مصاحبه با یاشار کمال

0
20

دنيا براى من، گلستان فرهنگى است كه در آن هزار و يك گل وجود دارد!
برگردان: بهرام رحمانی

توضيح مترجم:

امروز حاكمان تركيه، نمى‌خواهند تاريخ تحريف شده سال‌هاى پر تلاطم 1915‌- ‌1914، آن كشور باز شود و واقعيت‌ها به اطلاع مردم برسد. چرا كه در اين سال‌ها ارتش‏ تركيه جنگ‌هاى خونينى را در منطقه آناطولى راه انداخت و به ويژه ارمنى‌ها و كردها را قتل عام ساخت. آرشيوهاى ارتش‏ و پليس‏ تركيه، پر از گزارش‏هاى تكان‌دهنده و وحشتناك از سركوب و كشتار و پاك‌سازى قومى مردم آناطولى است. تاكنون در ادبيات تركيه، كسى جرات اين را نداشت كه به اين شكل پروند سياه اواخر حكومت امپراطورى عثمانى و جمهورى تازه تاسيس‏ تركيه، به رهبرى «مصطفى كمال پاشا»(آتاتورك) را باز كند. واقعا چنين جسارت و هنرى به جز ياشار كمال، از كسى ساخته نبود. ياشار كمال، در رمان تازه انتشار خود، به نام «آب فرات»، پرده تحريفات تاريخى را كنار مى‌زند و حقايق تاريخى را در قالب رمان دل‌چسب و شيوايى بيان مى‌سازد. متاسفانه تاريخ، به ويژه در كشورهاى ديكتاتورى، سفارشى و غيرواقعى است. بايد تلاش‏ زيادى به خرج داد تا واقعيت‌هاى تاريخى را از زير خروارها آوار بيرون كشيد. شناخت واقعى تاريخ و انتقال تجارب نسل‌هاى گذشته به نسل‌هاى آينده، براى ساختن جامعه جديد كمك شايانى مى‌رساند. از اين رو شناخت تاريخ، بسيار حائز اهميت است.

ياشار كمال، در سال 1923 متولد شد. اولين شعرش‏ در سال 1939 به چاپ رسيد. در سال 1943 مجموعه اشعارش‏ به نام «مرثيه‌ها» چاپ شد. اولين داستانش‏ را به نام «داستان كثيف» در سال 1947 نوشت. او، در سال 1951 به استانبول رفت؛ در روزنامه جمهوريت كار گرفت و رپورتر اين روزنامه شد.

او تاكنون برنده سه جايزه رپرتاژ، رمان و نمايشنامه، و همچنين نامزد جايزه ادبى نوبل، در سال 1973 بود.

برخى از آثار ياشار كمال عبارتند از : «50 روز در جنگل‌هاى شعله‌ور»‌(1955)، «چوكوراوا در حال سوختن»‌(1955)، «لانه‌هاى پريان»(1957) و رمان‌هاى «اينجه ممد»، «زمين آهن است و آسمان مس»، «ارباب‌هاى آقچه‌ساز»، «اگر مادر را بكشند»، «بگير نگاه كن صالح»، «افسانه آناطولى»، «افسانه كوه آغرى»، «افسانه هزار ورزو»، «چاكر جالى‌افه»، «سراسر اين ديار»، «علف هميشه» و نمك ميان عسل»‌(يادداشت‌ها و طرح‌ها).

رمان «اينجه ممد»، جايزه ادبى وارليق را در سال 1955 و «اربابان آقچه‌ساز» جايزه بهترين رمان در سال 1947 را به خود اختصاص‏ داد.

چهره و زبان ادبى ياشار كمال، نويسنده سرشناس‏ چپ و سوسياليست، براى فارسى زبانان آشناست.

***

آن‌چه كه در زير مى‌خوانيد ترجمه گفت‌و‌گويى است كه روزنامه تركى «اوزگور پليتيكا»، با ياشار كمال، به مناسبت انتشار رمان جديدش‏ انجام داده است. اين گفت‌و‌گو در تاريخ 30 مه 2002، اين روزنامه به چاپ رسيده است.

