زهدانِ غول آسا/شهروز رشید

0
50

زهدانِ غول‌آسا

«من تنها از یک چیز می‌ترسم و آن اینکه شایستگی رنج‌هایم را نداشته باشم»

داستایفسکی

 

روح گرفتار در دایره‌ی هرگز، همه جا دنبال درد می‌گردد اصلا چشم‌های او برای دیدن درد است. به پشت سر که نگاه می‌کند تنها درد می‌بیند و در پیش رو همه خطر است که کمین کرده. روح تضرع فقط فریاد استغاثه است، فریادی از سر درد است. انگیزه‌های او از درد بر می‌خیرد و همه‌ی راه‌های او به درد ختم می‌شود. یک زندگی را به او بدهید سرتاپایش را به دردخانه تبدیل می‌کند. وجودش تماما دردی متحرک است. کوه یخی‌ست که در رودخانه‌ی رنج آب می‌شود. سهم چنین روحی از جهان چیست؟ سهم چنین روحی شمردن دردها و ناممکن‌هاست. این روح ناممکن همواره در تب و تاب است. بیشتر از همه می‌کوشد یعنی بی‌وقفه می‌کوشد با این‌که می‌داند همه چیز، همه‌ی تلاش‌ها و بردباری‌ها به هرگز و ناممکن می‌انجامد. یک لحظه آرامش ندارد. بله، برای جان‌های تلخ، زندگی یک انصراف خاطر است. و در این رابطه شناختن روح خود هم توهمی بیش نیست، نه می‌خواستم بنویسم دلخوشکنکی بیش نیست. گیرم که تمامی ‌سوراخ سنبه‌های این روح ناممکن را شناختیم آیا دیگر دور ناممکن مثل جادو شده‌یی نخواهد چرخید؟ چرا، تنها کاری که او تا پایان زندگی خواهد کرد همین است. اصلا سهم او از زندگی همین است. اگر این سهم را هم از او بگیرید قادر نیست خودش را حتی تبدیل به یک هیچ بی‌مقدار کند. در کجای جهان می‌تواند بچرخد با کدام پاها و دست‌ها؟ فقط باید یاد بگیرد که چگونه درد بورزد و چگونه و در کدام حدیث دیگران خودش را پنهان کند. و یا اینکه چگونه می‌تواند خودش را به دیگری، به او، تبدیل کند. آن‌گاه قادر است خودش را از بیرون تماشا کند و بپندارد که در باره یکی دیگر در باره‌ی یک دیگری داوری کرده است. با بی‌عاطفه‌گی تمام، حدیث سهم ناممکن خود را روایت کند. آرام باید حرف زد، فریاد هیچ ضرورتی ندارد، کسی نمی‌شنود. زیر لب باید زمزمه کرد انگار داری با خودت حرف می‌زنی. این‌گونه حرف زدن به سکوت نزدیک‌تر است تا به خطابه. خطبه‌ی بی‌کلام لکنت است. یعنی مخاطب در بیرون نیست، در درون است. پیرها همیشه با خودشان حرف می‌زنند. و هیچ‌گاه نمی‌شود حتی کلمه‌یی از گفته‌هایشان فهمید. احتمالا سالیان سال با دیگران حرف می‌زنند و به بیهودگی تلاش خودشان پی می‌برند. شاید هم می‌فهمند که “گودو” قرار نیست از بیرون بیاید “گودو” در درون ماست اما نمی‌خواهد بیرون بیاید چون پیغامی ‌برای دیگران ندارد. دیدن بریده‌هایی از یک زندگی کافی است که به این نتیجه برسیم که هیچ کس با دیگری حرف نزده است و یا حرف زدنش بیهوده بوده است. شاید به این خاطر فهمیده نمی‌شویم که هر کس سهمی ‌از هستی دارد. یک روح ناممکن قادر نیست خودش را به یک روح دنیایی و ممکن بفهماند. و همه‌ی تلاش‌هایی که در این جهت کرده است از سر خستگی و درماندگی بوده است. کوه به کوه ممکن است برسد اما آدم به آدم هرگز نمی‌رسد. فقط باورش دشوار است. یک زندگی طول می‌کشد تا آدم کف دهانش را پاک کند و دست‌هایش را دیگر در هوا تکان ندهد. و خودش را به دیگری ندوزد و عزیز بلاجهت نباشد. یکی می‌گفت ده سال تمام انتظار کشیدم تا «او» سکوت را بشکند و چیزی بگوید انتظار عذرخواهی نداشتم می‌خواستم فقط حرفش زده شود حداقل یک داوری کوچکی در باره‌ی «مسئله» صورت بگیرد، حداقل گفته شود که اشتباهی صورت گرفته است و یا اینکه نه همین است که هست. ده سال تمام تلاش برای شکستن سکوتی کردم تا بعدها در یابم که معنای در کنار هم بودن و تنها پیوند ما همین سکوت بوده است. می‌گفت در انتظار گودو بودن خوب همین است. زندگی بافتن زنجیری از این سکوت‌ها و انتظارهاست و معنای دیگری ندارد. همه‌ی باران‌ها و پاییزها شاهد بافته شدن چنین زنجیرهایی هستند. بله هر کس سهمی ‌از هستی دارد و کسی هم ممکن است وجود داشته باشد که اصلا هیچ اقلیمی ‌ندارد؛ در مرزها زندگی‌ می‌کند. دیدن و تشخیص دادن و گردن نهادن. همین. آنگاه دیگر پی سکوت هم نمی‌گردی و پی خنده‌های بلند. این نه به معنای رضایت است و نه به معنای تسلیم. در سهم خود ایستادن است مثل کرگدنی که هر جا برود در پوست کرگدنی خویش است. نه در پوست شیر می‌رود و نه در پوست فیل. پوست او سهم‌اش را از جهان تعریف کرده است.

