برگزدان شعر بلندی از روبن داریو توسط ناصر فرداد

0
40

من همان ام که…

روبن داریو

برای انریک رودو

ترجمه ناصر فرداد

 

من همان ام که دیروز

شعری آبی و ترانه ای عامیانه گفت،

همان شبی که بلبلی آواز خواند

که صبحش به چکاوکی مبدل شد.

 

من صاحب باغ رویایی خویشم،

مالامال از گل های سرخ و قوهای مه آلود ؛

صاحب قمری ها،

قایق ها و… برکه ها؛

 

و تماما قرن هجدهی، تماما کلاسیک

و تماما مدرن، جسور و جهانی؛

با ویکتور هوگوی قوی و ورلین مردد

و یک تشنگی بی اندازه به اوهام.

 

از کودکی درد را می شناختم؛

و نوجوانی ام… (آیا) نوجوانی من (بود)؟!

از گل هایش فقط عطرش برایم باقی ماند،

عطری ملان خولیک…

 

کره اسبی بی عنان، چنین می تاختند غرایضم،

جوانی ام سوار بر کره اسبی بی عنان بود؛

مست می تاخت و خنجری در پهلو داشت؛

اگر که سقوط نکرد فقط رحم خدا بود.

 

در باغ من  مجسمه ای زیبا بود

مثل مرمر، لیک از گوشت و خون،

در آن روحی جوان ساکن بود

سرشار از احساس، نازک طبع  و ظریف.

 

وحشت زده از جهان، زندانیِ سکوت

فقط هنگامی جرات خودنمایی کرد

که در بهاری شیرین

ساعت آهنگ اش نواخته شد…

 

ساعت غروب و بوسه های پنهان

ساعت بازگشت و گرگ و میش

ساعت مادریگال و لذت

ساعت “آه” و “افسوس”، و “عشق”

 

آنگاه از نی انبان

نوای روشن و پر راز و رمزی تراوش کرد،

نوای خدای یونانیِ “پان”

و تسبیحی از موسیقای رومی.

 

چنان زیبا، چنان درخشنده

که ناگهان از پای مجسمه

دو سُم بز بیرون زد

و از پیشانی اش  دو شاخ ساتیر.

 

مثل گالاتئای گونگورا

اشرافیت ورلن را تحسین می کردم

و چنین به رنج الهی

حساسیت بیش از اندازۀ انسانی را افزودم.

 

تماما درخشش و تماما اشتیاق، حس خالص

و قدرت طبیعی، بدون اشتباه،

بدون کمدی و بدون ادبیات…

اگر روحی صادق وجود داشت، آن روح من بود .

 

برج عاج مجذوبم ساخت

خواستم خود را درون خود محبوس کنم                                                       

اما از سایه های سقوطم

گرسنگی شهرت و تشنگی آسمان را حس کردم.

 

اما به لطفِ بخشِ بیدار وجدانم

قادر به انتخاب اصلح شدم

چنان که هرگاه در وجودم تلخابه ای بود

آن را به عسل  مبدل ساختم.

 

اندیشه ام را از افکار دون مایه زدودم،

آب کاستیل روحم را جلا داد،

قلبم کوس هجرت زد و

از بیشۀ مقدس، موسیقایی هارمونیک به ارمغان آورد.

 

آه، بیشۀ مقدس، و انوار قلب الهی

آه  بارور چشمه ای

که تقوایش بر سرنوشت غلبه می کند.

 

جنگلی آرمانی که واقعییت آشفته اش می سازد،

آنجا جان می سوزد و می زید، و روح پرواز می کند.

و در حالی که آن پایین شیطان تباهی می گسترد 

فیلوملای سرمست خود را به آب ها می سپارد.

 

مروارید رویا ها و موسیقای سرمست

در گنبد سبزِ برگ بو

هیپسیپیلا ی ظریف اندام شیرۀ گل سرخ را می مکد

و دهان شهوت بر نوک پستان گاز می زند.

 

آنجا خداوند مقابل زن تعظیم می کند

و نی “پان”، خدای چوپانان از لجن برمی خیزد

زندگی جاوید دانه هایش را می کارد

و هارمونی از تمامیت عظیم جوانه می زند.

 

عریان باید روحی که آنجا داخل می شود،

لرزان از تب و اشتیاقی مقدس،

روان از فراز تیغ ها و خارهای تیز

چنان که فقط  رویا ببیند، چنان که فقط بجنباند و آواز بخواند.

 

زندگی و نور و حقیقت، شعلۀ سه گانه ای ست

که شعلۀ گداخته و بی پایانِ درون را می سازد.

هنر ناب، چنان که مسیح نامیدش:

“من نور و راستی و حیات ام”!

 

زندگی افسانه ای ست، نورِ کور کننده،

و حقیقتِ شگفت انگیزی که به فهم درنمی آید   

کمال هرگز حاصل نمی شود

و ایده آل رازی ست، خفته در سایه ها.

 

درستکار بودن، قادر بودن؛

عریان چنان که او هست، ستاره ای که می درخشد؛

آبی که بیان روح چشمه است

با صدایی که از آن جاری ست.

 

من بر آن بودم

که از روح خود

ستاره ای بسازم، 

چشمه ساری پر صدا

دیوانۀ غروب آفتاب و طلوع صبح.

در جستجوی غروبی آبی که راه نشان دهد

و  الهام بخش وجد آسمانی باشد،

سحاب دریا و نُتی نرم –  فلوت کامل!

سپیده دم سرخ، دختر خورشید-  لیرای کامل!

 

سنگی پرتاب شد،

تیری پرواز کرد، نیرو گرفته از نفرت

سنگ در موج نشست،

و تیرِ نفرت در باد.

 

فضیلت در آرامش و نیرو نهفته است؛

با آتش درون است که جهان می سوزد،

ما بر خشم و مرگ غلبه می کنیم،

و به سوی بتلحم پیش می رویم،.. کاروان در گذر است!

دیدگاهتان را بنویسید

Please enter your comment!
Please enter your name here