به یاد سیاه باز برجسته ی معاصر سعدی افشار

stدکتر خسرو شهریاری- سعدالله رحمت خواه یا به قول خودش صدرالدین افشار، معروف به سعدی افشار، سیاه باز برجسته ی نمایش های سیاه بازی،  روز جمعه ۳۰ فروردین 1392، در  تهران در گذشت.  سعدی افشار در 1312 متولد شد. تا ششم ابتدایی به مدرسه رفت و از آغاز جوانی با عشقی عمیق، به نمایشِ استعداد شگفت خود، در بدیهه سازی پرداخت و با سبک و کاری ویژه در اجرای نقش سیاه،  سیاه بازی برجسته و بی رقیب شد.  پس از انقلاب 1357 و استقرار جمهوری ارتجاع  اسلامی، خواه و ناخواه سیاه بازی مانند سعدی افشار، نه تنها به خاطر به کاری گیری بازی بی پرده و زبان پر از ظنز و کنایه و ظرافت وآزادش، امکان اجرای نقش بر روی صحنه و تماشاخانه را به شیوه و شکلی که جوهره ی سیاه بازی است، ازدست داد که کنترل و فضای پلیسی و امنیتی و ارتجاع زده ی حکومت ملایان، به از میان رفتن مکان های نمایش سیاه بازی انجامید و این بازی را به شدت محدود و بسته و  ناگزیر راکد و از طبیعت اش تهی کرد. سعدی افشار بازمانده ی نسلی از برجسته ترین سیاه بازان یک قرن اخیر بود که قدرش دانسته نشد و سال های پایان عمر را در شرایطی فقیرانه و غم انگیز سپری کرد.

در سال های نخست انقلاب با سیاه بازان زنده ی آن زمان، حسین یوسفی، محمود یکتا، رضا عرب زاده، سعدی افشار و مصطفا عرب زاده، گفت و گوهایی کردم که این مجموعه، در سال 1377 توسط انتشارات کاوش گر با عنوان “افسانه ی شب زنده داران” منتشر شد. آن چه در زیر می آید  بخش مربوط به سعدی افشار است.

***

جز روی صحنه و بر صحنه و میانه ی تماشاگران که نقش سیاه ارمغانی از شادی و خوش زیستن  به آن ها هدیه می کند رهایی را خوش تر دارد انگار تا دریافتن گوشه هایی  از تلخی های  زمینی.

زنش در شورآبادی دیگر است. پسرش که موج گرفته ی جنگ محو دنیای زنده هاست وخودش با بار غمی کهنه رها از داشتن  نداشتن یا بودن و نبودن در جست و جوی راهی برای رهایی. خفتن را خوش تر دارد انگار.

شهریاری: از کجا شروع کردید به سیاه بازی و یا همکاری با گروه های سیاه باز؟

•• من نخستین جایی که به سیاه بازی پرداختم تماشاخانه ای بود توی قلعه ی دروازه قزوین.

شهریاری:  تماشاخانه ی یاس!

•• کافه بود شده بود تماشاخانه. آن زمان رحمان محسنی توی تماشاخانه ی ایران کار می کرد. گفتم رحمان چه کنیم؟ این تماشاخانه یعنی تماشاخانه ی یاس محوطه ای داشت و سقفی که هم تابستانی بود، هم زمستانی. رفتیم توی جلد محسنی که توی تماشاخانه ی ایران بود. حاجی پوش مثل محسنی نداریم. به خصوص اگرمن در کنارش باشم. حالا حالش خوب نیست. انگار دریچه ی قلب اش گشاد شده در اثر کم خوابی و شب زنده داری. قاطی شدیم. چند نفر خوب. البته دست سوم آن زمان.

شهریاری:  چه کسانی بودند آن ها که توی تماشاخانه ی قلعه کار می کردند؟

••  ابول قاسم نامی بود که مرد. ابراهیم شادی بود که مرد. احمد خندان یا احمد شاطر بود که مرد. محمود شیرین سخن مرد.

شهریاری: دست مزدتان؟

•• آن که دم در داد می زد و مردم را می کشاند به تماشاخانه چندرقاز به ما می داد. همه را خودش برمی داشت. مردم می آمدند. تو درخت ها می نشستند. رحمان محسنی می شد پسر. جوان بود. حالا نگاه به قیافه اش نکن. آدم پیر می شود دیگر. با محسنی زیاد اخت شدم. به ترین کار را با این مرد می کردم. اصغر باقری یا اصغر ننه اسفندی دم در داد می زد و مردم را می آورد توی تماشاخانه. پول ها را دسته می کرد. بعد از چند وقت دید عجب پولی در می آید.

