شعرهایی از هیلده دُمین شاعر آلمانی ترجمۀ علی اصغر فرداد

0
16

 

شعرهایی از هیلده دُمین شاعر آلمانی ترجمۀ علی اصغر فرداد

 

زمین فراخ

آدمی باید بتواند که برود

اما همچون یک درخت بماند

گویی که ریشه در خاکِ سخت بماند

زمین حرکت کند، و او استوار بر آن ایستاده باشد.

آدمی باید نفس را در سینه حبس کند

تا باد بگذرد

و هوای بیگانه به دَوَران بیفتد

تا بازی نور و سایه

سبز و آبی

همان طرح های قدیمی را نشان دهد.

و در خانه باشیم

هرجا که هستیم

و بتوانیم که فرود آییم

و تکیه دهیم

گویی بر گورمادرمان.

چشمان پاییز

خود را تنگ

بر زمین بفشار

خاک هنوز بوی تابستان می دهد

و تن

هنوز بوی عشق.

اما علف روی تو

زرد است

و باد سرد

و پر از دانه های خار

و رویایی که بدنبال تو می آید

با پاهای سایه سا

رویای تو

چشمان پاییز را دارد.

 

نترس!

گُل می گوید:

نترس

گلبرگهایم امروز مقاوم اند

هیچ بادی نمی تواند

در برابر چشمان تو پَرپَرم کند.

درخت

اعتماد را تنفس

و مرا به تکیه کردن دعوت می کند

می گوید

من قطع نشده ام، ایستاده ام.

تخم پرنده

بر چنگگ شاخه

به عهد خود

آن تعادلِ کوچکِ پایدارِسپید

وفا خواهد کرد

و در باد، آرام خواهد نشست

تا از چشمان ترسان در “زرده”

توده ای پَر بروید

که بر شاخه می پرد

و می خواند.

 

آشتی

پرچم سپید را دیدم

و رنگ‌هایم پریدند

دیگر نمی‌خواستم که ظفر یابم

آنگاه کبوتران از دست‌های تو پر کشیدند

نرم،

از سوی تو به سوی من

کبوتر به کبوتر.

نفس در سینه‌ام حبس بود

و اتاق غرق در سپیدی

دست‌هایم را

زیر برفدانه‌های اشکت گرفتم

و اشک من غرق اشک‌های تو شد.

 

زنبق

همۀ رنگ‌ها خالی‌اند

و نزدیک‌ها چه دور

هیچ چیز شایستۀ اعتماد نیست

شاید این زنبق

که دیروز اینجا نبود

و امروز صبح مرا نگاه کرد

بنفش در سبز.

قمری صدا می‌زند

دقایق از حرکت بازایستاده اند

در شب، پنهان و بی صدا

این زنبق آمد

در شب، پنهان و بی صدا

می‌خواهم که بروم.

از سبز به طلایی

در برابر خانه ام

راه‌ها خالی خواهند بود، برادر

راه‌هایی را که تو نمی‌آیی

و من هرگز تو را در آنها نخواهم دید.

در تاریکی

عبور از اشک‌ها

عبوری طولانی

از روزی که نیامدی

تا روزی که نمی‌آیی.

ایا همچنان در انتظار تو خواهم ماند

بر راه‌های روشن

از لرزش سبز

تا لرزش طلاییِ

برگ‌های بید؟

 

چقدر بی‌فایده‌ام من

چقدر بی‌فایده ام من

انگشتانم را حرکت می‌دهم

و کم ترین ردّی برهوا نمی‌گذارم.

زمان، چهرۀ مرا محو می‌کند

او از هم‌اکنون آغاز کرده است

باران

پشت گام‌های من در غبار

خیابان را

همچون یک زن خانه‌دار

می‌شوید.

من اینجا بودم

و می‌گذرم

بی‌هیچ ردّی.

درختان زیتون کنار راه

دست‌هاشان را تکان می‌دهند

سلام سبز، آبی و طلایی

و فراموشم می‌کنند

به‌محض اینکه می‌گذرم.