گفتگو حداقل دو نفر می‌خواهد به همین خاطر هیچ‌گاه به نتیجه‌ی درستی نمی‌رسد. دو دهان، تنها می‌توانند هیاهو را اجراء کنند. گفتگو، نازل‌ترین شکل ارتباط است، دمِ دست‌ترین تکه‌ی روح ما در این ارتباط به سخن در ‌می‌آید. گفتگو، سکوت را بر نمی‌تابد و بدون سکوت، حقیقت ناممکن است، به همین خاطر و برای نزدیک شدن به حقیقت، باید با خود حرف زد. همه چیز را تا جایی که ممکن است با خود در میان گذاشت. و از همه‌ی این‌ها گذشته، حرف‌هایی هست که نمی‌توان بر زبان آورد. رنج واقعی، رنجی‏ست که بر زبان نمی‏آید، رنجی ژرف چون دریا که غرق اعماق خویش است. رنج واقعی، یک‌پارچه است؛ با هیچ کس نمی‏توان آنرا قسمت کرد. سکوت‌های یک رابطه‌ی شکرآب، پر از چنین رنج‌هایی است. چه می‌توان کرد وقتی که مقدر است در پایان، همه چیز به سکوت بیانجامد…و دیگر خاموشی باشد. آه چه خدایانی در فاصله‌ی دو نفر می‌میرند و چه وجدان‌ها و غرورهایی تباه می‌شوند. هیچ شکسپیری قادر نیست این موقعیت را به کلام تبدیل کند. تاریخ واقعی تاریخ این سکوت است. آسیب‌های درون را نمی‌توان جار زد، و آدم‏ فقط برای قانع کردن خود حرف می‏زند.

تصادف هم قانونمندی‌‌های خود را دارد. تصادف از آسمان نمی‌افتد، تصادف را جوهر تصادف‌طلب ما می‌زاید. جوهر آدم‌ها را با این امر می‌توان به محک کشید که در مقابل کدام تصادف از کدام جنس قرار می‌گیرند. دو نفری که با هم زندگی می‌کنند از هر راهی که می‌رفتند از هر راه دیگری، باز در جایی هم‌دیگر را ملاقات می‌کردند گیرم با نامی ‌دیگر و با شکل و شمایلی دیگر مثلا در سوماترا. تا اینجا نباید تقصیرها را به گردن دیگری انداخت، هر آدمی ‌محکوم به تجربه‌ی سلسله‌ی ناگزیر تصادف‌هاست، تصادف، مثل حقیقت و مرگ است، از بیرون نمی‌آید در درون پرورده می‌شود. دریافتن این نکته که تصادف هم قانونمندی‌های خود را دارد به قیمت سال‌ها درد و مشقت تمام می‌شود. درمی‌یابی که همه چیز را به تصادف تعریف‌ناپذیر نسبت دادن، ندیدن نقش خود در امر حادث است. نوعی شانه خالی کردن از زیر بار مسئولیت است. اگر درست دقت کنیم می‌بینیم که همه‌ی برش‌ها و مقطع‌های زندگی بر یک سری تصادف استوار است. مثل تولد، آشنایی با زنی یا مردی که قرار است نقشی بنیادی در زندگی ما بازی کند و نوع مرگ و زمان و مکان مرگ. این‌ها هیچ کدام‌شان در حالت معمول بر اساس نقشه‌یی قبلی صورت نمی‌گیرد. شاید بدان خاطر که واقعیت با تجربه‌تر و چالاک‌تر از ماست. ما تا به خودمان بجنبیم در معرض یک وضعیت و یا اقدام قرار می‌گیریم. حوزه‌ی عمل ما همین عرصه‌ی تنگ است.