شهریاری: اصغر باقری یا اصغر ننه اسفندی خودش تماشاخانه را بر پا کرده بود. گویا پیش از راه انداختن این تماشاخانه جگرکی داشت.

•• بله، دل و قلوه می فروخت. به زور به این و آن جگر می فروخت و بعد مردم را می کشاند توی تماشاخانه. بعد تماشاخانه را سپرد به حسن گلدانی. حسن گلدانی تماشاخانه را گرداند تا سال 1342 که آن را خراب کردند و برای همیشه تعطیل شد.

شهریاری: پیش از این تاریخ محمود دبیر با مهدی سنایی و ببراز سلطانی دست زده بودند به تشکیل تماشاخانه و رقابت می کردند با این تماشاخانه.

•• و ما رفتیم به همکاری با این گروه  که نام تماشاخانه اشان را حافظ نو گذاشتند. خوب هم کار کردیم. رحمان محسنی و من سی سال در کنار هم کار کردیم. هر جا می رفتیم می گفتند این ها برادرند. آن موقع ها من نیم ساعت می نشستم پشت صحنه به این آدم  یعنی محسنی می خندیدم. در طول این همه سال ما کار بی خود نکردیم. بعد اصغر ننه اسفندی که دید نمی تواند با این گروه که مرد کار بودند رقابت کند آمد و با این گروه شریک شد و تماشاخانه اش را تعطیل کرد.

شهریاری:  ببراز سلطانی چه نقشی داشت؟

•• جواز این تماشاخانه به نام ببراز سلطانی بود. لباس هم مال او بود. اما، حق اش را نمی دادند. بعد از چند وقت حدود یک سال بعد، مهدی سنایی تماشاخانه را خراب کرد و یک تماشاخانه ی خوب ساخت.

شهریاری:  چه کسانی در این تماشاخانه سیاه می شدند؟

•• ابراهیم خندان، سید حسن یوسفی، محمود یکتا و من سیاه می شدیم.

شهریاری: به چه ترتیبی چهارتایی سیاه می شدید؟

•• یک روز حسین آمد  و به مهدی سنایی گفت که این جوری کار پیش نمی رود. باید ترتیب دیگری داد. قرار شد یک روز جمعه که چهار بار نمایش داده می شد هر باریک نفر از ما سیاه شود و برود روی صحنه. از هرکدام که بیش تر استقبال شد آن بماند و بقیه بروند به تماشاخانه های دیگر. همه پذیرفتیم. سه غروبی به نام ما در آمد. نمایش اجرا شد وسرانجام قرار شد من بمانم. و من هم دیگر به طور ثابت درتماشاخانه ماندم.

شهریاری: ببراز سلطانی با مهدی سنایی و دیگران شریک بود.

•• فکر نمی کنم. فقط می دانم یک بار قرار شد ببراز سلطانی مبلغی بپردازد. او نداد. نداشت که بدهد. جنازه اش هم معلوم نشد که کجا رفت. زن و بچه اش هم ندانستند. این آخری ها دروغ می گفت. شوخی می کرد. دروغ و راست را به هم می بافت. می گفت: ” من بلبل باغ رضا شاه بودم. او به من می گفت “ببی جان!” من به او می گفتم: “ممی جان!” ساز می زد. اهل هیچ آلوده گی نبود. گم شد. رحمان محسنی توی خانه اش بزرگ شده بود. برایش دوچرخه خرید. شوخ ملنگ بود.  دروغ می گفت. می گفت: “دی شب والاحضرت شمس آمد پیشم. من به او گفتم: “شمسی جان!”

شهریاری: او بازی هم می کرد.

•• گه گاه سلطان می شد. دو سه دست لباس داشت مخصوص خودش. یکی لباس کی خسروی بود. یکی افراسیابی، یکی هم کاووسی. به هیچ کس نمی داد این ها را بپوشد. او به ترین لباس های بازی را در ایران داشت. لباس ها را می گویند دادند به حاجی گلاب چی. مقداری از آن هم در اداره ی نمایش است. مقداری هم توی استودیوهای فیلم برداری است. سال های 54، 55 بود که ناپدید شد. زن داشت. بچه اش نمی شد.

