سه شنبه, تیر ۶, ۱۳۹۶
اخبار تازه:
یادداشتی بر مجموعه شعر«من و این سازهای همگون و ناهمگون» اثر اسد رخساریان

یادداشتی بر مجموعه شعر«من و این سازهای همگون و ناهمگون» اثر اسد رخساریان

FacebookTwitterGoogle+Share

مجموعه شعر «من و این سازهای همگون و ناهمگون»، مجموعا ۴٢ شعر از اسد رخساریان شاعر و مترجم ایرزانی ساکن سوئد است که اخیرا توسط موسسۀ نشرِ ارزان در شهر استکهلم انتشار یافته است.

در صفحۀ پنج کتاب به جای مقدمه چنین آمده است:

رهبر ارکستر پرندگانِ جهان

در سپیده ­دمانِ بهار نورس گوتنبرگ، همچون در زادگاه من آذرشهر، رهبرِ ارکستر پرندگان، بلبل خوش ­آواز است. می­ خواند و پرندگانِ دگر زیروبم و اوج و فرودِ صدایِ او را پس از هربار دم­ گرفتن همان‌گونه که بایست، تکرار می ­کنند.

تحتِ تأثیرِ این سنفونی، در حدِفاصلِ میانِ حس و اندیشه ­ام، کلافِ هزاران خاطره باز می ­شود؛ از  سفرها و کوچیدن­‌ها، آشنایی ­ها و جدایی ­ها در چشم­‌اندازِ زندگی و طبیعتی که همیشه مرا مجذوبِ خویش  کرده است.

می ­گویم:

رهبر ارکستر پرندگانِ جهان˚ بلبلِ خوش ­آواز را عشق است؛

امّا، با تصویری از دو شهرِ در آینۀ نگاه، اوّلی باستانی و دوّمی مدرن؛ یکی با کودکی همراه، که همیشه باستانی است و دیگری که مدرنیّت را تجربه می ­کند و پیر می ­شود!

فروردین ۱۳۹۳

 

رخساریان، که سرودن شعر را در اواخر دهۀ چهل در ایران اغاز کرد، نخستین کتاب شعرش «چکامۀ باستانی جهان»، در سال ۱۹۸۹منتشر شده است. پس از آن، وی دفتر شعر «عطر نان و بوی غنچۀ سرخ» را در سال ۱۹۹۱ و یک اثر پژوهشی به نام «هرمه لین کیست و چه کرد» را درباره «اریک اکسل هرمه لین» محقق و مترجم آثار کلاسیک ایران به زبانِ سوئدی، در سال ٢۰۰٣ به چاپ رساند.

در سالِ ٢۰۱۴ از او مجوعه شعرِ “غزل برای زیبای خفتۀ ایرانی” منتشر شده، که به همین قلم نیز نوشته ­ای در معرّفی آن، در سایت­‌های مختلف درج شده است.

مجموعه شعر «من و این سازهای همگون و ناهمگون» با زبان خاص خود، در ۹۴ صفحه منتشر شده است. در زیر چند شعر از این دفتر را با هم می خوانیم:

 

در مرزِ آشفتگی

 

گاهی

کامجوبی پروانه ­ای

از گلِ خوشبویی

هزار پرده­ ی اسرارآمیز را

در نظرم باز و بسته کند،

شاید

خستگی ­ناپذیری پروانه آزرده ­ام کند

و آن را بگیرم و

روی یکی از همان پرده­ ها

کنم سنجاق؛

شاید،

شاید،

شاید!

امّا

زین خیالِ شگفت ­انگیز

درمانده ­ام خود نیز.

 

 

غرب و شرق

 

در غرب

اندیشه­ ی مشرق

همیشه نازبالشِ یک آرزو

و خوابِ سفر

به دوردست­های دور

و کشفِ شگفتی­‌ها

در آزادی و

زیبایی­ست.

 

در مشرق

این پیمبرخیزتر سرزمینِ سِحرِ موسایی

یا بگو هرآن­چه می ­دانی

همیشه رنج

چون مارِ یخ­زده­‌ای

افتاده روی گنج،

شرقیِ سوتِ کور

با التفات به آسمان

در چهارراهِ حوادث

کشیده جیغِ بنفش.

 

امروزه این دو

در آیینه­ ی سپنج

چشم­‌ها را خیره کرده‌­اند:

غربی سوار پلنگ

شرقی به کامِ نهنگ.

 

ماه مای ۲۰۱۴­

 

کبوترانِ آزاد

 

یه ماهی افتاد توی تورِ من

یه ماهی توی تورِ رفیقم.

