یلدای مادران سیه پوش شعری از حسن حسام

0
4

با یاد بی شمارمادرانِ ِداغدارِکشتارگاه ایران؛ آن ها که رفته اند،و آن ها که مانده اند و پیرانه سرپای می کشند تا مزارعزیزان را گلباران کنند در خاوران های ایرانِ در بند

یلدای مادران سیه پوش
حسن حسام

صدایت
از حنجره‌ی خونین می‌گذرد
و بر لبانِ خشک و ماسیده‌ات
یخ می‌بندد
هنوز هجرانی می‌خوانی
با نگاهی مات
گم‌شده در هیچ‌جا

زخمت را می‌خراشی مادر!

هنوز هم
چشمان پاییزی‌ات
این گل را می‌پایی
خفته در جنون عاشقی
پیچیده در «نه» خونین
پَرپَر

غرقه درگرداب جنونی مادر!

داغی بر دل
و کینه‌زاری در جان داری
مرغِ سر بریده را مانی
پیش از آن‌که جان تهی کند،
بال ‌بال می‌زند!

چه بار سنگینی داری مادر!

به‌چون بید در معبر باد
پیچان
پیچان
می‌پیچی در خود
و مشت می‌کوبی با درد
بر سینه‌ی زمختِ شبِ سرد
دل پرنده را مانی
بر هیمه‌ای گداخته
گُر می‌گیری
گُر می‌گیری

چه روزگاری داری مادر!

دیدگاهتان را بنویسید

Please enter your comment!
Please enter your name here