چند سروده از یوسف رسولی

0
7

کوره آجرپزی

من از دستهای تو آموختم،

زمین چه قدر زمخت است،
و از اشک تو
درد باران را،
که بر رخسار تشنهٔ دیدار میبارد.
در این بهار تنها،
زمستان چه بیباک می وزد
بر کودکانی که هنوز
خشت خشتِ
گل رس آجرپزی‌ها را
برای خریدِ دفتر مشق
به آغوش فواره‌های آتش بیقرار کوره‌ها،
می افکنند.
من از نگاه تو جان گرفتم،
که در اعماق دردها،
روزنهٔ امید به فردا،
موج میزند.
از تو خنده را تجربه کردم،
که با دوچرخه‌ای از گل رس،
با لبخندی بر لبها،
بسوی فردا می رانی.
من از نگاه تو آموختم،
که چه قلب بزرگی
در مشتهای تو
به طپش‌ است.
و با تو
درد چه حقیر است.

 صبح رهائی

 

وقتی تو آمدی،
خوشه‌های انگور هنوز از شبنم خیس بود.
گرد و غبار صبحگاهان گلهٔ گاواره‌بان،
لایه‌ای از ابر را
بر فراز دهکده افکنده بود.
دخترها،
با لبخندی پر از طراوت
راه چشمه را نصفه رفته بودند.
وقتی تو آمدی
گل خاشاک رو به ماه بود
خورشید را با کرشمه
می پائید و
گلهای رُز، نگاه را می ربودند.
وقتی تو رفتی،
لک‌لک‌ها، آشیان را به سفر دادند
قندی،
آن سگِ مهربان من و تو،
هر وجب این پاییز دیر وقت را
دنبال تو بو میکشید،
و کبکها آواز سر دادند.
من میدانستم که میروی،
خبرش را از آخرین نجوای خورشید و رُزها شنیدم،
از خوشه‌های انگور جا مانده زیرِ،
برگهای زرد موُ فهمیدم.
تو خواهی برگشت،
اینبار،
از تو شهری خواهم ساخت
از تو زمین را بارور خواهم کرد
با تو شخم خواهم زد کلیشه‌های خشک را.
خالی خواهم کرد ضمیر انسان را
از خدایان خیالی.
خواهم برچید طناب دار مذاهب را.
به خود خواهم برگشت،
با پاهائی بدون زنجیر.
تو خواهی برگشت،
در حوالی عصری آذرگون
و تو خواهید دمید
بوی خوش گردنبدهای از میخک را
در مسیر پایکوبی دختران فردا.
و تو
بیدار خواهی شد در آدینهٔ
سرزمین خرم قلبها.
فردا روز تابناکیست، و تو خواهی برگشت.

 الی

زمین نمناک کارگاه کاهگلین
کودکی‌ام را با خورشید قهر کرده است.
روزنهٔ اسیر دیوار،
برده‌وار، خورشید را به دوش میکشد،
تا نور خورشید،
نه به من، به رنگهای قالی بتابند.
کودکی‌ام، در خانه، عروسکهای چوبی را،
در بغل می گیرد و انگشتهایم در کارگاه،
برای شکفتن گلهای قالی،
بی وقفه، باید بشتابند.
در این چاردیواری من در ان اسیر،
کودکی‌ام،
با دستهای خردسالش،
تار قالی را، هزاران بار، لمس کرده است،
در نجوای سکوت اشک و گونه،
صدای بوسهٔ مادر را،
بر زخم انگشتانم چشیده است.
مادر،
آنقدر جوان رفت،
میوه نهالی که کاشته بود را هرگز نچید.
سرفه پدر را، در زمستانی سرد،
به زانو درآورد و
باخود برد.
عروسک خواهرم، کلاف نخی است نارنجی رنگ،
بافتن را با ان مشق میکند.
روزنه روزی خورشید را مهمانم خواهد کرد.

دیدگاهتان را بنویسید

Please enter your comment!
Please enter your name here