“مرگ از تصوّرِ…/ بو ستّرلیند/برگردان “اسد رخساریان”

0
8

 جستاری در پسزمینۀ

“مرگ از تصوّرِ من‌ این ‌چنین گذشت”

اثر بو ستّرلیند

۱٩٩۱-۱٩۲٧

اسد رخساریان

این شعر را “مرگ از تصوّرِ من این چنین گذشت” اثر بو ستّرلیند شاعر نامدار سوئد، سال‌هاست که به فارسی برگردانده‌ام و با خود و در ذهن خود ذخیره کرده‌‌ام. دلیل اینکه خواستم آن را به فارسی برگردانم زیبایی و همزمان سبکیِ حسّیِ گرانبار آن بود. تا به حال به خاطر ندارم چند بار آن را برای خود و چند بار برای دوستانم خوانده‌ام. ولی باید اعتراف کنم که همیشه جذب زیبایی و محتوی آن بوده‌ام. باری نمی‌دانم اوّل از زیبایی آن حرف بزنم، یا از معنا، حس و تصاویر شاعرانه‌ی آن. زیبایی و معنا و تصاویر شاعرانه در این چند مصرع کوتاه درهم تنیده‌اند. اگر بخواهم از زیبایی‌اش بگویم، باید سبکیِ حسِ گرانبار نهفته در آن را تعبیر کنم. برای این کار نیز باید از رنگ و تصویر شاعرانه‌ی آن مدد بگیرم. می‌خواهم بگویم که در این شعر زیبایی در معنا و زیبایی و معنا در تصویری سخت طبیعی بهم آمیخته است.

حسّی که از این رهگذر پدید می‌آید سرشتی تجربی دارد. خود در دورن آدمی تصویر می‌سازد و نگرشی میدهد که با آن می‌توان از انبوه  آموزه‌ها و یادبودهای گذشته برداشت‌های تازه‌ای فراهم آورد. این ره‌آوردِ تصویر کلّی شعر است؛ نه پرتره‌هایی که در آن به چشم می‌خورد و نه حرکت‌هایی که در آن احساس می‌شود. تصویر کلّی، یک حسِ تجربی را در خود نهان کرده و در اینجا مشتقات خود را بازآفرینی کرده است. در حقیقت شعر یک صورت مثالی تجربی پیدا کرده است و زیبایی آن هم در هویّت‌یابی‌اش منعکس شده است؛ یعنی در تصویر شاعرانه‌اش. حس تجربی یا تصویر شاعرانه در نمادهای واقعی خود یا همساز و هم‌پیوندِ خود تجسّم یافته است. پس زارع پیر که با زنبیلی در دست، آوازی سر داده است، خودِ مرگ است. آوازی که سر داده است و بذری که می‌پاشد حکایت به سرآمدنِ یک زندگی و آغازی دیگر را تداعی می‌کند. حسّ تجربی یا تصویر شاعرانه رخدادی است که در همین حکایت بازتابانده شده است. می‌توان در زیروبم آن از باورهای قلبی شاعر نسبت به فلسفه‌ی حیات و مرگ و زندگی پرده‌برداری کرد. امّا او آنقدر با احترام به اعتقادات خود زیسته است که به اشاره‌ای برق‌آسا به آن بسنده کرده است. پس بچّه‌خرگوش مستِ آوازِ زارع‌ پیر را، مرگ، یعنی همانا خودِ او برمیدارد و در زنبیلی می‌گذارد و تازه زمانی راه می‌افتد که او را یعنی بچّه‌خرگوش را خواب درمی‌گیرد. به همین سادگی و به همین زیبایی رشک‌انگیز!

در آن سال‌های دور وقتی که این شعر را برای دلدار سوئدی خود خواندم، بلافاصله پس از پایان گفت: “آه، منهم می‌خواهم همینطور بمیرم.”

تصوّر زیبایی است؛ ره‌آورد تصویری که در پسزمینه‌ی آن از یک زندگی ساده‌ی انسانی حکایتها نهفته است. منهم دوست دارم به این شکل از دنیا بروم. یعنی چنان زیسته باشم که در آن هنگام احساس کودکانه‌ای داشته باشم. وجدانم زیر بار حقارت‌ها و ستم‌کشی‌ها یا ستم‌گریها به بمب ساعتی تبدیل نشده باشد. دنگ و دروغ و آز و نیاز و حرص و حسادت ذهن و ضمیرم را کور نکرده باشد. و با زلالی و سادگی بتوانم قدم رنجه کردن مرگ را احساس کنم و باری در سایه‌ی فرزانگی حاصله از طبیعتِ دست نخورده‌ی انسانی‌ام، بدانم؛ که حالا وقتش رسیده است! پس با نشستن در زنبیل مرگ بدرودی میگویم و چشمهایم را می‌بندم و در عینِ حال می‌بینم که زندگانی‌ام  چه زیبا و چه ساده سپری شده است!

اینها را نوشتم که به مرگ‌های دورانی که در آن بسر میبریم اشاره کنم، و به انواع زندگی‌هایی که برای خود ساخته‌ایم، یا برایمان ساخته‌اند یا تحمیل کرده‌اند! سوای این انگاره‌ها، خدایان زمینی امکان هرگونه سادگی و زیبایی طبیعی انسانی را به بازی گرفته‌اند. مرگ‌های این روزگاران نیز انعکاس بلافصلِ آن بازی‌خوردن‌ها یا به بازی گرفته‌شدن‌ها و یا تن‌سپردن‌ها به آنگونه بازی‌ها‌ است از سویی و از سویی دیگر نتیجه‌ی فریادهایی که به خاطر دخل و تصرّف در هستی ارادی و اندیشه‌ی انسانی؛ از دل و جان خاکسترنشینان و آزادگان سر برمیاورد…

مرگ از تصوّرِ من این‌ چنین گذشت

زارعی پیر، در مزرعه

با زنبیلی در دست

میرفت و آوازخوانان

برای یک پایان و یک آغاز

بذر تازه می‌پاشید.

 

سپیده‌دمانِ پسین روز است.

 

وقتی که آمد

من مثلِ یک بچّه خرگوش

مست آواز زیبای او بودم و

دلشوره داشتم.

 

او مرا گرفت و

در زنبیلش نهاد و

آنگاه رفت

که مرا خواب در گرفت.

 

مرگ از تصوّر من

این ‌چنین گذشت.

دیدگاهتان را بنویسید

Please enter your comment!
Please enter your name here