من می‌گذرم ـ

اما شاید

صدای ضعیف آوازم را

خنده‌ها و اشک‌هایم

سلام شبانۀ درختان را

بنشانم بر روی تکه‌کاغذی کوچک

و شاید حین عبور

بی هیچ چشمداشتی

این یا آن چراغ را روشن کنم

درون قلبی

در کنار راهی.

 

بذر

می‌خواهم

در باغچۀ تنم،

چشم‌هایت را بکارم

پیش از آنکه برگ‌های طلایی فرو ریزند

و ما را بپوشانند.

تا در بهار

با نرگس و یاس،

پلک‌های نویی را بگشایند.

 

زیباتر

زیباترند شعرهای نیکبختی.

همان‌سان که شکوفه‌ها

از شاخه‌ها زیبا ترند

زیباترند شعرهای نیکبختی.

همان‌سان که پرندگان

از تخم‌ها زیباترند

و زیبا می شود هنگامی که روشنایی می آید

زیباتراست سعادت و خوشبختی.

و زیباتراند

شعرهایی که نخواهم سرود

من هرگز.

 

منظره قادس

چه رود، رو به پایین به دریا بریزد

چه دریا، بسوی رود بالا بیاید

آب شیرین

آب شور

نمک می گیرد.

باغهای اشک

که رویاها از کرانه ها شان سرریز می شوند

گلها، نه

بسترهای نمک

سپید در آفتاب.

سپیدارهای آب شیرین را که پشت سر نهیم

و رو به پایین به مصب رود برویم:

رودها، باغها

رویاها

از نمک.

 

رُز وحشی

در رؤیای خود دیدم که رُزی وحشی‌ام

با گلبرگ‌هایی پریده‌رنگ،

شکفته بر کاسبرگی تنگ.

تو ترانه‌خوان می‌گذشتی

من بوته‌ای رنگین بودم، سرشار از تخمکها.

خواب چمنزاری پاکیزه را دیدم

تو چون دانه‌ای متورم بودی

در شکافی.

وقتیکه از خواب پریدم،

آبستن نبودم

و صدای ما،

ضعیف‌تر از بادی بود

که بر برگی از درخت قان

می‌وزید.

 

زیگورات

مارپیچ پلکان را بالا می‌رویم،

دست در دست،

در بارویی که خود پی افکندیم.

هوا، سبک و سبک‌تر می‌گردد

میان دو قلب دیگرهیچ پرده‌ای نیست

تنها آفتاب از روزنه‌ها، گاه‌ گاه

بر مزرعۀ کهن می‌تابد.

در هر دُور

تو بر زخم‌های من، نمک می‌پاشی

می‌خندی و

مرا می‌بوسی

و اینچنین نوازشگرانه به اوج می رسیم

من، گریان

به سوی آخرین دُور

و اینک بدرود یک کبوتر

پرواز ایکاروس.

 

در تمدن‌های باستانی آسیای غربی نیایشگاهی برای خدایان می‌ساختند و والاترین آن زیگورات نامیده می‌شد و معنای آن بالا رفتن به سوی آسمان است. آنها زیگورات را بر بلندی‌ها می‌ساختند. زیگورات «ذیققوررت» کلمه‌ای اکدی است. واژه سومری آن زیقورات و ایلامی آن زیقورتو است. در ایران تلفظ این کلمه از مقالات رومن گیرشمن گرفته شده و بیشتر «زیگورات» خوانده شده‌است، به معنای بلند و برافراشته ساختن. زیگورات‌ها به شکل هرم هستند اما جنس آنها از خشت یا آجرگلی بوده‌است. «ویکی پدیا»

 

تو هستی

تو آنجایی

که چشم‌ها تو را می‌نگرند

پدید می آیی

آنجا که نگاه‌ها تلاقی می‌کنند.

با صدایی می‌ایستی

همیشه همان صدا

صدایی که همه با آن حرف می‌زنند.

می‌توانستی که بیفتی

اما نخواهی افتاد

چرا که چشم‌ها تو را می پایند.

تو هستی

چرا که چشم‌ها تو را می‌خواهند

تو را می‌بینند و می‌گویند

که هستی.

 

 خسته مشو

خسته مشو

دستت را

آرام

به سوی معجزه

گویی به سوی کبوتری

دراز کن.