اما همه‌ی پیش‌آمدهای بزرگ زندگی صورت آسانی دارند. و آدم نمی‌تواند حتی خیال هم بکند با گفتن جمله‌یی از سر هوس و یا کاهلی، پیوندی را ایجاد می‌کند و یا به عبارتی آن جمله باعث می‌شود که دو نفر فکر کنند چیزی آن دو را به هم وصل کرده و باید تلاش کنند این زنجیر رابطه را بگسلند. این حالتی و یا موقعیتی آشناست که آدم در جایی حرفی و یا عملی هر چند کوچک از یکی می‌بیند و یا می‌شنود و احساس می‌کند چیزی آن دو را به هم وصل کرده است. انگار تکه‌یی از روح ما را با خود می‌برند و تمامی ‌عمر تلاش می‌کنیم طرف مقابل را پیدا کنیم. اما برای چه کاری؟ آیا می‌خواهیم انتقام بگیریم چون که به ما توهین شده است؟ و یا آیا حقیقتی عریان شده است که ما می‌خواهیم رو در رو، حقیقتی را مخدوش کنیم و یا با یک حقیقت دیگر تلافی کنیم؟ آیا کسی تکه‌ای از وجدان خودش را در ما جا گذاشته است که می‌خواهیم هر کجای دنیا باشد پیدایش بکنیم و غده‌ی اضافی را پس بدهیم تا به یک‌دستی وجدان خود برسیم؟ همه‌ی این‌ها پرسش‌های تلخی هستند که پاسخ دادن به آنها کار ساده‌یی نیست. و شاید هم هیچ‌گاه نتوانیم به پاسخ‌های قانع کننده‌‌ای دست یابیم. شاید هم مسکنت و مشقت زندگی آنقدر ما را هوشیار می‌کند و ما با یک هوشیاری زهرآگین، سؤالات را طوری طرح می‌کنیم که نتوانیم پاسخ سرراستی به‌ آنها بدهیم. زندگی وقتی به یک هزارتو تبدیل می‌شود و فقط تلواسه و تشویش ایجاد می‌کند آدم مدام احساس می‌کند که مشغول پیچیده‌ترین بازی شطرنج است. و دستی که مهره‌ها را حرکت می‌دهد به فرمان ما نیست یعنی انگیزه‌های ما از غریزه‌ی ساده و سالم زندگی بر نمی‌خیزند، از هوشی بر می‌خیزد که کارش صیانت نفس است. می‌خواهد به هر قیمتی باقی مانده‌ی زندگی را در چنگ خود داشته باشد. آنجا که شش دانگ حواس ما به زندگی است بی تردید یک جای آن زندگی می‌لنگد و به زیر بار هوشیاری، خفه می‌شود. هراسی هوشمند، نور را در رگ‌های زندگی منجمد کرده است.

