دو شعر از مریم شکری

0
55

۱

به آفتاب کم جان عادت کرد یواش یواش

به‌طرح مفلوک آخرین روز اعدامی

و بوی تیره پوکه های دیوار

به آخرین خواب که چشم گرم می کند

و بینی که تیر می کشد از وزش کافور

درست مثل آخرین آدم ها

و غروب دودآلود

آدم های مطرود در ازدحام آهن های زنگ زده یک مسافرخانه

و طرح پرسش منفور:

سیاسی که نیستی؟

..

و این آخرین صابون بدبویی ست که به تنش می کشد

و این لزج ترین شامپویی ست که سر می خورد از چشم

روی لب ترک خورده

گردن رگ به رگ شده

پستان هراسیده و کشاله ران های به هم فشرده

و دست تا به هراس بپوشاند واژن اش را

در آخرین قرائت اجباری قرآن می پرسد:

«ممکن است من به این زمان تعلق نداشته باشم؟

شاید یکی همین جا پیش از من به ده دقیقه قبل از خودش رسیده باشد»

و بوی مانده شامپو میان سردی مو

و هرم استخوان بلاتکلیف لگن، چیزی میان لرزش و زاییدن

در محاصره دار

و بی اراده گی لفظ:

گرمم است

تا غیر قابل تحمل بودن بی اختیاری ادرار

..

چه لمس های عجیبی دارد گردی نازک ترقوه که کبود خواهد شد

و دود آخرین سیگار چقدر سفید می سوزد

اگر به آینه زل می زد

دو پرنده ناشاد بال بریده ی چشم هاش، صورتش را می برد

و گوش داد

یکی آهسته خیابان قدیمی را می شست

و‌ زنگش را و آدم های نومیدش را

موش ها و گربه ها و‌ مسافرانش را تا ته شب می برد

درست شبی که او می مرد

به مادرش فکر کرد که انگار تازه او را از لگن خاصره اش بیرون کشیده؛

خون آلود

به دست های یک شبه کوچک شده و هراس بیوه زنی که؛

وای! دختر است و خورده خواهد شد

به فحش های بازجو:

هاااااای ج…خانوم

از ابتدا حس کرده بود که مهمان است

و خرده ریزهای آخر یک مهمان را بخشید

سه اسکناس مچاله شده، کتاب ها، صورت سپهر

لباس های نیمدار، سکه های یخ زده، مسواک

یک نقاشی که لابه لای خطوطش زنی له شده زیر مشت و لگد

تا ماه طاق نصرت بزند آن بیرون

و یکی زمزمه کند:

بچه ها بزنید، بسم الله..

..

آه!

چه وحشتی ست مردم ، مردم بی شکل

مردم بی فکر، مردم بی چشم

مردم رونده و تاریک

جسد جامانده بینی اش تیغه کشیده لابه لای مو و بوی شامپو

و مثل کودکی که پیش از گریستن

گردنش را جویده بند ناف

هنوز دنیا نیامده..، هزار سال است که نخوابیده..

..

چه خوب

! ساک کوچک و کیف دستی و آینه و ساعتش

آزاد شد

و پیش مادرش برگشت..

 

۲

مادر مادرها؛ مایاکوفسکی

 (برای آنترو دکنتال و اضطراب و مرگش) ..

 

ماهِ ژانویه

قندیلِ نقاهت یافته‌ی زیرِ برف

نانِ خیس شده‌ی نرم

آیا به نرمیِ غشاگونِ دهانِ خونیِ ملاح‌ها شده‌ای؟

من از حالی به حالی می‌گردم

و از هر تنی به وطنی

رازی که این‌چنین زیرِ برف آویخته تو را

همان نبود که شاعران را توی میدان با سه گلوله کشت؟

وقتی که شاعران به جای بهار نارنج

پای درخت‌ها تکیدند

و غشای نرمِ دهان‌شان را، مرگ و خون تغار بست

تغارِ ماه! منزل چقدر خطرناک بود؟

وقتی مایاکوفسکی توی بطنش درد بود و خون و گرما

و برودت، مسکو را برداشته بود؟

برای ما که سرمان گرمِ رفتن بود

پسوآ (دریانوردِ) (دلواپسی) بود

لبِ دریا می‌ایستاد

و ردِ جنازه‌های باز آمده از پرتقال خونی را

به سایه‌دارترین گسل‌های روحِ لیسبون می‌کشید

تاریخ، سبکیِ تحمل‌ناپذیرِ شاعران را نمی‌توانست

و شاعران، سنگینیِ تاریخ

فتیله‌ی خاطره‌هایی که در برودت می‌سوخت؛

نطفه نشده توی میدان،

تغار بسته توی دهان،

به غشای خونیِ دهانِ شاعری می‌پیوست

که از بس بر وطن گریسته بود

شنونده‌ها را مایوس می‌کرد

و خودکشی را امیدوار

ملاحان می‌دانند پاره‌هایی که از دریا می‌آیند

تکه‌های شاعرانی‌اند که پیش از مرگ

هر کدام جهان تازه‌ای را حامله بوده‌اند

مایاکوفسکی، مادرِ مادرها

تنم را به دریایی بینداز؛ کرانه‌اش شیراز

مایاکوفسکی؛ مادرترینِ شاعران

مرا به خانه‌ام برسان ..

 

دیدگاهتان را بنویسید

Please enter your comment!
Please enter your name here