سفرنامه (۴) هما/ مسعود نقره کار

0
7

 

سفرنامه (۴)

هما

مسعود نقره کار

 

تاریک روشنای صبح است. نم باران همه چیز را زیباترو دلنشین تر کرده است.

” صبح به خیر، امروزهوا از دیروز کمی خنک تراست”

” همینطوره، شاید بخاطر باران دیشب باشد”
به حالت دو و خندان از کنارهم می گذرند.

موهای طلائی دُم اسبی اش، مثل یالِ اسبی سفید، شانه به شانه می شوند.

هرصبحِ زود کارشان شده است.

” من هم وقتی هم سن و سال شما بودم، مثل شما خیلی سریع می دویدم”

” هنوزهم جوان به نظر می رسید.”

****

بوی قهوه، خانه را پُرکرده است.

گلدان ها را آب می دهد. دارچین و بلا تُوی باغچه پرسه می زنند. جرعه ای قهوه می نوشد.

جلوی کامپیوترمی نشیند، “یوتیوب” وآوای پیانو، و بعد ….یک خبر و یک عکس. چشم هایش را می بندد. قلب اش تیر می کشد. باردیگر به خبر و عکس نگاه می کند.

اشک به سرعت سد پلک ها را می شکند. چشم های پیرانگاری سد و مانع سرشان نمی شود.

ماهی ها با دیدن اش هجوم می آورند، غذا می خواهند. برایشان غذا می ریزد.

به تماشای شان خود را سرگرم می کند.

و باز برمی گردد جلوی کامپیوتر، نه، نه، نمی تواند، خاموش اش می کند.

می رود سراغ پرنده ها، قناری ها باز تخم گذاشته اند. هنوزجوجه های شان جیک جیک می کنند، آب و غذا می طلبند. پاپَرش کز کرده نگاه اش می کند. فنچ ها مثل همیشه آرام ندارند. مرغ عشق بی تاب به نظر می رسد.

” هُمای من، مرغِ سعادتِ من، تو چرا؟”

” چی گفتی؟”
” هیچی”

طاقت نمی آورد، باز برمی گردد جلوی کامپیوتر. آوای پیانوقطع شده است، یک خبر و یک عکس و…

چنان درکامپیوتررا محکم می بندد که دارچین و بلا، که کنارش نشسته اند، پارس کنان به گوشه ای پناه می برند.

کنار آکوواریوم می نشیند. گوشه ای دو ماهی دور هم می چرخند، می رقصند باهم، رقصِ عشق.

دو چشم، نگران وحیرت زده نگاه اش می کنند. غشای اشک چشم ها را پوشانده است.

” امروز دیگه چی شده پدر؟ امروز دیگه چی شده؟”

اورلندو، سوم آگوست۲۰۱۸

 

دیدگاهتان را بنویسید

Please enter your comment!
Please enter your name here