***

روزنامه اوزگور پوليتيكا: در كتاب جديدتان تحت عنوان «آب فرات»، مسائل حساسى مطرح مى‌شود. در حالى كه اين كتاب، مسائل واقعى يك دوره از تاريخ را بازگو مى‌كند اما، با سكوت رسانه‌هاى گروهى رو‌به‌رو مى‌گردد. طورى رفتار مى‌شود كه انگار چنين كتابى وجود ندارد. شما، اين سكوت را چگونه توضيح مى‌دهيد؟

ياشار كمال: اين سكوت را من هم نفهميدم. در رابطه با اين كتاب، دو نوشته منتشر شده است، يكى نوشته زلفى ايوانعلى و ديگرى نوشته محمد فوآد. اما، همه سكوت كردند. سكوت كردند چى شد؟ تاكنون 65 هزار جلد از اين كتاب فروش‏ رفته است. باز هم فروش‏ دارد. براى كتاب اول، همه رسانه‌هاى عمومى سكوت كردند اما، براى كتاب دوم، كسى سكوت نكرد. براى اين هم نمى‌توانم دليلى پيدا كنم. به هر رو شايد اشتباه در من است… بلكه از كتاب سوم و چهارم، استقبال خوبى خواهند كرد.

س‏: انسان‌هاى آناطولى، با هر مليت و عقيده در پشت سر خود، يك تاريخ طولانى دارند، آيا اين تاريخ در چهار كتاب جاى خواهد گرفت؟

جواب: من، اين رمان را در سال 1973 آغاز كردم. موضوع آن را از اول تا آخر در سال 1977، به زلفى ايوانعلى در سوئد، عايدين دينو و سپس‏ به سيمو اف، بزرگ‌ترين نويسنده شوروى، تعريف كرده بودم. من عادت دارم كه رمان‌هايى را كه قصد دارم بنويسم، براى دوستان مورد علاقه‌ام تعريف كنم. دورانى تعريف داستان‌ها نيز جزئى از فعاليت‌هايم بود. كتاب در مورد جنگ و نابودى طبيعت است. هنگامى كه انسان‌ها طبيعت را نابود مى‌كنند اجبارا خودشان را نيز نابود مى‌سازند. اساسا رمان «داستان يك جزيره» نيز رو به اتمام است. از آن، چيزى در حدود 15 صفحه باقى مانده است. اسم كتاب سوم «خروس‏هاى خداست.» كتاب چهارم نيز «درياى عريان و جزيره عريان» نام دارد.

 س‏: هنگامى كه ماجراهاى يزيدى‌ها را در صفحات كتاب «مورچه آب مى‌خورد» جاى داده‌ايد، به نظر مى‌رسد در ادبيات ترك، اولين بار چنينن موضوعى طرح مى‌شود. آيا مى‌توان گفت كه نسبت به آن‌ها حساسيت‌هاى ويژه‌اى به خرج داده‌ايد؟ در كتاب‌تان پيوند عجيبى بين رمان «جزيره» با «جيزره» و قبل از همه با مردمى كه در اين محيط جغرافيايى زندگى مى‌كنند، وجود دارد از جمله با شخصيت‌هايى مانند «دنگ‌بژ اوسو.» هر چند كه واژه‌ها با هم تفاوت دارند اما شما سعى مى‌كنيد به آن‌ها زبان مشترك درد و رنج را بدهيد، آيا چنين است؟

ج: يزيدى‌ها از «آب فرات» گذشتند. بلكه در كتاب چهارم، بيش‏تر ماجراها با يزيدى‌ها خواهد بود. در كتاب «مورچه آب مى‌خورد»، بيش‏تر كردها هستند. در آن كتاب «فاقيه طيران» بزرگ‌ترين شاعر كرد را نوشتم. اشعارى كه او، در رابطه با پرندگان سروده است بسيار مهم هستند. فاقيه طيران، يكى از شخصيت‌هاى اين رمان است و شخصيت ديگرش‏ هم «دنگ‌بژ اوسو.»

