شعری تازه از لیلی گلزار

0
29

 

چون ماده شیری شرزه هم پیمان خورشیدم
بر پای تر از هر ستون تخت جمشیدم

این من،دلیل زنده ای از مرگ تدریجی
جانی دوباره بر غرور مرده بخشیدم

از سالهای رفته رخوت گریزانم
کابوس آن خواب پریشان را پریشیدم

تاریخ من شمشیر قدرت را به دستم داد
کاین سآن به امید رهائی سخت کوشیدم

سبزم هنوز از ریشه چون احساس روییدن
سرخم چنان کوهی که از غیرت تراشیدم

باید که از دنیا بخواهم فر فردا را
آری چنین بر تارک دنیا درخشیدم

هرگز نروید بر زمینم خار خود روئی
تا همچنان نقش دلیر شیرو خورشیدم .

لیلی گلزار

 

 

leyligolsar2@yahoo.com

دیدگاهتان را بنویسید

Please enter your comment!
Please enter your name here