پس از باران/ چند شعر از زهره مهرجو

0
7

پس از باران 

چند شعر از: زهره مهرجو

۲۳ دسامبر ۲۰۱۸

 

 

شورش

 

بیا تا برای نان خویش بایستیم

در صف کارگران،

که نبرد بقا حماسه ها آفریده، تا کنون

در تاریخ انسان!

 

بیا تا پرچم کار را بر افرازیم

در صف بیکاران…

که آنچه برای رفاه و حل مشکلات بود،

ز افزونخواهی ستمگران

گشته چون یوغ بر گُرده مان

تا آخرین نفس.

 

بیا تا پرچم آزادی را بر افرازیم

بر فراز کوهها…

این زیباترین واژه

و دلیل زندگی

که امروز، تنها در کبوتران اسیر

تجسم تواند یافت.

 

پس بیا تا پرچم اتحاد را بر افرازیم

بر قله کوههای رفیع…

و بالهای شکوهمند بینش و عشق را

به اهتزاز آوریم،

تا فتح خورشید

و آغاز سپیده دمان.

 

 

Insurrection

 

Come, let us stand up

for our Bread, in the Workers’ line…

That the fight for survival

thus far, in human’s history

has made legends!

 

Let us raise our banners for Work

in the line of the jobless,

that which was meant for the ease

and contentment of life,

by the cupidity of the tyrants

has grown like a yoke on our back

till our last breath.

 

Let us raise our banners for Freedom

across the mountain heights…

This most beautiful phrase

and the reason for life

that today, could only be manifested

in the captured birds.

 

So, let us raise

our banners for Unity

on the towering mountaintops,

and flap the glorious wings

of insight and love…

till the Sun’s triumph

and the break of dawn!

 

 

*  *  *

 

همسفر رود

 

در شبی تیره

و دلتنگ…

 

پرندگان کوچک

بر شاخه های انبوه درختان تنومند…

جنب و جوش و

نغمه سرایی می کنند.

 

نور کمرنگ ماه

بر سطح رود بی قرار می گسترد …

و در جستجوی دریا

همسفرش می گردد.

 

رقص زیبای امواج

با سمفونی باد در هم می پیچند

و پی در پی تا دوردست ها… ادامه می یابند.

 

رو به سوی افق

پنجره ای آرام گشوده می شود…

 

شباهنگ

رو به پنجره

آوازی آشنا سر می دهد!

 

 

River’s Companion

 

In a dark, depressing night

 

little birds

move and chirp

on the dense branches

of robust trees…

 

The pale moonlight

spreads over the surface of the restless River…

and becomes its companion

in search of the Sea.

 

The beautiful dance of the waves

intertwine with the wind’s symphony

and move ceaselessly to the distance.

 

Towards the horizon

a window opens…

 

Nightingale

facing the window

sings a familiar song!

 

 

*   *   *

 

پس از باران

 

پس از باران

که هوا، با دیدگان روشن نگاهت می کند

و نسیم

عطر خاک مرطوب را

در فضا می پراکند؛

موجی از احساسات دلپذیر

وجودت را

فرا می گیرد…

 

آنگاه می دانی که روزی نو

از راه رسیده،

همچون ورقی تازه در کتاب زندگی

بی کلامی

حک شده بر آن

 

در انتظار دست های تو…

 

تا روز

از شگفتی ها

لبریز شود!

 

 

After the rain

 

After the rain

That the air, looks at you with clear eyes…

and the breeze

scatters the moist soil’s aroma in the atmosphere;

A wave of pleasant feelings

Fills you…

 

Then, you’ll know

that a new day has arrived…

like a fresh page in the book of life

without a word carved on it

 

Waiting for your hands…

 

So, the day

Will abound with surprizes!

 

 

***

 

 

 

 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

Please enter your comment!
Please enter your name here