زخمرگ های در تبعید – شعری بلند از پویا عزیزی

شعری از پویا عزیزی

0
88

گفتم به موهایِ دَرهمِ دوست

به‌صبح  وقتی‌که برق از زیر آن می‌پرید و بخارِ الکل و بَنگ        مَنگ!

ای پیامبرِ روشن با چراغ‌های درشتِ چشم‌های خُمارت                 بگو!

 

گفتم به چشم‌های خمارش

به ریش‌های بی‌شُمارَش

به‌صبح         وقتی‌که استارتِ دود از سوراخِ دهانش کارخانه‌ای غمگین بود.

 

ای امامِ فکور!

ای قرابتِ مرگ در زمینی که ضمیری تلخ دارد و از آنِ تو نیست

درخت جوان‌سالِ من

ای تبرخورده و برگ‌های جوان را همه قی‌کرده بر شاخه‌ها     که بریدندشان از ترس

روان‌شو که برگردیم!

 

ای رسیده بر مقام بلندِ پیش‌گویی با ماشینِ سبزِ گِراس!

ای نسل تَوهّم

ای سوخته در آتشی که خودت و دیگران به‌پا کردید

ای به‌آتش کشاننده‌ی سطل‌های زباله در تهران و بعد مدافعِ جنبشِ آب‌بازی در پارک

پیش‌گویی کن!

 

: روان از کرانه‌های جهان با عندلیبان و حور و عیش

شب از چراغ‌های رابطهْ آستینِ سردِ ماه

فلک با لعبتکانِ پاشنه‌ها تمام خیابان و کوچه‌ها در رُم بشود

ونگْ ونگِ گیتارباس کولی‌ها بپیچد و                   توی گوش مثل سالنِ خالی اُپرا

کشان‌کشان بکشاند تن را                 بنزینِ تکیلا وُ

هی بسوزد نسل و پیر بشود در عنقریب که می‌آید

در عنقریب، غریب و تبعیدی و مرگ‌آلود              کلّه‌های کچل

در عنقریب، چرک و چروکیده         چرم از گرده کشیده‌شده             مرد و زن

در عنقریب                قریب به چندصدهزار یا چندمیلیون آدم تبعیدی

هی بسوزد و نسل پیر بشود در عنقریب که می‌آید

عنقریب می‌آید در عن‌قریب و

صبح که ضجه‌های ملی می‌زند

اشک را ملّی می‌کند

فقر را ملّی می‌کند

زندان را ملّی می‌کند

می‌آید عنقریب مثل شعری که ما داریم

 

می‌شاشد صبح          به ساده‌نویسیِ دفترِ شعرِ جوان

می‌شاشد عصر          به غزل‌گویانِ بیتِ رهبری

و رهبری می‌کند یک مشت عریان را با وصله‌پینه‌هاش          در شب

سر تا میان تنه سرخ ، میان تنه تا پا سیاهِ سیاه

 

دودها را دارد کنار می‌زند حالا امام فکور و

یک تار مو در دست، بست‌می‌نشیند به اضطرابِ دعا

: ای تارِ مو که هیچ‌وقت روشن نبوده‌ای شبیهِ چراغ

که اگر بودی سه‌تاری از تو می‌ساختم

ای تار مویِ تاریک، اگر شبیه به چراغ‌های دیسکو روشن می‌شدی

برای تو رقصی عجیب می‌کردم و

با سیمی از جیب به تو متصل می‌کردم خود را

آی! ای اتّصالِ عجیب که مرا در موهایم روشن می‌کنی         روشنفکرم می‌کنی

سپاس از تو می‌گذارم!

 

امام خوابید   یکشنبه‌ها همه‌ی امام‌ها می‌خوابند!

 

ما همواره در رویاهای جهان، خاطره گسیل می‌کنیم

آن‌ها که رویاهایشان درخت‌های انار را در زمستان بارور می‌کند مدام و

گوزن از طلیعه‌ی صبح می‌رمانند به دشتِ بیداری      ما هرگز نبوده‌ایم!