شهریاری:یک بچه آورده بود  و بزرگ کرده بود.

•• آن ها هم نمی دانستند که چه طور شد. می گفتند همه جا رفتیم. به همه خبر دادیم. هیچ کس از او خبر نداشت.

شهریاری: همکاران شما در دوره ی سنایی چه کسانی بودند؟

•• اکبر شمشاد، ابراهیم شادی، محمود نظری، رحمان محسنی، محمد دبیر. اصغر باقری که مرد. محمود دبیر هست اش. عروسی می رود.

شهریاری: و محمود یکتا؟

•• وقتی من خسته می شدم، محمود یکتا سیاه می شد. محمود یکتا در تماشاخانه ی ایران سیاه می شد.

شهریاری: چه طور با این همه تماشاگران گوناگون کنار می آمدید؟

•• اول مجلس را می دیدم. نبض تماشاگران دست مان بود. صحنه ی اول را که کار می کردیم بی مزه یا با مزه اگر می گرفت، می دانستیم چه دوست دارند. یک موقع می دیدم دری وری دوست دارند. می خندیدند. برنامه شب تا صبح بود. خیلی بدبختی کشیدم. سی سال شب تا صبح برنامه داشتم. پولش هیچ. کی برد؟ آن های دیگر بردند.

شهریاری: تماشاخانه ی حافظ نو چه طور شد؟

•• محمود دبیر از شرکت آمد بیرون. کارگر شد. لباس این و آن را می آورد. تا کاره ای بود با کارگرانش خیلی بد تا می کرد.

شهریاری: دست مزدها چه قدر بود؟

•• دست مزد من شبی پنجاه تومن بود. از صبح تا شب با سه برنامه.

شهریاری: و ترتیب برنامه ها؟

•• از صبح ساعت هشت موزیک می زد و ترانه خوانی بود تا ده صبح. از ده تا دوازده یک برنامه بود. دوازده ناهاری بود و تعطیل. دوباره موزیک می زد تاسه. سه تا پنج  یک برنامه بود و پنج تا هفت یک برنامه. مزد من اول در تماشاخانه ی یاس پنج تومن بود. حافظ نو شد پنج تا ده تومن شبی.

شهریاری: رحمان محسنی از کجا شروع کرده بود؟

•• از تماشاخانه ی شاهین، چهارراه مولوی.

شهریاری: تماشاخانه ی کوچک مودب. آن جا زن ها هم بازی می کردند؟

•• کوچک مودب  دو تا زن داشت به نام های اقدس و شمسی که می رقصیدند. یک زن دیگر هم بود به نام ناهید شیراکبری. شیر اکبری شوهرش بود.

شهریاری: ومحسنی؟

•• محسنی از این تماشاخانه کارش را شروع کرد. شعرهایی مانند “الاغ سوار” می خواند با حسین شرباف و ناهید شیراکبری. ناهید اهل شیراز بود. چون شوهرش را برده بودند به سربازی خودش هم تماشاخانه را رها کرد. دست مزدی نمی گرفت. بعد رفت میدان فوزیه. آن جا دو سه تا بنگاه بود. آن ها همه مرده و رفته اند. حبیب کچل نامی بود که سردسته بود. رضا شکرآبی بود که مرد. احمد لاستیکی که هست. محسنی با گروه  آن بنگاه ها می رفت عروسی توی روستاها. مدتی توی عروسی ها خواند. او دایره زنگی هم می زد. تا ببراز سلطانی کمک اش کرد و بردش به تماشاخانه ی ایران. آن زمان احمد گرجی از تماشاخانه ی ایران قهر کرده بود. محمود یکتا یا محمود ماست بند را آورده بودند و او سیاه شده بود. ذبیح الله ماهری  راهم یک شب آوردند. گویا کسی پول داده بود که گروهی از تماشاگران او را هو کنند. ذبیح دو شعر خواند و همان جا همه را میخکوب کرد. محسنی درتماشاخانه ی ایران بود. بعد به تماشاخانه ی شکوفه رفت.

شهریاری: آن جا آن موقع رجب صادقی یا رجب واکسی پدر جمیله سیاه می شد.

•• کارش خوب بود. اما، اسمی نبود. بعد از آن جا محسنی چند بار پیش من آمد و در حافظ نو با هم ماندگار شدیم.

شهریاری: گفتید رحمان محسنی مدتی پیش ببراز سلطانی کار می کرد.

