دو شعر از لیلی گلزار

0
39

چه سنگ می زنی مرا، دگر مزن، ســرم شکـــــست

چـــنان مزن، چنـــــین مزن ، تمام پیکرم شکــــست

مزن چنین به هر طرف، چه می بری از این هدف

به سنگ سخت چون زدی، حریم ســـنگرم شکست

به مرگ می زنـــــــی مرا، به تب نمی‌شوم رضـــــا

چنان به سوی دل زدی، که سمت دیگرم شکست

به سآن کاغذ است تن، عیار شیشه است دل

به جرم عشق می زنی، که بال باورم شکست

مبند دست و پای زن، مپوش بر تنش کفن

گناه توست یا که من، که حرمت حرم شکست

در اوج فقر زیستن، به حال خود گریستن

چو برق ظلم عاقبت، به دیده ترم شکست

کسی نبوده پشت من، جهان درون مشت من

به قصد جان که می زنی، جهان برابرم شکست

شکسته استخوان تن، که خون نمانده در بدن

به آخرین توان مزن، توان آخرم شکست

چه کرده بوده ام مگر، دلی ربوده ام مگر

چنان به عمد می زنی، که کاسه سرم شکست

مرا به ریشه کاشتی، ولی خبر نداشتی

دوباره سبز می شود، دلی که در برم شکست

.

 لیلی گلزار

دیدگاهتان را بنویسید

Please enter your comment!
Please enter your name here