 

 تکیه‌گاهم گل سُرخ

من اتاقی در هوا خواهم ساخت

با بندبازها و پرندگان

و تختی بر شانه‌های احساس

همچون آشیانه‌ای در باد،

بر نوک بلندترین شاخه.

من لحافی خواهم خرید

از نرم‌ترین پشم گوسفندانی

که در زیر نور ماه

چون ابری روشن

بر زمین سخت می‌گذرند

چشم‌هایم را می‌بندم و خود را

در پشم‌ تنیدۀ حیوانات بیگناه می‌پوشانم

می‌خواهم ماسه‌ها را در سواحل کوچک، حس کنم

و صدای چفتی را بشنوم

که شب هنگام، دَرِ طویله را می بندد.

اما من بر پرهای پرندگان نشسته ام،

آن بالا، در خلاء، تاب می‌خورم

خوابم نمی برد، سرم گیج می رود

می خواهم خود را نگهدارم

دستم به سویی می‌دود

و بوتۀ گُلی را

چون تکیه گاه می گیرد.

 

دو کبوتر زیر باران

پاهای من که بسیار رفته‌اند

پاهای من، دو کبوتر

که هر شب

آشیانۀ دست‌های تو را جست‌و‌جو کرده اند

پاهای کودکی‌ام

که تو بیرونشان انداخته‌ای،

جلوی پاگرد

زیر باران نشسته‌اند

در آغوش هم غنوده اند

دو کبوتر زیر باران.

پاهای کودکی‌ام.

 

باد عیدِ پاک

تفاوتی است میان ما با گل‌ها و درختان:

فصل‌های ما

سریع‌ترند.

مرگ

از ساقۀ رؤیاها بالا می‌رود

همۀ شکوفه‌ها تاریک می‌شوند

و بر زمین می‌ریزند

پاییز نه

حتی زمستان به چشم بهم‌زدنی

فرا می‌رسد.

اینجا شاخه های خشک را

وقت انتظار نیست

انتظاری مطمئن.

آنسان که پرنده در پرواز

مکث می کند تا در آسمان چرخ زند

همان‌سان آب و هوای قلب

یکباره و بی‌دلیل

دگرگون می‌شود.

علائم سپیدِ بالها در آبی‌ ها

رستاخیزهمۀ مردگان ما.

گل های

بادِ عیدِ پاکِ یک لبخند.

 

رؤیا در زمستان

از پنجره خم شدی

یک خانه از سپیدی‌های جنوب

تختِ من در خیابانی باز بود

و نمی‌دانم چگونه بود

از دیوار چون سوسماری

به پایین سُر خوردی

سبک، مثل یک کودک

این همان شبی بود که من رفتم

نمی‌توانستم بروم و ‌رفتم

وقتی که گریه کردم، قطار سرش را

همچون یک اسب به عقب گرداند.

 

با سایه‌ام

با سایه‌ام می‌روم

فقط اوست که بدرقه‌ام می‌کند

تنها با او

بر مراتع بی‌علف.

من مدام بی‌رنگ‌تر

او دائم طویل‌تر

او مرا می‌برد

می‌گذارم که ببرد.

بیدهای لخت کنار راه

انگشت‌های سپید و صاف

راهها را نیکوتر از من

می‌شناسند.

 

کلید خانه

محکم، در مشت‌هامان می‌فشاریم

کلید خانه‌هامان را

با آنها در سفریم

آری ما

رانده‌شدگان.

قلب، آن خانۀ قدیمی

پنجره‌های روشنی دارد

چهره‌های درون آن

اماهمه بیگانه‌اند.

دیگر در خواب

تنها در خواب

می‌توانی داخل شوی

با این کلیدها

که در بیداری اینچنین

در دست‌های تو سنگینی می کنند.

 

هشدار

هنگامی‌که خیابان‌های کوچک سپید

در جنوب

که تو فرا پشت نهاده ای

همچون غنچه‌هایی پر از خورشید

باز می‌شوند

و تو را به خود می‌خوانند.

هنگامی‌که جهان نو

پوست انداخته

تو را در خانه صدا می‌زند

و اسب تک‌شاخی

زین شده

می‌آورد.