در نهایت آدم دنبال یک نوع دلسوزی به حال خویشتن و تسلی می‌گردد. باید هر طور شده روح خود را آرام کرد. جمله‌های ناقص را در خلوت و تنهایی کامل کرد و پاسخ‌هایی به خود داد هر چند که قانع کننده نباشند. خطر هر رابطه‌ی بنیادی در این است که بالاخره زمانی، دیر یا زود، ما را برای خودمان عریان می‌کند. و عریانی هیچ انسانی زیبا نیست، ما در نقاب‌هایی که با فراست و دقت انتخاب می‌کنیم زیبا هستیم. و بعد که نقاب می‌افتد و در دوردست‌ترین جای روح، خودمان را با سفاکی تمام تماشا می‌کنیم اکراهی در ما شکل می‌گیرد که مثل خوره روح ما را در خلوت و تنهایی می‌خورد. بعدها دیگر هیچ نقابی به کار ما نخواهد آمد. تمامی ‌وجودمان را تبدیل به تلاشی جانفرسا خواهیم کرد تا نقابی همه جا گستر پیدا کنیم و بعدها که در خواهیم یافت این ناممکن‌ترین کار دنیاست و هرگزتر از هر هرگز است به آغاز باز خواهیم گذشت، به همان‌جایی که همه چیز آغاز شده است و دست به خاطره‌سازی خواهیم زد، تلاش خواهیم کرد همه چیز را از نو توضیح بدهیم و برای به دست آوردن نقاب گمشده حتی خودکشی خواهیم کرد. آن آخرین نقاب خطرناک‌ترین اقلیم روح است مهمتر از خود زندگی است. زندگی، به دور آن نقاب چرخیدن است. اجراء و مصرف آن است. زندگی، ضرورت و سایه‌ی آن نقاب است. هر رابطه‌ی بنیادی، عرصه‌ی پیکاری است برای دست یافتن به آن آخرین نقاب. و آنکه نقابش را زودتر از حریف از دست می‌دهد بازنده است و بهترین کار برای او این است که هر چه زودتر برود و خودش را در جایی از جهان گم و گور کند در نقابی دیگر، در معبدی در تبت. چیزی که آدم‌ها را در کنار هم نگه می‌دارد ناشناختگی‌ست، نوعی ابهام است، میلی سوزان است به کشف تاریکی، به کشف سکوت حریف. گاهی لبخندی هست که نمی‌توانیم تعریف‌اش بکنیم، و یا حرکت دستی مثلا. به تعریف و کنه که رسیدیم دیگر نمی‌توانیم یک سینه هوا را هم تحمل کنیم. می‌خواهیم برویم. اما کجا برویم؟ مگر به همین آسانی است. نقاب‌مان یعنی تمامی ‌معنا و مفهوم وجودمان را گذاشته کجا برویم. پس همان‌جایی که هستیم سالیان سال می‌مانیم به این امید که نقاب‌مان را مرمت کنیم. و زندگی در این تلاش بیهوده پیر می‌شود. و سالیان سال نمی‌توانیم قبول کنیم که غرور آدمی ‌تنها جایی است که نمی‌تواند وصله را بر تابد. نام آن آخرین نقاب، غرور است که قوی‌ترین نیروی زندگی است. آدم خیلی زود به حقیقت هر مسئله‌ای دست می‌یابد فقط به خود قبولاندن آن خیلی طول می‌کشد. در واقع هیچ وقت هیچ کس قادر نیست تمام و کمال، تمامی ‌حقیقت خود را قبول کند. ادبیات نتیجه‌ی این قبول نکردن است و شاید هم هر نوع دیگری از تخیل و آفرینش. شکسپیر باید خیلی درد کشیده باشد که آن چنان زیبا توانسته است حرف بزند. زیبا و پیچیده. بله او نقاب گم شده‌ی خود را در ادبیات پیدا کرده است. پشت هر جمله‌ی زیبایی، سیزده جهنم می‌جوشد. در درون تک‌تک ما، دری هست که گشوده نمی‌شود و ما پشت آن در تاریک هستیم. تکیه داده به در ناممکن و با دست‌هایی درمانده با دنیای ممکن حرف می‌زنیم. همه‌ی ما حقیقت را می‌دانیم، بی هیچ شک و شبهه‌‌ای تک تک ما حقیقت خود را به عیان دیده‌ایم و به صورت و معنا آن را خیلی خوب می‌شناسیم. و عموما این نوع از حقیقت، دل‌به‌هم‌زن است. پس چرا این پا و آن پا می‌کنیم چرا خودمان را گم و گور نمی‌کنیم؟

ـ تنها به این امید که کسی پیدا شود، امروز یا فردا، و به ما بگوید که اشتباه می‌کرده‌ایم. چراغ و پنجره‌یی دیگر بیاورد و به ما بگوید به زیر این چراغ و از این پنجره باید نگاه کرد. منتظریم معجزه‌‌ای صورت بگیرد. در دنیا پیغمبری پیدا شود و اعلام بکند اصلا نگران نباشید تنها کسانی آمرزیده می‌شوند که یک عمر با حقایق دل‌به‌هم‌زن زندگی کرده‌اند. به امید معجزاتی از این دست است که ساعت‌ها پشت پنجره می‌‌ایستیم و غبار شدن دنیا را تماشا می‌کنیم.