در نوارهایِ جوانیِ ما هیچ نمانده

این ویدئو هیچ را نشان نمی‌دهد

میان‌سالیِ‌مان از شهروندان خود این چنین خالی‌ست

نه کودتایی، نه چریکی، نه انقلابی

تَه‌صدایِ آهنگران تنها نوارهای بچه‌گی‌مان را به جنگ می‌برد

به آن‌چه ما نمی‌خواستیم می‌برَد

عموها را می‌آورد به یاد

که تنها      فقط یک عکس بودند در خاطره‌ای دور

یک ساک در آغوش مادربزرگ     بر آستانِ خاوران    که هرگز نمی‌پوسد

مُشتی که از گوری دسته‌جمعی بیرون مانده‌باشد    هرگز نمی‌پوسد

و خاطره‌ها در قطعهٔ ۳۳        هرگز نمی‌پوسند

تنها دربه‌دری‌هایِ ما را یکجا جمع می‌کنند     در عنقریب که می‌آیند

 

ما همواره در رویاهای جهان خاطره گسیل می‌کنیم

رویایِ جهان، بازار آزادِ اقتصاد            خاطرهٔ ما رفیق امیرپرویز

رویایِ جهان، نظمِ جهانیِ سرمایه         خاطرهٔ ما رفیق مسعود

رویایِ جهان، حقوقِ بشرِ سازمان ملل     خاطرهٔ ما رفیق سعید سلطانپور

 

امام می‌غلتد

اتوبوس خاطره را می‌برد به‌پیش در غلت

 

: درختِ سوخته را بنگر

چه سوراخ‌هایِ گرمی به سینه دارد

یادِ سرب‌هایِ داغی که هر صبح از او گذشته‌اند با اوست

سوراخِ سوزان را ببین

مردی‌ست که از مراسمِ تیربارانِ خویش بازمی‌گردد

 

این انارِ گُرگرفته این میوه‌ی کبودِ خون

سری از زنی جوان بوده‌ست

حالا از مراسمِ سنگسارِ خویش بازمی‌گردد

 

اسب‌ها در چشمه‌هایِ خواب

به دشت‌هایِ آب آواره می‌دوند

آرواره از فرطِ مُشت دریده

چشم‌ها از فرطِ اشک

یورتمه بر آب و خواب می‌روند و

رویا و خاطره می‌برند در باد

 

بیدارشو امام!

بیدارشو که ماشینِ سبزِ گراس را با اتوبوسِ سرخِ قیام تاخت بزنیم

بیدارشو

اتوبوس از دره پایین نمی‌رود

بیدارشو که برگردیم

 

: دوسایه از فرطِ درد هریک به‌سویی شتافتند

یکی قامتی از نیزه داشت و

بر خود فرود آمد چنان

که دیگری حفره‌ای تاریک و گریان بود

گریان و آمُخته چون ابری افلیج

که در زانوی اشک‌ها تابِ ایستادن با او نیست

 

: دو سایه از فرطِ درد هر یک به‌سویی شتافتند

یکی قامتی از ستاره‌ی خونین داشت و

فرود آمد بر جهان     چنان

که دیگری کوهی از خورشید بود و

شاد و سوزان بود

 

از این چهار     تنها دلتنگیِ او با من بود

دریغ! چهار سایه تنها با یک دلتنگی!

 

دلتنگیِ او اما می‌آید

می‌آید دلتنگی او ما را برمی‌دارد و می‌برد با خود

دلتنگیِ او کارگرِ جنوبی را کارگرِ شمالی را حتی       تا خودِ انقلاب می‌برد

بر صندلی‌هایِ خالیِ اتوبوسی سرخ        که دیگر خالی نیستند

دلتنگیِ او کوکتل‌مولوتفی خونین است که در پاسگاه می‌گیرد

دلتنگی او مسلسلی‌ست که از خنده روده‌بُر شده

در دست‌های تو قهقهه می‌زند

دلتنگیِ او گرم و سرخ بر آسفالتِ سرد ماسیده می‌شود

دلتنگیِ او مردم را مسلح می‌کند

دلتنگیِ او دیگر دلتنگیِ او نمی‌ماند       ما را رژه می‌برد

دلتنگیِ او حقا که دلتنگیِ اوست

 

: بیدارشو امام!

چشم‌هایِ تو را که بجز خماری گوشه‌های دل‌تنگی دارند

آن‌ها تنها در خواب‌هایِ آینده می‌خواهند

و خواب‌هایِ آینده، اکنون تنها در چاه‌هایِ افسوس‌اند

خاطره‌ها دارند از رویاها عقب می‌مانند

روان‌شو که برگردیم

بیدارشو

من آن چاه را وقتی از چاله درمی‌آمدی یافتم

برایِ روشنفکران که حرف می‌زدی

با چشم‌هایِ تنگِ‌شان تو را که می‌دیدند

درست مثلِ دیوانه‌ای با سنگی در دست

یک فوجِ سیاهِ کبک در چشم‌های تو پرپر می‌زد

و مثلِ یک فوجْ چریک بودند

پلک برهم نگذار، اعدام می‌شوند

 

حرفی تازه نمانده، حرف‌ها را گفته‌اند

پلک برهم نگذار، اعدام می‌شوم.

 

دیدگاهتان را بنویسید

Please enter your comment!
Please enter your name here