•• محسنی در منزل ببراز بود. وقتی از  تالارها وتماشاخانه ها می آمدند برای لباس به ببراز کمک  می کرد. مواظب لباس ها بود. امین ببراز بود. هر جا هم که می رفت محسنی را می برد. به هر کافه ای که می رفت. می گفت این یکی از شاگردهای من است. بعد او را فرستاد بالای صحنه تا بخواند. آن زمان ترانه های ضربی مد روز بود. محسنی خیلی می خواند. آن قدر می خواند که تعریف می کنند زنی که رقصنده بود قسم اش می داد که “خسته شدم. دیگر بس کن.”

شهریاری: برنامه ها را چه گونه انتخاب می کردید؟

•• برنامه ها را همه می دانستیم. فقط بسته به نقش ها بود. هر کس می دانست که در فلان برنامه چه باید بکند. در این جا مهم کسی بود که باید با تو کار می کرد و پا به پایت می آمد و در نمی ماند.

شهریاری: شما در جشن هنر شیراز هم برنامه اجرا کردید. تماشاگران آن جا را چه گونه دیدید؟

•• ما که می رفتیم جشن هنر شیراز چهار برنامه داشتیم در یک شب. مردم برای حرف های ما که دری وری می گفتیم اما، سربسته قیامت می کردند. یک شب هم یک خارجی به اسم پیتر بروک با بیژن مفید آمد و برنامه ی ما را دید. خیلی خوشش آمد. به او می گویند که این برنامه  را در ده دقیقه تعریف کرده ایم و این شده است که می بینید. بروک باور نمی کند. می گوید یک اجرا دست کم سه ماه باید تمرین شود. قرار می شود که چیزی بنویسد تا ما اجرا کنیم تا ثابت شود که ما می توانیم یک برنامه را در ده دقیقه آماده کنیم یا نه. داشتیم می رفتیم هتل که موضوعی را برای ما تعریف کردند تا اجرایش کنیم. صحنه حاضر کردند و ما آن را اجرا کردیم. بروک هاج و مواج مانده بود. پیش ما آمد و همه ی ما را بوسید. قرار شد ما را به چهار کشور دعوت کنند. نمی دانم چه شد که برنامه عملی نشد. بعدها به ما گفتند که موضوعی که برای ما تعریف کرده بودند  و ما اجرا کردیم نمایش “عروسی فیگارو” بوده است.

شهریاری: کی ازدواج کردید؟

•• بیست ساله بودم که ازدواج کردم با یک دختر سیزده ساله. دختری که چهار پنج سال ما را می خواست. هنوز یک ماه از ازدواج ما نگذشته از هم سوا شدیم. نمی دانم. خودم بد بودم. آن دختر توی کار خودمان بود. فکر می کرد وقتی این همه آدم را می توانیم بخندانیم لابد کسی هستیم. یک زن دیگر گرفتم. زن خوبی بود. خیاط خوب، هنرمند. با او هم دو سال بیش تر نماندم. بچه  دار شدیم. زنم بیست و چهار سالش بود. تصادف کرد و مرد. یک دختر از او دارم. از آن دختر یک نوه دارم. یک پسر هم دارم که ارتشی و در عراق اسیر است. از این زنم یک پسر دارم که مال خود زنم است از شوهر اولاش. این هم موجی جنگ است.

شهریاری: از مال دنیا چه دارید؟

•• یک دنیا غم توی دل خودمان داریم. ناراحتی. کسی نمی داند چه توی دل ما می گذرد. یک بار یک نفر پیدا شد و گفت من پنجاه تا خانه دارم. می خواهم یکی بدهم به سعدی. گفتم من آن زیلو پاره ام به یک دنیا می ارزد.

شهریاری: همیشه که کارتان خوب و مرتب بود و یک شب بی کار نبودید.

•• همیشه کار بود. اما، هر وقت هم به بن بستی برمی خوردیم نمی شد یا نمی خواستند درست شویم تا بهره برداری کنند از ما. آن زمان برنامه ی تماشاخانه ی حافظ نو که هشت یا نه شب تمام می شد، می رفتیم باکارا، مولن روژ، میامی و عروسی ها. آخر سر هم می آمدیم شکوفه نو بعد از پنج شش جا برنامه  و هر جا سه ربع. ما چیزی نمی بردیم. دیگران می بردند. مهدی سنایی خودش ماشین زیر پایش بود. خودش با صاحب کارها قرار می گذاشت. البته نسبت به بقیه ی کارگرها به سیاه بیش تر می پرداخت. اما، هر ناراحتی  که داشتیم توی لباس بازی که می رفتیم فراموش می کردیم. حتا اختلاف های خصوصی خودمان را هم فراموش می کردیم.