یکی از غم‌انگیزترین صحنه‌های عالم این است که آدم در مقابل چشمان دیگران از پا درآید یعنی همه شاهد باشند که یکی چطور در مقابل دیدگان همه پرپر می‌شود و همه‌ی نقاب‌هایش را از دست می‌دهد، این واقعه در تمامی ‌سلسله جبال روح، خالکوبی می‌شود که تا ابد نمی‌توان آن را پاک کرد، با هیچ خاطره‌ی خرمی ‌شسته نمی‌شود. حالت غریبی است آدم احساس می‌کند با چشمان دیگران خود را می‌بیند و لاجرم داوری دیگران را در باره‌ی خودش می‌پذیرد. بیرون آمدن از قعر این مغاک، یکی از هرگزهای روح است، حالتی را که به آدم دست می‌دهد زبان قادر نیست بیان کند. اکراه و یا اشمئزاز اشاره به لایه‌های بالایی این حالت دارند فقط می‌توان با یک سلسله تصویر به آن موقعیت نزدیک شد به این می‌ماند که سی و شش هزار گربه‌ی وحشت‌زده به عصب‌هایت چنگ می‌زنند، تمامی ‌وجودت پر از تهوع است می‌خواهی کل کائنات را استفراغ کنی، استفراغ هم می‌کنی و باز استفراغ خودت را می‌خوری یعنی باز به زندگی می‌نشینی، باز می‌خندی از زیبایی حرف می‌زنی، سطرهای درخشان زیر لب زمزمه می‌کنی. برادربازی و دوست‌ورزی می‌کنی، از آینده از زندگی حرف می‌زنی اما در ظلمات درونت در جایی خیلی دور در کنج دهلیزکی احساس می‌کنی که همه چیز را پشت سر خود گذاشته‌‌ای، دنیا برای تو ماست تمام شده‌‌ای‌ست و باقی همه بازی است اما همان لکه‌ی کنج دهلیزک تاریک می‌گوید زندگی کن! تحمل کن، همین است، زندگی همین است! کسانی که این موقعیت روحی را تجربه می‌کنند قادر نیستند هرگز خودکشی بکنند. خودکشی در لایه‌های بالایی، در حوالی اکراه اتفاق می‌افتد، خودکشی بیشتر واکنش غرور پایمال شده است. نشانه‌ی آزردگی بزرگ روح است و سرشار است از اعتماد به نفس و خونی که هنوز سرخ است. خودکشی، عشق وارونه است نهایت دلسوزی به حال خویشتن است، در تمامی ‌رگ‌های آدم خودکش، زندگی جاری است، خودکشی، وقفه‌ی کوتاهی‌ست در استوای زندگی، خودکش به سودای امید و ایمانی بزرگ دست به چنین وقفه‌‌ای می‌زند امید و ایمان او به مرگ است، خودکشی بیرحمانه‌ترین و شرمگینانه‌ترین شکل قتل عام است و تا وقتی در روحی هنوز کینه هست او سالم است اما آنکه زیر دست و پای عالم و آدم له شده است قادر نیست کینه به دل بگیرد، سرتاسر وجود او از قعر مغاک تا تارک آسمان همه استغاثه است. ساعتی از کار افتاده است که فقط تیک تاک می‌کند زمانی که او در آن، در جا می‌زند هیچ ربطی به گذشته و حال و آینده ندارد، زمان او زمان تضرع است و این زمانی دیگر است و متر و مقیاسی دیگر دارد و هر کس قادر نیست آن را تحمل کند آن را برای له شدگان و به خاک افتادگان زندگی خلق کرده اند، آدم‌هایی از این دست خدایانی وارونه‌اند: مکان را کشته‌اند اینان بیرون جهان زاده شده‌اند می‌روند و هیچ رهگذری نمی‌بینند، این گنگ‌های خواب دیده، اینان صورت از شکل افتاده‌ی شرف‌اند و دنیا بر گرده‌ی پست اینان استوار است، اینان به لاشه‌ی آهوانی می‌مانند که شیران را شیر می‌کند عنکبوت‌های خردی هستند که مایه‌ی زندگی عنکبوتان بزرگند، اینان پلی هستند که اهالی زندگی را به مقصد می‌رسانند اینان گواهی می‌دهند که در مسیری که می‌آمده‌اند ذره‌یی زندگی ندیده‌اند اینان شاهدند که انسان شریف نیست، آه ای تفاله‌های زندگی به گاه درماندگی خود به همنوعان لعنت بفرستید تا بلکه کینه‌یی در برهوت وجودتان جوانه زند، ای بردگان روح تضرع!

آیا زاده شدن از روح معنا دارد؟ ـ در زندگی مردن و در زندگی زاده شدن، اما کدام روح می‌تواند خاطره‌هایش را پشت سر بگذارد؟ روحِ نوزاد خود را چگونه تعریف می‌کند؟ با کدام امیدها به زندگی می‌نشیند به سودای کدام نور؟ سال‌ها به امید همین زاده شدن از روح زندگی می‌کنی به امید اینکه همه چیز از نو آغاز شود، امید به تغییر تنها امیدت می‌شود، با چه اشتیاقی انتظار می‌کشی که همه چیز روزی دگرگون بشود و به شکلی درآید که مقبول طبع تو است، این تغییر را اتوپیای خود می‌کنی و این یکی از آخرین نقاب‌های توست. نادرستی‌ها و نامرادی‌ها را فقط می‌توانی به این طریق توجیه کنی، فکر می‌کنی خودت امروز یا فردا به آدم دیگری تبدیل خواهی شد . به خود می‌گویی چیزی نیست فقط یک سلسله اشتباه است و بزودی اصلاح خواهد شد با این امید خودت را خواب می‌کنی. و سالیان سال با این گونه توهمات زندگی می‏کنی و یک‌باره می‏بینی که هیچ چیز در دست نداری به جز روحی آسیب دیده و جسمی ‌ویران. تا احیاء کنی خود را یک زندگی دیگر لازم است. و یک زندگی دیگر ممکن نیست. همه چیز ادامه‏ی چیز دیگر است. و هر زندگی دیگر ادامه‏ی یک زندگی‏ست که ما را آزرده است. و آدم قادر نیست دیگر روحش را احیاء کند. و زندگی دیگر طعم و رنگ و بوی زندگی قبلی را می‏گیرد. زندگی دیگر توهم جبران است. و هیچ چیز در زندگی جبران نمی‏شود. فقط کمی ‌زخم به هم می‏آید و آدم احساس سبکی می‏کند. خاطره‏ی جسم.آری خاطره‏ی جسم. جسم است که تجربه می‏کند. روح، تنها به خاطر می‏سپارد. روح، خاطره‏ی جسم است.

