبه ای در بسته

 

و دنیا در دو طرفمان جاری تا دور دست های بی زبان

 

هرگز با هیچ کس تا بدین حد احساس نزدیکی نکرده ام

 

راه زن ها , راهم را گرفتند وقتی از بُلو به سمت گَرده می رفتم در جاده ی سرخ


و18 سال بیشتر نداشتم

 

در ارابه ی اسب بجز جانم چیزی برای گرفتن هم نبود

 

و در هیجده سالگی مان تنها چیز بی ارزشمان جانمان است

 

یکبار دیگر این را گفته بودم

 

فانوسی به دست در یکی از شب های رمضان , در تاریکی کوچه ها ی گل آلود

در حالیکه در گل و لای گاه فرو میروم و تقلا میکنم به سمت کاراگوز می روم

 

نه شاید هرگز چنین چیزی اتفاق نیفتاده


……….


نمی دانم چرا گل ها به ذهنم خطور کرد 


لاله ها  ,کاکتوس ها , نرگس ها


در کادیکوی استانبول بود که  میان باغچه ی نرگس ها ماریکا را بوسیدم


دهانش بوی بادام تلخ می داد و من 17 ساله بودم


قلبم بشدت می تپید , گوئی در پیچشی عجیب فرو می رفت و باز می آمد

 

در سال 1948در زندان  دوستانم سه شاخه ی میخک فرستادند برایم 


نگو که گل ها را دوستشان می داشتم

 


ستاره ها را به خاطر آوردم

 

نگو که دوستشان می داشتم

 

تصویری از باریدن برف در خاطرم اکران می شود

 

و بوی عطرآگین آبگوشتی جا افتاده در قابلمه  که فضا را پر کرده است

 

حتی حالا که در مربای آلبالو فرو رفته و غوطه می خورم

 

نگو که باریدن برف را دوست اش می داشتم

 

غروب خورشید در استانبول در بیشتر مواقع  چون کارت پستالی ست

 

امّا تو نقاشی اش را چنین نخواهی کشید

 

دریای آیوازوفکی به کناری

 

نگو که دریا را دوست اش می داشتم

 

و چقدر هم زیاد

 

نگو که ابرها را دوستشان می داشتم

 

خواه زیرشان باشم خواه بالای شان

 

خواه شبیه دیوی باشند خواه شبیه حیوانی سفید و پشمالو

 

مهتابی به ذهنم خطور می کند

 

از آن مهتاب ها که گرفته و ناپیدا و دروغین انند

 

از آنها که چون بوروژوای کوچکی می مانند

 

دوست شان می داشتم

 

نگو که باران را دوست اش می داشتم

 

اگر چه چون تورِ دامی بپیچاند مرا در خود

 

و از تار و پودش چکه کند و پخش در شیشه های قلبم

 

اگر چه مرا ول کند میان تور

 

و یا میان قطره ها به مسافرتی بکشاند

 

به سرزمینی دیگر در نقشه هایی که هنوز رسم نشده است

 

نگو که باران را دوست اش می داشتم

 


اما چه شد که یکباره  این همه دوست داشتن را در کنار پنجره ی قطارِ پراگ ـ

 

 برلین کشف کردم


آیا بخاطر سیگار ششمی بود که روشن کردم ؟


که مرگی ست قدیمی برای من


و یا بخاطر فکر کردن در حد جنونم  به کسی که در مسکو جا گذاشته ام ؟

 

با موهایی به رنگ زرد کاه و پلک هایی به رنگ آبی

 


قطار درظلمت  سیاهی شب به  پیش می رود


نگو که ظلمت  سیاهی شب  را دوست اش می داشتم

 

در سایش چرخ های قطار با ریل , جرقّه هایی به هوا پرتاب می شود


نگو که جرقّه ها را دوست شان می داشتم

 

کنار پنجره ی قطارِ پراگ ـ برلین در مسافرتی که گویی هیچ گاه دوباره به زمین

بر نخواهی گشت 

 

همانند مسافری که  مثلا گویی سیاحت می کند

 

نگو که چه چیزهایی را دوست شان می داشتم که در شصت ساله گی ام متوجه

آن شدم .

 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

Please enter your comment!
Please enter your name here