شصت و هفت _ شعری از آیدا پایدار

0
71

دست خودم نبود

که در خون ریشه زدم.

دست خودم نبود

که بیداران توی خاک،

شاخه‌های خوابم شدند

و سایه‌ام تا همیشه

سوراخ و سرخ ماند.

دست خودم نیست

که سایه‌ی شعرم بغض می‌کند

تیر می‌کشد،

تیر می‌کشد،

تیر…!

و به کله‌ی خودش شلیک می‌شود،

شلیک می‌شود،

شلیک…!

بیرون می‌پاشد

هر آنچه را که فراموش کرده بود؛

بالا می‌آورد

هرآنچه را که ترس خورده بود

بر هر کسی که با وجدان کمخون

نمی‌خواهد بفهمد که این باغ خالی

همین روزهاست

که ته بکشد زیر خواب.

دست خودم نبود و نیست

که «شصت و هفت» زاده شوم،

نفس‌ام به حبس عادت کند

و هر سال

خورشید که بی‌رحم می‌شود،

چند نفر با یک کیک رو‌سیاه

به خانه‌ام بیایند

و شمع میلادم را

اشک خاموش کند.

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

Please enter your comment!
Please enter your name here