ترانۀ گارد سیویل فدریکو گارسیا لورکا ترجمۀ ناصر فرداد

0
30

ترانۀ گارد سیویل (متن کامل)
فدریکو گارسیا لورکا
ترجمۀ ناصر فرداد

اسبان شان سیاه
نعل اسبان شان سیاه
بر شنل هاشان
لکه هایی از مرکب و موم.
اگر هرگز نمی گریند
از آنست که سرب در جمجمه دارند.
با روحی از جنس چرم
به کوره راه ها می تازند.
شبانه، خمیده پشت و دزدانه
هر جا که ظاهر شوند
تخم سکوت سیاه
و وحشتِ از شن های روان را می پاشند.
در کله هاشان
تپانچه هایی بی شرم
پنهان دارند.

آه، ای شهر کولیان!
با پرچم هایی در هر گوشه و کنارت،
مخلوطی از مربای کدو و ماه و گیلاس
چه کسی تو را دید و فراموش کرد؟
ای شهر دردها و عطر نافۀ آهوان،
با برج های دارچینی ات.

وقتی که شب، شبی ظلمانی،
شبِ شب ها فرود آمد
کولیان در آهنگرخانه های خود
خدنگ و خورشید می ساختند.
اسبی سرا پا خونین
بر درها کوفت،
خروسان شیشه ای شهر جِرِس فرونتِرا
بانگ بر آوردند
و باد برهنه به زاویه ها خزید
در آن شب، شب نقره فام،
شبِ شب ها.

یوسف و مریم مقدس
قاشقک های گم شدۀ خود را
نزد کولیان می جویند.
مریم مقدس لباس جشن ملکۀ شهر را
به تن دارد، لباسی از کاغذهای شکلات
و گردنبندی با دانه های بادام.
یوسف قدیس دستانش را
زیر قبای ابریشمین
تکان می دهد،
پِدرو دومِک
به دنبال سه شهزادۀ پارسی می رود.
و شور و وجد لک لکی
به رویای ماه می آید.
مهتابی ها
از نور لرزان فانوس ها سرشارند.
رقاصان بی باسن
در آیینه ها می گریند.
آب و سایه، سایه و آب
از میان شهر جِرِس فرونتِرا.

آه، ای شهر کولیان!
با پرچم هایی در هر گوشه و کنارت،
روشنایی های سبزت را پنهان کن
چرا که گارد سویل نزدیک می شود.
آه، ای شهر کولیان،
چه کسی تو را دید و فراموش کرد؟
بگذارید آنسوی دریا بماند،
شانه به موهای پریشانش نزنید.

خائفانه و در دسته های دوتایی
به سوی شهر، شهر جشن ها و سورها پیش میروند.
ازغلاف تفنگ هاشان
بوی ابدیت می آید.
خائفانه و دو تا، دوتا پیش می روند.
شب ـ پرده های دولایه.
آسمان برای شان
جز ویترینی از مهمیزها نمی نماید.

اما شهر، بی هراس بود
و درهایش باز و بی ریا.
چهل گارد سویل
هجوم آوردند و غارت کردند،
ثانیه ها از حرکت باز ایستادند.
تا که شکی بر نیانگیزد
کنیاک ها در بطری به هیئت ماه نوامبر در آمدند.
فریادی ممتد
از تمامی بادنماها بر خاست.
نسیمِ شکافته از رقص شمشیرهای آخته
زیر سُمضربه ها له شد.
کولیان،
کولیان پیر و فرتوت، در روشنای گرگ و میش
با قلک های خُردشان در دست
سوار بر اسبانی خسته و خواب آلود
از کوچه هایی نفس گیر و تنگ می گریختند
و از پشت سر
گاردیان، با شنل های نامقدسشان در باد،
گردبادی از تیغه ها.

کولیان به دروازۀ بیت الحم
پناه می برند.
یوسف قدیس، سرا پا زخمین
دخترکی مرده را کفن می کند.
تفنگهای سمج
تمام شب بی وقفه می خوانند
و مریم قدیس
از آب دهانِ ستارگان
برای کودکان مدد می جوید.
اما گارد سویل
پیش می تازد
و در هر گوشه و کنار
تلی از آتش به پا می کند،
آتشی که در آن تخیل و رویا
جوان و برهنه می سوزد.
رُزا، دختر کامبوریوس ها
افتاده در درگاه خانه اش، می نالد
با دو پستان بریده اش در تشتی.
دوشیزه گان دیگر می گریزند
با گیسوانی تافته از پس سر
و گُل- باروت های سیاهی که در باد می ترکند.
و هنگامی که دیگر
تمامی شهر خسته و در خاک خفته بود
سپیده دمان در گور
گُرده تعویض کرد.

آه، ای شهر کولیان!
گارد سویل از دالان سکوت
عقب می کشد
اما شعله های آتش ترا فرا می گیرند.

آه، ای شهر کولیان!
آخر چه کسی ترا دید و فراموش کرد؟
بجوییدش، بجویید
آن را در پیشانی من بجویید،
بازی ماه و ماسه!

دیدگاهتان را بنویسید

Please enter your comment!
Please enter your name here