شهریاری: الان چه گونه به اجرای برنامه می پردازید؟

•• الان فقط به جشن ها و عروسی ها می رویم که در تالارها و هتل های عمومی است بدون هیچ گونه ساز و ضربی. فقط برنامه اجرا می کنیم. ما چهار پنج نفریم. حدود چهار هزار تومان برای هر برنامه به ما می دهند. کسانی که از طریق آن ها به ما کار می دهند قرار می گذارند. از طریق بنگاه  شادمانی یا کسی که یک شماره ی تلفن دارد. پول ماشین، کرایه ی لباس و غیره را هم باید بپردازیم. آن موقع ها تامین می شدیم اما، حالا هیچ کس تامین نیست.

شهریاری: موضوع لباس را چه گونه حل می کنید؟

•• ما خودمان مقداری لباس به اندازه ی نیاز داریم. اما، بعد از ببراز سلطانی لباس مرد. برخی هستند که لباس دارند و کرایه می دهند مثل حسین لباسی.

شهریاری: با حسین یوسفی همکاری داشتید؟

•• بله، مهین خالقی درتماشاخانه ی ایران بازی گر بود. آن زمان نطنزی ها تمام کارهای شان را می سپردند به مهین خالقی و تقی نجار. آن وقت قول می گرفتند که حسین یوسفی را بیاورند به عروسی. حتا می شد یک هفته عروسی را عقب بیندازند به خاطر حسین یوسفی.

شهریاری: متولد چه سالی هستید؟

•• 1312.

شهریاری: چند ساله بودید که آمدید روی تخت حوض؟

•• چهارده ساله بودم. یک شب توی یک عروسی محمود یکتا سیاه شده بود. اول های کارش بود.

شهریاری: سر دسته اش کی بود؟

•• آدمی به نام شایان جهود.

شهریاری: شایان پدر شهناز تهرانی را میگویید.

•• آن موقع ها عروسی ها تا صبح بود. محمود یکتا در یک میوه فروشی کار می کرد. عروسی میوه فروش بود. هر کسی را سیاه می کرد مردم می خندیدند. از آن شب مسیر بدبختی من عوض شد. عاشق این کار شدم. راه می رفتم با خودم حرف می زدم. توالت می رفتم با خودم تقلید در می آوردم. با خودم حرف می زدم. با خودم فکر می کردم که می شود من هم یک روز سیاه بشوم؟ تا این که یک شب با چند تا از بچه های محل که همه گی سیزده، چهارده ساله بودند، قرار گذاشتیم یک سیاه بازی راه بیندازیم. سابق رسم بود بچه های محل دور هم جمع می شدند. حالا چه کار کنیم؟ ما که بلد نبودیم. من خودم را با دوده ی بخاری سیاه کردم. هر کس بنا به ذوق اش  یک نقش را گرفت بنا به قیافه و صدایش.

شهریاری: آن زمان گروه های زیادی در تهران بودند.

•• به آن ها کلوپ می گفتند. کلوپ میدان اعدام. کلوپ میدان سعادت. از آن روز قرار شد من شب ها سیاه بشوم. مردم هم خوب خندیدند. ای کاش نمی خندیدند تا ما را نمی کشاندند به این راه. مردم خوب می خندیدند. این نشان می داد که توی من یک چیزی هست. یواش یواش توی خانه ی دوستان شروع کردیم به سیاه در آوردن. بلیط می فروختیم یک  قران. پرده درست می کردیم. مردم هم جمع می شدند. همین ما چهار پنج تا بودیم که هم محل بودیم.

شهریاری: بقیه ی بچه ها بی کار بودند؟

•• نه. من در آن میان تنها کسی بودم که محصل نبودم. من یک مادر داشتم. مادرم در سیزده ساله گی من، از دنیا رفت. من تنها شدم. تنهای تنها. ای خدا! ماندم تنها. بیمارستان که رفتم گفتند مرده. چاره ای نداشتم. باید دستم را به زانوی خودم می گرفتم و به فکر خودم بودم.