فرض بفرمائید: ماست‏فروشی به صورت ده سالگی من، سیلی زده است. حالا من از کجا ماست‏فروش را پیدا کنم و به او سیلی بزنم. دنبال آدم ببویی در دور و بر خودم می‏گردم تا به او سیلی بزنم. حتی اگر هم بزنم. فرقی نمی‏کند. من تمامی ‌زندگی‏ام را صرف یک سیلی کرده‏ام. و طعم این سیلی‏ست که سرتاسر یک زندگی را آلوده می‏کند. و من باید یک جورهایی تکلیف خودم را با آن روشن کنم. باور کن هر کجا که بروم آن سیلی را بر صورت زندگی خود احساس خواهم کرد. و احساس خواهم کرد که در این زندگی همیشه کسی هست که به ناحق بر صورت من سیلی می‏زند. و من آنقدر ناتوانم که نمی‏توانم از خودم دفاع کنم و یا با کسی از این جنایت حرف بزنم. حالا بیایم با رنج بسیار آن واقعه را تبدیل به ادبیات کنم طوری گیرا بنویسم که مثال شود. چه فرقی خواهد کرد من آن سیلی را خورده‏ام و آن سیلی حتی در پهنه‏ی شریف ادبیات هم ولم نمی‏کند. باور کن هر چیزی در این جهان ادامه‏ی خویش است. برش و انقلابی وجود ندارد. تغییر وجود ندارد فقط مرمت است که گاهی دیر وقت‏ها در شب تنهایی ما را آرام خواب می‏کند. نیمه‏ی دوم دیگرگونه وجود خارجی ندارد. فقط آدم پر از آسیب و خستگی می‏شود. و رضایت را و تسلیم را نقاب خود می‏کند. و دیگران این‌گونه مرمت‏ها را تغییر می‏نامند. احتمالا تسلیم و رضایت نوری آرام دارد و قادر نیست هیچ چشمی ‌را آزرده کند. حالا چطور می‌خواهید آن غار هیولایی را پر کنید که ‏آقای ماست فروش در روح شما ایجاد کرده است؟ زیباترین سطرهای ممکن را بنویسید باز آقای ماست فروش بالای سر شماست و می‌خواهد به شما سیلی بزند، اعلام کنند که شما بزرگ‌ترین شاعر دوران خود هستید، باور نخواهید کرد، خودتان را دست خواهید انداخت، بیشتر از همیشه خودتان را به دلقک جرگه‌ها تبدیل خواهید کرد. باور کنید درست در چنین موقعیتی بیشتر از همیشه تلاشی طاقت‏فرسا خواهید کرد تا خودتان را به یکی از شخصیت‏های گوگول، مثلا، شبیه بکنید. بر سر هیچ و پوچ به آدم‌های دور و برتان اهانت خواهید کرد. هیچ‏گاه نخواهید دانست که اعتقادات واقعی‏تان چیست. همیشه در تمامی ‌روابطتان، متزلزل و خائن خواهید بود. رئوف‌ترین و مهربان‏ترین و وفادارترین زن دنیا را داشته باشید هر لحظه‏ی زندگی‏تان در آتش بدگمانی خواهد سوخت و انتظاری جهنمی ‌وجودتان را خواهد سوزاند که در همین لحظه و ساعت او ترک‌تان خواهد کرد. مهم‏تر از همه از جسم‏تان نفرت خواهید داشت و آن را به یک مستراح تبدیل خواهید کرد. سیگاری و الکلی خواهید شد و مهم‌تر از همه‏ی اینها اراده‏ی شما معطوف به هرگز خواهد بود به این معنا که همه‏ی تلاش‏های دیگران و خودتان را در نهایت