دنيا براى من، گلستان فرهنگى است كه در آن هزار و يك گل وجود دارد. اگر گلى از اين گلستان چيده شود، دنيا يك رنگ و يك بوى ارزش‏مند خود را از دست مى‌دهد. هنگامى كه فرهنگى كم مى‌شود انسان‌ها چيزهاى زيادى را در رابطه با انسانيت‌شان از دست مى‌دهند. فرهنگ‌ها همديگر را تقويت مى‌كنند. در چنين روندى دنيا، به يك گلستان فرهنگى تبديل مى‌شود. اما در اين ميان فرهنگ مردم كشورهاى فقير و در حال رشد، در زير سلطه كشورهاى امپرياليستى قرار دارد. آن‌ها در حالى كه فرهنگ مردم ديگر را نابود مى‌كنند متوجه اين نيستند كه فرهنگ خودشان را نيز نابود مى‌سازند.

تركيه، به دليل ممنوعيت‌هايى كه بر فرهنگ و زبان‌ها گذاشته، چيزهاى زيادى را از دست داده است. آيا زبان و فرهنگ فاقيه طيران، شاعر پرندگان را مى‌توان ممنوع كرد؟ آيا فردى پيدا مى‌شود كه وضعيتى كه فرهنگ مردم آناطولى پيدا كرده است بى‌ربط به اين ممنوعيت‌ها بداند؟ در حالى كه آناطولى داراى فرهنگ‌هاى مختلف در گوشه‌اى از كره زمين است. در رمان من، انسان‌هايى از همه فرهنگ‌ها نقش‏ دارند. اكنون بخشى از اين فرهنگ‌ها هنوز هم موجود است.

چنين تلاشى براى يك نويسنده آناطولى، كار چندان سختى نيست. من اساسا رمان‌هاى خود را در دراز مدت مى‌نويسم. آيا «اينجه ممد» بيش‏ از سى سال طول نكشيد؟!

س‏: در بخش‏هايى از كتاب، اشاره به ارمنى‌هايى شده است. هنگامى كه آنان به كوه‌ها پناه بردند روابط دوستانه و همبستگى انسانى بين آن‌ها و عشاير كرد برقرار مى‌شود. فرهنگ‌هايى كه هزاران سال است در آناطولى وجود دارند، چگونه بايد مورد تجريه و تحليل قرار گيرند؟

ج: امروز چنين عشاير كرد و ارمنى در آناطولى باقى نمانده است. اگر كسانى نبودند كه روابط مليت‌هاى مختلف را به هم بزنند، دنيا به يك بهشت صلح‌آميز تبديل مى‌شد. كردها در جنگ اول جهانى، بيش‏ از هر كس‏ از ارمنى‌ها حمايت كردند. نوشته من هم اين واقعيت را برملا مى‌سازد. مليت‌هاى گوناگون از هر فرصتى استفاده مى‌كنند تا به همديگر كمك كنند. بعد از اين هم، اگر فرصتى پيدا كنند حتما به يارى هم خواهند شتافت.

س‏: رمضى، در ميان جاهايى كه ويران ساخت كليسا‌ها هم وجود داشت. هنگامى كه در جنگ «چاناك قلعه» ترك‌ها و كردها مقاومت مى‌كردند در كنار آن‌ها رومى‌ها، ارمنى‌ها، يهودى‌ها و عرب‌ها نيز دست به مقاومت مى‌زدند اما، اسمى از آن‌ها برده نمى‌شود. به نظر شما چرا يادى از آن‌ها نمى‌شود؟

