تلخی/شعر عباس سماکار

0
12
شعر عباس سماکار

تلخی

همپای نیم سوختِگیَش

با مهتاب تیره که مثل دود می ریزد از آسمان

با آسمان بلندِ تاریک که اینجا ست هنوز

ماهِ آشفته سر با تو همدل است

با گنجشکها که بر چمن سبز شب خفته اند

با پیچ و تاب دردناک تنت در کارتنِ خیابانهای خواب

با بچه های رنج

با بوی آغوشِ مادرت

با بادبادک خواب آلودت که هر کار می کنی از آسمان شب بالا نمی رود

با سُفره ای که در انتظارت نیست

با خیال مامان که گم شده دلش خون است

با کفشهای پاره ات

با اشکی که مژه هایت را خیس کرده است ماه هفت آسمان همدل است

ماهِ پف کرده

پشیمان از حس قلابی عشقهای مهتابی

با صبح زودِ هنوز خواب آلود

با بوی خاکستر و سکوت

با شبنمِ علفِ آلوده به خاک در سحرگاه خفه ای که سر از خواب برنداشته است

با جوانۀ برگچه ها که نشکفته اند

با تکه تکه پریدن گنجشک های ریزِ صبح که لبخند می شوند بر لبت

با نفَس نفَسِ نهفته در هوا در دمدم سحر

با یاد مدرسه که از خاطرت نمی رود

ماهِ محو در روشنای روز خیره بر این سرنوشت تلخ با تو همدل است

با تو همدل ست

چشمک می زند

تا تو چشم بگشائی

در خنکای سحر نگاه کنی

لبخند بزنی و بگوئی

تمام شب

با رنج روزی که آغاز میشود نخفته ام

چشمک میزند

با تو آبِ اندوهش را در گلو فرومی برد ماه

همدلی میکند

و شب

افسانۀ امنیتِ مهربانِ هفت آسمان را برایت خواهد گفت

دیدگاهتان را بنویسید

Please enter your comment!
Please enter your name here