محکوم به شکست خواهید دانست. به خاطر اینکه آقای ماست فروش بالای سر شماست و دیر یا زود به شما سیلی خواهد زد. در هر کجای دنیا که باشید در هر مقامی، حزنی غریب همیشه در زندگی شما حاکم خواهد بود که به هیچ طریقی قادر نخواهید بود بر آن غلبه کنید. با اشتیاق و با اعتقاد تمام دنبال کاری خواهید رفت اما در نیمه راه احساس خواهید کرد که نکند دارید اشتباه می‏کنید، نکند دست‏تان انداخته‏اند اما با دل و دستی پاره پاره آن کار را خواهید کرد چون آقای ماست فروش ممکن است به خاطر انجام ندادن این کار به شما سیلی بزند. در خانه‏ی خودتان احساس غربت خواهید کرد اصلا خودتان را مهمان خانه‏ی خودتان خواهید دانست. و هی خانه عوض خواهید کرد و هی دوستان‏تان “بروتوس” خواهند شد و هی در طول زندگی زنان را به فاحشه تبدیل خواهید کرد تا پایان جهان قادر نخواهید بود صاحب دارایی شوید حتی نخواهید توانست صاحب خودتان بشوید، همه چیز مال آقای ماست فروش بقال است. همیشه ده قدم از دیگران فاصله خواهید داشت چون آقای ماست فروش چیزی به نام شهامت را برای همیشه از شما گرفته است. آقای ماست فروش حکم می‏کند در مجالس بلند بلند نخند. آقای ماست فروش اخطار می‌دهد اینقدر روی خودت حساب نکن ببین دیگران چه کار می‏کنند. آقای ماست فروش معتقد است ازدواج بد است آقای ماست فروش می‏گوید چرا تا حالا ازدواج نکرده‏‌ای احمق! بله آقای ماست فروش با آن سیلی جانانه‏اش خودش را در وجود شما جاودانه کرده است. از هر طرف به هر کجا که بروید آقای ماست فروش از روبرو می‏آید. آقای ماست فروش یک خاطره‏ی ساده نیست، او مثل روح پدر هملت همه جا حاضر است و اوست که راه را املاء می‏کند. و در نهایت اوست که تو را کندکار می‏کند. آقای ماست فروش نمی‏گذارد شما قدم بزنید آقای ماست فروش نمی‏گذارد شما زندگی را مثل یک لیوان آب بنوشید. آقای ماست فروش از شما می‏خواهد که مدام در فکر یک تغییر باشید همه چیز را عوض بکنید و همه چیز را از نو شروع کنید. بنیاد جهان را عوض بکنید همه چیز را به هم بریزید بدون اینکه شرور باشید. آقای ماست فروش به بستر همخوابگی‏تان هم می‏آید. آقای ماست فروش در جلو آینه هم با شماست: یک بار خودش را در شما عاشقانه می‏بیند و یک بار به شما به نفرت می‏نگرد و شما در برابر آینه هم موجودی دو شقه می‏مانید. هم عشق به خویشتن‏اید و هم نفرت به خویشتن. در عشقی می‏سوزید که عین نفرت است. خوب طبیعی‏ست یک نفر به شما سیلی زده است و بعد صورت شما آماده و منتظر است که سیلی‏های دیگری بخورد. این را به دیگران القاء می‏کنید و دیگران ترغیب و وسوسه می‏شوند حتی اگر اینگونه خشونت در وجودشان نباشد.

