آنتونیو و مانوئل ماچادو دو برادر ، دوشاعر و دو جهان بینی /علی اصغر فرداد

0
9
Ali Asghar Fardad علی اصغر فرداد

 

آنتونیو و مانوئل ماچادو: دو برادر، دو شاعر و دو جهان بینی

فاشیسم و جمهوری خواهی در جنگهای داخلی اسپانیا

آیا با خواندن اشعار این دو مدرنیست بزرگ قرن بیستم می توان به جهان بینی، اخلاق و کردار آنها پی برد؟
آیا نحوه بیان و پرداخت و چگونگی ساخت و بافت یک شعر، حتا با یک تم ساده عاطفی می تواند پاسخگوی نیاز ما باشد؟

ابتدا زندگینامه و چند شعر از آنتونیو:

آنتونیو ماچادو
Antonio Machado
۱۸۷۵-۱۹۳۹
آنتونیو ماچادو در خانواده ای مرفه در سویل متولد شد. در هشت سالگی به همراه خانواده به مادرید رفت. در آغاز قرن بیستم در سراسر اسپانیا تنها یک مدرسه وجود داشت که در آن آموزشهای جدی به دانش آموزان داده می شد. این مدرسه نامش Institution Libre de Ensenanza بود و ماچادو شانس آن را داشت که در آن درس بخواند. او بعد ها و پس از گذراندن آموزشهای دانشگاهی به عنوان معلم زبان فرانسوی در شهرهای مختلف اسپانیا از جمله مادرید کار واز همین طریق امرار معاش می کرد. اولین سروده هایش در سال ۱۹۰۱ در نشریه ای بنام «الکترت» و اولین کتابش در سال ۱۹۰۳ منتشر شد.آنتونیو در طی اقامت خود در پاریس (۱۸۹۹) با روبن داریو یکی از از پایه گذاران مدرنیسم ادبی در جهان آشنا شد و تحت تاثیر او قرار گرفت. ماچادو در ادامه تحصیلات دانشگاهی خود موفق به گرفتن درجه کترا در رشته های فلسفه و ادبیات از دانشگاه مادرید شد و در آکادمی سلطنتی اسپانیا بعنوان استاد ادبیات تدریس کرد. پس از مرگ نابهنگام لئونور همسر جوانش و نگاههای سرزنش آمیز اطرافیان، مدتها دچار افسردگی شد و به دنیای روحانی پناه آورد.
ماچادو در کنار اونامونو فیلسوف و ادیب شهیر اسپانیا برجسته ترین چهره جنبش ادبی نسل ۹۸ اسپانیا است. این جنبش در سال ۱۸۹۸، در سیصدمین سالگرد مرگ گنگورا Luis de Gongora شاعر بزرگ باروک اسپانیا و همزمان با جنگ‌های داخلی اسپانیا و ایالات متحده امریکا و شکست اسپانیا از آمریکا و بعنوان واکنش به این وقایع شکل گرفت و برخی از بزرگ‌ترین ادیبان اسپانیایی، در آن مشارکت داشتند. شعر ماچادو در آغاز تحت تاثیر و ملهم از فروپاشی اسپانیا بعنوان یک قدرت جهانی و بعدها تحت تاثیر جنگهای داخلی اسپانیا بود. برخلاف اونامونو شعر ماچادو کمتر ذهنی و فیلسوفانه و بیشتر مردمی و ملهم از فرهنگ کوچه است. شعرهای او گاه به نحوی به ساخت ترانه نزدیک می شود که این خود یکی از دلایل محبوبیت گسترده او در میان مردم اسپانیا ست. برخی اشعار او هنوز ورد زبان مردم عادی است. آنتونیو ماچادو به همراه برادرش مانوئل ماچادو و خوان رامون خیمه نز از بنیانگذاران شعر نو در اسپانیا و یکی از پیشکسوتان نسلی از شاعران اسپانیا است که بعنوان نسل ۲۷ مشهور شد و در میان آنها شاعرانی چون پدرو سالیناس، خورخه گیلن، داماسو آلونسو، فدریکو گارسیا لورکا، رافائل آلبرتی، وینسنته الیکساندره و سرنودا حضور داشتند.
“هنری گیفورد” در مقدمه کتاب «شعر آمریکای لاتین» می نویسد: “خوآن رامون خیمه نز، تاکیدها، بحور و مضامین داریو را در دو اثر مهم ماچادو (Campos de Castila و Galerias) نشان می دهد و این دو کتاب کارهای عمده شاعری است که کسان بسیاری آن را عظیم ترین آثاری می دانند که در اسپانیای قرن بیستم خلق شده است.”
آنتونیو ماچادو برخلاف خیمه نز که شاعران و بخصوص نسل جوان ۲۷ را با نیش کلام می آزرد، انسانی، بسیار ساده و دوست داشتنی، با قلبی بزرگ بود و در محافل ادبی از احترامی فوق العاده برخوردار بود. در جنگهای داخلی اسپانیا بر خلاف برادرش مانوئل که به طرفداری از فرانکو برخاست با تعهد بسیار از جمهوری خواهان دفاع کرد. در سال ۱۹۳۸ تحت تعقیب پلیس امنیتی فاشیست فرانکو به همراه مادرش به فرانسه در روستایی در پیرنه گریخت و پس از مدت کوتاهی در همان روستا در هم شکسته و بیمار، سه روز قبل از مرگ مادرش زندگی را بدرود گفت. آخرین سروده او را پس از مرگ در جیبش یافتند. شعر ماچادو با تاکید بر کاربست عینی کلمات، در عین سادگی و صراحت، جنبه های احساسی و عاطفی شدیدی دارد و واکنش و آلترناتیوی شگفت انگیز و قابل تعمق در برابر سبک سوررئالیسم است که بسیاری از شاعران و هنرمندان آن دوران از جمله نسل جوان ۲۷ را شیفته خود نموده بود. آنتونیو ماچادو با اشعار عمیق و آهنگین و با تعهد انسانی و اجتماعی اش برای همه نسل های بعدی به یک الگوی قدرتمند و بی بدیل تبدیل شد.
در زیر ترجمه شش شعر از او می آید. سه شعر اول از آخرین سروده های این شاعر بزرگ است و در دشوارترین حالات روحی وی نوشته شده اند. او در این زمان در هراس از شکست احتمالی جمهوری خواهان می سوخت و تمامی خاطرات تلخ و شیرین بر او آوار شده بود. مرگ اعجوبه شعر اسپانیا، شاگرد و دوست جوانش فدریکو گارسیا لورکا، یکی از این خاطرات تلخ بود. ع. ا. فرداد