شهریاری: و این کار را چه گونه کردید؟

•• رفتم قاطی دسته ی شایان. آن موقع نعمت گلزار سیاه پاتوقی بود. اسماعیل خیام هم بود. محمود یکتا رفت تماشاخانه ی ایران کار گرفت. همین تماشاخانه بعدها شد سینما فرح. نعمت گرجی از قبل سیاه می شد. محمود یکتا کارش در تماشاخانه ی ایران گرفت. ما هم شب ها می رفتیم برای بازی. تاصبح برنامه بود. یک روز یک نفر که گروه مطربی داشت آمد دنبالم که با او بروم اراک. گروه مطربی اش در اراک برنامه داشت. او می خواست برایش پیش پرده بخوانم. رفتیم اراک. پیش پرده چه بود؟ الاغ سوار. با چوب و مقوا الاغی درست می کردند و تو آن را به خودت می بستی و راه می رفتی، انگار که روی الاغ بودی. اراک شهر کوچکی بود. این چیزها برای آن جا خیلی نو بود. برنامه خیلی خوب گرفت. این برنامه هم گل کرده بود. من چیزی بلد نبودم. شب اولی که برنامه اجرا کردم سر الاغه پرید. آن شب را گذراندم. ما ماندیم پیش این گروه. در کنار سیاه آن گروه من هم بازی می کردم. چون آن چه در تهران یاد گرفته بودم، آن ها بلد نبودند. آن ها خودشان را تا نیمه سیاه می کردند. یعنی فقط روی چهره. دیگر گردن و دست ها را سیاه نمی کردند. سه ماه با آن ها بودم. من راستی راستی انگشت نما شده بودم. بعد از سه ماه نشستیم به حساب. بالاترین رقم مال سیاه بود. جهودی می گفتند. یعنی یک سان. حساب اشان به چک و وقه بود. برای نمونه یکی نیم چارک می گرفت. سه وقه یک چارک و نیم بود. سیاه آن دسته هم ویلن می زد و هم سیاه بود. سه وقه حق اش بود اما، یک وقه زیاد به او می دادند. چون سیاه بود. کم توی شان مسلمان پیدا می شد. خسته شده بودم بعد از سه ماه. من در تمام مدت همان الاغ سوار را اجرا می کردم. جایی نبود. فقط در خانه ها برنامه اجرا می شد. توی مراسم. آن ها اعلام برنامه بلد نبودند. من اعلام برنامه می کردم. این ها برای شان عجیب بود.

شهریاری: نشستید به حساب.

•• نشستیم دور هم به حساب. همه گی بودند. حاجی پوش، بازی گر خوبی بود. حالا من  یک بار سیاه شده بودم. من عشق سیاه شدن داشتم. اما، چون نوروز را می شناختند  او را بیش تر می پسندیدند. من حواسم جمع بود. حالا من حساب نمی دانم چه بود. بگویم که وقتی که می رفتیم توی یک مجلس به غیر از پول، گردو و نقل و مغزبادام و باسلق و غیره می آوردند، می ریختند جلو ما. این ها را هر روز توی یک گونی می ریختیم. نشستیم به حساب. سردسته گفت: “روزی سه تومن پول خوابت.” قرار نداشتیم همچنین چیزی. “دو تومن مال لباس شستنت. پنج تومن پول خورد و خوراک.” و همین جور حساب کرد. آخر سر گفت: “پنجاه تومن هم که بدهید حسابی نداریم.” وضع مطربی همین بود. حسین جگرکی سردسته بود که مرد. کچل بود. چاق بود و درشت. گفتم: “حسین آقا! چه پولی؟” دست آخر، مطرب ها واسطه شدند. بعد آجیل  را ریختند میان ما. یک مشت جلو من، یک مشت جلو آن. یک مشت جلو آن. یک تپه آجیل جلو هر کدام. حالا من با این آجیل ها چه کنم؟ آخر سر غیر از آجیل ده تومن به ما دستی دادند تا بتوانیم، بیاییم تهران. خودمان را به تهران رساندیم و از همان جا با کمک محمود یکتا رفتیم توی تماشاخانه ی حافظ نو توی قلعه ی دروازه قزوین. و این شروع بازی من در نقش سیاه بود به طور جدی. و باقی ماجراها.

شهریاری: راستی نام شناسنامه ای شما چیست؟

•• صدرالدن افشار.

نظری وجود ندارد

نظر بدهید