آنگاه باید همچون کودکی

در کنارتختِ خود زانو زنی

و طلب فروتنی کنی.

آن هنگام که همه کس تو را به خود می خواند

آن همان لحظه‌ایست

که همه‌چیز تو را ترک می‌گوید.

 

تبعید
برای پدرم

دهانی میرا

در تلاش

برای بیان صحیح یک کلمه

به زبان بیگانه.

 

برایم خانه‌ای بساز

بادی که بر گیسوی گل‌ها شانه می‌زند

و از گلبرگ ها پروانه می‌سازد

و تودۀ کاغذ‌پاره‌ها را چون دستۀ کبوتران

از دره‌های مانهاتان به سوی آسمان

تا اوج می‌برد

و دسته ‌پرندگان مهاجر را

در اوج آسمانخراش‌ها تار و مار می‌کند.

باد می آید، باد شور

و ما را با خود به سوی دریاها می‌برد

و در ساحلی می‌افکند

همچون ستاره‌ای دریایی

که از آب‌ها به سوی ساحل پرتاب می‌شود،

باد می آید

محکم مرا بگیر!

آه، جسم شنی من، شفاف،

شکل یافته، همچون تصاویری جاودانی.

باد می‌آید

و انگشتی را با خود می برد،

آب می‌آید

و شیاری در من می‌افکند.

اما باد،

قلب را

ـ آن پرندۀ سرخ و آوازه ‌خوان در قفس را ـ

عریان می سازد

و با نفس عطر‌آگین‌اش می‌سوزاند.

آه… جسم شنی ام!

محکم بگیر،

پیکر شنی‌ام را!

بگذار به سوی خشکی‌ها رویم

جایی که بوته‌های کوچک

خاک را استوار می‌سازند،

می‌خواهم بر زمینی سفت گام بگذارم

سبز،

بافته از ریشه‌های سخت

همچون فرشی عظیم.

تنه‌های درختان را بیاور

صخره‌ها را بِکـَن

و خانه‌ای برایم بساز.

خانه‌ای کوچک

با دیوارهایی سپید

برای خورشید غروب‌گاهان،

و چشمه‌ ای زلال برای ماه

تا درآن پیکر خود را ببیند

و خود را، همانگونه که در دریا‌ها

گم نکند.

خانه‌ای کنار یک درخت سیب،

یک درخت زیتون

که باد همچون شکارگر بر آن می گذرد،

اما،

ما دیگر شکار او نیستیم.

 

هابیل بپاخیز

هابیل بپاخیز!

باید از نو آغاز کرد،

هر روز باید از نو آغاز شود،

هر روز باید آن پاسخ در برابرمان باشد

باید آن پاسخ بتواند که باشد.

اگر تو به‌پا نخیزی هابیل

چگونه باید

آن یگانه پاسخ

دیگرگونه شود.

ما می‌توانیم تمام کلیساها را ببندیم

و همۀ کتاب‌های قانون را

به تمام زبان‌های دنیا برچینیم،

اگر فقط تو بپا خیزی

و بازپس گیری

آن نخستین پاسخ غلط

به آن پرسش یگانه را

پرسشی که خواهد شد.

برخیز هابیل!

تا که قابیل بگوید

تا قابیل بتواند که بگوید

من نگهبان توام

برادر

چگونه می‌توانم نگهبان تو نباشم

به‌پا خیز، هرروز

تا آویزۀ چشمهایمان شود

این «آری من اینجایم»

من

برادر تو

تا فرزندان هابیل

دیگرهیچ هراسی نداشته باشند

چراکه قابیل، دیگر قابیل نخواهد شد

من این را می‌نویسم

من فرزند هابیل

و هر روز از آن پاسخ

وحشتم می گیرد

نفس در سینه‌ام حبس می شود

آنگاه که در انتظار آنم.

هابیل برخیز

تا دیگرگونه آغاز شود

در میان ما همه!

این آتش‌ها که می‌سوزند

این آتشی که بر زمین می سوزد

باید که آتش هابیل باشد

در دنباله موشک‌ ها

آتش هابیل است که می سوزد.

 

دیدگاهتان را بنویسید

Please enter your comment!
Please enter your name here