جنایت در غرناطه رخ داد
برای فدریکو گارسیا لورکا

به خون سرخش غلطید
بر زمین پاکش فرو افتاد
بر زمین خویش: بر خاک غرناطه.

۱
جنایت

در صبحی زود، زیر ستاره ها
او را دیدند، قدم زنان در میان تفنگها
از گذرگاهی بزرگ، تا مزارع سرد
فدریکو را کشتند
وقتی هوا روشن می شد
جوخه آتش
نمی توانست در چشمهایش نگاه کند
همه چشمهاشان را بستند
دعا کردند: با شد که خدا نجاتت را تقدیر نکند!
فدریکو مرده بر خاک افتاد
ـ خون بر پیشانی و سرب در دل ـ
… بدانید، جنایت در غرناطه رخ داد،
ـ غرناطه بینوا! ـ ، درغرناطه او …

۲
شاعر و مرگ

او را دیدند قدم‌زنان، تنها با مرگ
بی‌‌ هراس از داس‌اش.
ـ اینک خورشید از برجی به برجی؛
چکش ها برسندان ـ
در آهنگرخانه ها، بر سندان و سندان
با مرگ حرف می زد فدریکو
و مرگ‌، خاموش می‌شنیدش:
« چرا که دیروز، ای دوست، در شعرهایم
صدای کف دستهای خشکت طنین داشت
درخشش یخ را به ترانه هایم دادی
و تیزی داس نقره ای ات را به تراژدی ام.
برای تو آواز خواهم خواند، از کالبدی که نداری
چشم‌هایی که کم داری
موهایی که باد می آشفت
لبهای سرخی که دیگرانش می بوسیدند
امروز چون دیروز، کولی، ای مرگ من
چه خوب است با تو بودن، تنها
در بادهای غرناطه، غرناطه من!»

۳

او را دیدند، قدم زنان …

مزاری بنا نهید، ای دوستان،
برای شاعر،
از سنگ و رویا، در الحمرا
بر چشمه ای
که آب، مویه کنان تا ابد بخواند
که جنایت در غرناطه رخ داد
در غرناطه او.

«علی اصغر فرداد»

مرگ پسر بچه ی مجروح

باز شب است … و چکش های تند تب بر شقیقه ی کودک
پیشانی اش را به دستمالی بسته اند. مادر، پرنده ی زرد!
پروانه ها، سیاه و بنفش!

بخواب پسرم. و دستان کوچکش را
کنار تخت در دستهایش می گیرد. آه، گُل آتش!
چه کس باید تو را سرد کند، بگو، گُلِ خونِ من؟
عطر سنبل رومی اتاق محقر خواب را پر کرده است

بیرون، ماه بدر
گنبدها و برج های شهر تاریک
هواپیمائی نامرئی می غرد

تو خوابیده ای، آه شکوفه ی شیرین خون من؟
شیشه ی پنجره ی مهتابی می لرزد
آه، سرما، سرما، سرما، سرما، سرما!

«علی اصغر فرداد»

مزرعه

شب فرود می آید
همچون آتشی خُرد که خاموش می شود
بر فراز کوهها هنوز اخگرهایی چند می درخشند
و این درخت شکسته بر راههای روشن
انسان را از ترحم به گریه وامی دارد
دوشاخه بر تنه ی زخمی
و بر هریک برگی سیاه و فسرده
گریه می کنی؟
آنجا در دوردست ها، میان سپیدارهای طلائی
سایه های عشق تو را انتظار می کشند.

«علی اصغر فرداد»

شب

شب خاکستری
شبی غمگنانه برای تماشا
شبی منزوی چونان روح من
با غم های قدیمی
که در غارهای افسردگی زندگی می کنند

دلیل این ترس را نمی دانم
معنای آنرا نمی فهمم
اما خاطراتی هستند که می گویند:
– بله، من کودکی بودم، و او همراز همیشه ی من.

آنتونیو ماچادو/ ترجمه ی علی اصغر فرداد
انتشار شعرها در خانه ی شاعران جهان

Bild könnte enthalten: 1 Person, sitzt und Hut
Bild könnte enthalten: eine oder mehrere Personen, Anzug und Nahaufnahme

دیدگاهتان را بنویسید

Please enter your comment!
Please enter your name here