حرمت آیینه وارِ عشق…… سیاووش میرزاده

0
9

 

سیاووش میرزاده

سیاووش میرزاده

حرمت آیینه وارِ عشق

 

در رهگذارِ بادهای داغِ تابستان

نامِ تو را بر بالِ باد

                    می­ افشانم

تا حرمتِ آیینه ­وارِ عشق را خَشی نیازارد.

این مازه­ سوارِ خِنگ چموش و سرپیچ و سرکش

دیری­ست سر به آخورِ آسودن بُرده است

رام و سربه­ راه و خسته.

در لاجوردِ تاریکِ شب

ایستاده­ اند سوارانی پای در رکاب

غرقه در آرزوهای نیامده

چشم انتظارِ لحظه ­های جرقۀ چخماقِ حریق و

نشانه ­های بروز حادثه.

تا شب مشبّک ، از سرخیِ خون ستاره ­هاست

باید که نامِ تُرا

بر بلندای بامِ گردباد بنشانم

نه !    بیفشانم

تا جلوۀ آیینه­ وارِ عشق نشکند.   

این آسمان    

این لاجوردِ بیکران

آبستنِ خورشیدی دیگر است

تا پهلوانِ دلاورِ پهنۀ پندارهای غریب نشسته است استوار

بر گُردۀ نحیفِ خِنگِ راهوار خویش

بیدار و هُشیار.

آن یار را بگویید

لب­ هاش را به غنچه بگشاید

چه عطرِ دلپذیری دارد بوی پیاز و لحظۀ دیدار.

این آسمان     این آبیِ بیکران را زهدان

آبستنِ خورشیدهایی ، از جنسی دیگر است

تا پهلوانانِ دلاورِ پهنه ­های پندارهای غریب

بر گُردۀ باره­ های تیزتکِ رؤیای خویش سوارند و

بر قامتِ تاریکِ شب می ­تازند.  

در دوردستِ این سیاهی

آن سوسوهای ستاره ­وارِ روشن

خورشیدهای کهکشانِ آسمان ِ فرداست.

دیدگاهتان را بنویسید

Please enter your comment!
Please enter your name here