ج: كليسايى كه رمضى‌ها ويران كردند، ديده‌ام و كاراكوى هم غارت شده بود. در بسيارى از دهات كه رومى‌ها زندگى مى‌كردند، از يونان آمده بودند بيست هزار قطعه زمين داشتند و در عين حال ميان آن‌ها كسانى نيز بودند كه از گرسنگى جان مى‌دادند و هيچ چيز نداشتند. من هنگامى كه به «گلى بيبولو» رفتم بناى يادبود جان‌باختگانى را ديدم كه در ميان اسامى آن‌ها كردى به نام حسن نيز بود. نمى‌دانم ارمنى‌ها و رومى‌ها يادبود دارند يا نه، اما كردها را به چشم خود ديدم. من، در مورد كسانى كه از آن جنگ، جان سالم بدر برده بودند، مطالب زيادى نوشته‌ام. در آن روزگار اين شهروندان، در جنگ دوش‏به‌دوش‏ هم جنگيدند. اين‌ها را فقط من، در رمان‌هايم نمى‌نويسم، بلكه تاريخ نويسان نيز مى‌نويسند. نمى‌توان به واقعيت‌ها سرپوش‏ گذاشت. هر چند كه بخواهند واقعيت‌ها را تحريف نمايند و يا آگاهانه چشم خود را بر آن‌ها ببندند، بالاخره تاريخ را يك روز، دو روز و يا نهايت سه روز بيش‏تر نمى‌توان تحريف كرد، سپس‏ حقيقت روشن مى‌شود. بدين ترتيب، بيان واقعيت به نفع يك ملت است. افزون بر اين كه هر مليتى مى‌خواهد باشد فرقى نمى‌كند در اين جنگ، از خود دفاع كرده است. بنابراين نبايد به آن سرپوش‏ گذاشت.

س‏: پويراز، يكى از شخصيت‌هاى رمان شما، يك انسان آناطولى است، اين مكان جغرافيايى با طبيعت زيبايش‏، ويژه‌گى‌هاى يك نوع همبستگى را نيز در خود دارد. تركيه، حتا از يك عذرخواهى و احساس‏ همدردى با شهروندان اين منطقه خوددارى مى‌كند. چه دليلى وجود دارد كه نمى‌خواهند از اين مسئله رهايى پيدا كنند؟ آيا كتاب شما، تلاش‏ مى‌كند اين بندهاى فرهنگى از هم گسسته و آسيب ديده را بازسازى كند؟

ج: پويراز، انسان جوانى كه جنگ‌ها و شكست‌ها را باور نمى‌كند، چنين انسان‌هايى كم نيستند. آنان وارد جنگ‌ها شده و خارج شده‌اند، اما نااميد نشده‌اند و يا خود را چنين نشان مى‌دهند. در روستاى ما، شخصى به نام اسماعيل چاووش‏، بود كه به طور مداوم خاطرات جنگى خود، به ويژه چاناك قلعه را به همه تعريف مى‌كرد. او آن‌قدر اين خاطرات را تكرار كرده بود كه مردم روستا، از او، خسته شده بودند. اما من و چند رفيقم، همچنان به خاطرات او گوش‏ مى‌داديم. او هم از اين كه خاطراتش‏ را به كودكان تعريف مى‌كرد خوشحال بود. ما سراپا مانند اين كه داستان مى‌شنيديم به او گوش‏ مى‌داديم. او، چنان خاطرات خود را از ته دل و با تمام احساسش‏ تعريف مى‌كرد كه ما مى‌گفتيم هر چه‌قدر اسماعيل آقا تعريف كند ما خوش‏مان مى‌آيد و خسته نمى‌شويم. در خاتمه ما هم همراه با اسماعيل چاووش‏، مشغول بازى‌هاى جنگى مى‌شديم. واقعيت اين بود كه ما، در جنگى شركت نداشتيم اما، با گذشت زمان از اظهارات اسماعيل چاووش‏، به اين نتيجه رسيديم كه جنگ چه بلاى وحشتناكى است.

بعدها نيز جنگ‌ها را از زبان على، از اهالى كاديركوى گوش‏ كردم. اظهارت اسماعيل چاووش‏، در درون من، بزرگ و بزرگ‌تر شد، اين كه انسان چگونه به چنين مسائلى دست مى‌زند، همواره فكر مرا به خود مشغول كرد. با گذشت زمان جنگ‌ها در ذهنم به شكل هيولايى هولناك درآمد. در مورد اين كه جنگ چيست؟ بسيار فكر كردم و زياد خواندم. اما اين همه جنگ‌هايى كه پيراز موسى، شركت كرده بود براى او هيولا نبود. در حالى كه اين همه وقايع وحشتناك از سرش‏ گذشته بود و زخمى هم شده بود. او، زخم‌هاى عميقى بر بدنش‏ داشت و اگر به سختى هم بود راهى براى مداواى زخم‌هايش‏ پيدا كرده بود.