 

رفتیم بازارِ ماهی فروشا

ماهی فروختیم به درازگوشا.

 

رفیقم دوتا کبوتر خرید

منم یه دونه قفس خریدم.

 

از کبوترا

پرسیاهه را

رفیقم ورداش.

پرسفیده هم

نصیبِ من شد. 

 

توی خونه مون

پدرم یهو

دراومد و گف:

تف تو روت بیاد!

عوضِ کفتر

 نون می آوردی!

 

امّا اون باباش عصبانی شد

و به ­اش گف که

میری و دیگه برنمی گردی!

 

اون دوتا کفتر ما دوتا بودیم

اون قفسم بود آشیونه مون.

 

رفیقم پر زد

رف به هندوسّون

منم پر زدم

رفتم ترکسّون.

 

حالا اون قفس خالی خالی ست

خالی خالی!

 

 

فرش ایرانی

 

رنگِ خونِ بچّه­‌ها

روی نقشِ فرش ایرانی

هنر را بس!

هنر هم نزدِ ماست!

آیا غمی هم هست

 

بچّههایِ کار

 

 

بچّه هایِ کار وُ کار وُ کار

بچّه هایِ زارِ زارِ زار

 

بچّه هایِ بادبادک، کاغذین˚ گُلها

بچّه هایِ سلام سلام وُ خانم و آقا

 

بچّه هایِ بیار وُ بدو وُ بیا

وگرنه، پس گردنی وُ سیلی و تیپا

 

بچّه هایِ بی تاب سُرسُرهها

بازی وُ خنده و لولو وُ قاقا

 

بچّه هایِ “بابا نان نداشت بدهد”

مادر از غُصّه، جان بهدر نبرَد

 

بیگانگانِ نوازش وُ بوسه

دیوانگانِ تجاوزِ کوسه

 

بچّه هایِ همیشه خرابه-خواب

زادهی ستم وُ ترس وُ اضطراب

 

پدرسوخته هایِ فقر وُ اعتیاد

سوت‌‌سوتَک زنانِ کوچه هایِ باد

 

بچّه هایِ رامِ چِندِرغازها

شِندره ‌‌پوشانِ شهرِ آزها

 

می فروشند شاید گُلی به شما

با پیکِ ناگفته ای برایِ خدا

 

غمنامه ای به خون سرشته شده

زیرِ بارانِ اشک شُسته شده

 

قصّۀ تلخِ کودکانِ فقیر

کوچولوهایِ بی گناهِ اسیر

 

رهاشده میانِ گلّه ی گرگ

در درندشتِ شهرهایِ بزرگ

 

بچّه هایِ کار وُ کار وُ کار

بچّه هایِ زارِ زارِ زار.

 

غزل رمانتیک

 

 

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

فریبنده زاد و فریبا بمیرد.

حمیدی شیرازی

 

برآنم خود˚ این لحظه برجا نماند

چنان که مجالِ تماشا نماند

نظر کن کزین لحظه تا لحظه­ ی بعد

در آیینه یک نقشِ زیبا نماند

جوانی و عشق و جوانی و مستی

دریغا، دریغا، دریغا نماند

 

من آن قوی مستم همو که شبِ مرگ

ز وحشت در آغوشِ دریا نماند

در آغوشِ دریا چنان خواند آواز

که در حسِ خود تلخ و تنها نماند

 

به طوفان و چنگالِ امواجِ وحشی

به جز تخته بندِ تنم جا نماند

ولی عشق من در غزل­‌ها بمیرد

بهجز عشقِ من در غزل­‌ها نماند.

 

پاییز ۲۰۱۳

 

آه از گریه­‌های دهشتناک کودکانِ ما

 

پروازِ پرندگان دریایی، 

بر فرازِ شهرِ کوچکِ ساحلی ما –

ما˚ پناهندگان˚ در غرب – 

رنگین کمانی از آرزوهای بزرگ 

در آینه ­ی بازیگوشیِ کودکان باز می ­کند.

آه، از پروازِ جنگنده های غرب، بر فرازِ شهرهای ویرانِ زادگانِ شرق!

آها از گریه­ های دهشتناک کودکانِ ما،

در لحظه های گریز

 بهسوی پناه­ گاه­‌های بی­در و دیوار!  

 

برای اسد رخساریان عزیز، موفقیت بیشتری را آرزومندم!

بهرام رحمانی

دیدگاهی بنویسید

ایمیل شما منتشر نخواهد شدفیلد های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*