س‏: آناطولى، در صد سال اخير، فقط آسيب‌هاى فرهنگى نديده است، بلكه طبيعت سنگين آن نيز آسيب ديده است. آيا ادامه اين وضعيت آينده انسان‌هايى را كه در اين منطقه زندگى مى‌كنند تيره و تار نمى‌سازد و آنان را مورد تهديد جدى قرار نمى‌دهد؟

ج: طبيعت نيز مانند جنگ، در شرايطى وحشتناك است. در سال 1953، هنگامى كه «50 روز جنگل‌ها سوختند»، من رپرتاژهاى مختلفى تهيه كردم. هنگام تهيه اين رپرتاژها، با انسان‌هاى زيادى گفت‌و‌گو داشتم. به آنان مى‌گفتم اگر سوختن جنگل‌ها به همين شكل ادامه يابد آن‌ها تمام خواهند شد. اما بعضى از آن‌ها اين گفته‌هاى مرا باور نمى‌كردند. در آن دوره كسى تمام شدن جنگل‌ها را نمى‌پذيرفت.

در سال‌هاى اخير، موقعى كه به «توروس‏ها» مى‌روم به ييلاق‌ها نيز سر مى‌زنم. مردم آن‌جا به من مى‌گويند: «تو گفتى و نوشتى اما ما، باور نكرديم.» بدنبال اين حرف‌شان «آهى عميق» هم مى‌كشند. در دنيا، نسل پرندگان و حيوانات زيادى تمام شده است، به دليل اين كه ما انسان‌ها طبيعت را نابود مى‌كنيم، نسل آن‌ها نيز خاتمه مى‌يابد. هر چه‌قدر جنگل‌ها نابود شوند به همان نسبت نيز موجودات درون اين جنگل‌ها تمام مى‌شود و سپس‏ نوبت نابودى انسان‌ها فرامى‌رسد. شايد هم نسل انسان تمام شود و اين دنيا خالى بماند. خيلى‌ها نه تنها اين گفته‌ها را باور ندارند بلكه پشت سر من هم مى‌خندند. مى‌گويند انسان‌ها بسوزند و تا جهنم نيز راه دارند. آنان از حل جزئى‌ترين مسائل عاجز هستند. اگر من نتوانم با اين رمان به انسان‌ها چيزى ياد بدهم باز هم خواهم نوشت. من، در اين كار تنها نيستم. اميدوارم بيش‏تر از اين هم بشود. انسان‌هاى زيادى متوجه اين مسئله هستند كه محيط زيست در حال نابود شدن است. تعداد چنين انسان‌هايى رفته رفته در حال افزايش‏ است. اين سازمان ملل، را چه كسانى تاسيس‏ كردند؟ آن را براى چه هدفى به وجود آوردند؟ بزرگ‌ترين وظيفه سازمان ملل، بايد دفاع از طبيعت باشد. اگر اين وضعيت ادامه يابد و هر روزى كه مى‌گذرد بخشى از طبيعت نابود مى‌شود. در چنين شرايطى ديگر هيچ قدرتى براى زنده كردن آن كافى نخواهد بود. 65 ميليون جمعيت تركيه، در آينده نزديك، با مشكلات زيادى دست به گريبان خواهند شد. سابقا مى‌گفتند درياهاى تركيه هر سال، به اندازه قبرس‏، خشك مى‌شود، اكنون يكى و نيم برابر بيش‏تر شده است. 25 سال بعد شما، نتيجه اين فريادها را خواهيد ديد.

 16  ژوئن  2002

دیدگاهتان را بنویسید

Please enter your comment!
Please enter your name here