*

کوچک‌ترین چیز را در وجودت نمی‌توانی تغییر بدهی و رفتارت سایه‌ی جبری است که نمی‌توان تغییرش داد و یا چنان با خودت اخت شده‌یی که از دست دادن کوچکترین جزء دلتنگت می‌کند و تو به ناگزیر به این نتیجه می‌رسی که تجربه تغییر نمی‌دهد، تردست می‌کند، تو این تردستی را در مراحل مختلف زندگی تجربه می‌کنی هر بار در موقعیت جدید می‌بینی که چگونه سلاح‌های پیچیده‌یی به کار گرفته می‌شود و دره‌ی عمیق، عمیق‌تر می‌شود، هیچ چیز در این جهان تغییر نمی‌کند بلکه دگرگون می‌شود به شکلی دیگر در‌می‌آید با همان گوهر و ذات قبلی و با عنصری دیگر در هم آمیخته می‌شود، شاید مهم‌ترین تحول همین آمیخته شدن با عنصر مناسب است آنکه به غولی زیبا تبدیل می‌شود بی‌تردید همه‌ی عناصر را خوب و خوانا با هم ترکیب کرده است، آدم‌ها معمولا در همان برخورد اول همه چیز را در باره‌ی همدیگر در می‌یابند و از نتیجه‌گیری خود دچار وحشت می‌شوند و همین‌گونه ترس است که ما را به چهار میخ می‌کشد و توان حرکت را از آدم می‌گیرد. باقی زندگی ادامه و تکرار همان برخورد و دریافت اول است چرا که عناصر و ترکیب همان است و ما هر چه بیشتر ادامه دهیم فقط ترس‌ها و وابستگی‌ها را بیشتر می‌کنیم و در خاطرات مشترک سنگ می‌شویم، حوادث ناگوار گذشته را که در ذهن خود مرور‌‌ می‌کنی می‌بینی که فقط صورت‌شان با هم متفاوت است و در اساس هیچ فرقی با هم ندارند، یک تصویر است که فقط پرده‌ی پشت آن مدام تغییر رنگ می‌دهد، به واقعیت نمی‌توان زور گفت باید آن را همان‌طور که هست پذیرفت و رابطه‌ی خود را با آن مشخص کرد، اشتباه بزرگی است که مدام می‌خواهی واقعیت را به شکل دلخواه خود در بیاوری، این کار ناممکن است توان و قدرت اراده‌ی ما در حدی نیست که ما را قادر به چنین کاری کند و از اینها گذشته این فکر از یک ترس بزرگ بر می‌خیزد، ترس از وجود خودمان و ترس روبرو شدن با واقعیت، این است که آدم مدام به خود می‌گوید این واقعیت، واقعی نیست یک اشتباه کوچک اینجا صورت گرفته است که به زودی باید حک و اصلاح شود، چیزی نیست انشاالله گربه است. هاله‌ای دروغین گرد سر همه چیز و همه کس ‌می‌چرخد پس هیچ عملی کامل نیست و زندگی پیشروی نیست نوعی درجا زدن است گرد ترس‌های خود چرخیدن است و این ترس همه چیز را آزمایش می‌کند و به هر موقعیتی تن درمی‌دهد و هیچ‌گاه وقت واقعیت بزرگ نمی‌رسد، واقعیت بزرگ همیشه در راه است، ما همیشه در راهیم، در واقع به هیچ کجا نمی‌رویم گرد نخستین حادثه می‌چرخیم تا دستی از غیب برون آید و کاری بکند. و این ترس نمی‌گذارد نقطه‌ی پایانی بر رابطه‌ای و یا درک و دریافت اشتباهی گذاشته شود، اینجا فقط قهرهای کودکانه و بغض‌هایی از سر عجز است، رفته‌ها بازگشته‌اند و غضب‌های سرسری به لبخندک سفاهت تبدیل شده‌اند، و با سلاحی کاری‌تر ضربه را فرود آورده‌اند.

ترس، حریص‌ترین هیولای جهان است، همه چیز را می‌بلعد، یک عمر فاجعه را در خود جای داده است و هنوز از گرسنگی نعره می‌کشد، آه ای حلیم‌تر از مگسان پاییزی! هر بار با چه شوقی به دیدار خود می‌روی و درها، خرسنگ‌هایی بی شکاف است، ترس از اشتباه دست و پایت را بسته است، از جای خود نمی‌جنبی مبادا که اشتباه بکنی. برای عمل آدم باید چراغ راهنمایی داشته باشد، ایمانی باشد، آداب و آئینی باشد وقتی همه چیز از دست رفته است و آدم اعتمادش را به دنیای بیرون از دست داده است هیچ چیز نمی‌ماند مگر فرمان‌های خاطره. و کسی که در حافظه‌اش هیچ نداشته باشد به جز وحشت، تنها می‌تواند به چیزهای آشنا بچسبد، در حقیقت او نمی‌تواند از دایره‌ی وحشت پا فراتر نهد. پس اودیسه‌ی خانه‌نشین، نشسته سفر می‌کند در آه‌ها و خاطره‌ها، و در سکوت پارو می‌کشد و…باقی .. زوزه‌ی دردِ وانهادگی است.

درونی چنین تهی را کجا و چگونه می‏توان پر کرد؟ چقدر می‏توان در مکعب‏های بویناک از دلهره سر خاراند و چنگ در هوا زد؟ پس مترسک صدها عشق باید شد، دلقک صدها خوشباشی و برخورداری. آقای محترم من احتیاج به داور دارم. کسی پیدا شود و در باره‏ی من داوری کند. کجا می‏توانم خودم را در ترازوی مقدار و مقیاس بگذارم؟ کجا و چگونه می‏توان در یک هیاهوی گفتگو مانند، این جمله‏ها را گنجاند طوری که کسی مستقیم حرف تو را نگیرد: آقا یا خانم به کجا می‏توان رفت. به کدام سو باید چرخید؟ چه کسی می‏تواند صادقانه در باره‏ی من داوری کند بدون آنکه مرا آزرده کند. حظار محترم! دستم به دامن‌تان در باره‏ی من داوری کنید. بدون این داوری نمی‏توانم به خانه‏ام، به آن جهنم جوشان برگردم؟

چه کسی می‏تواند مخاطب دردهای من باشد؟ و هیچ شبی آدم مخاطب ندارد. آه ای هزارتوهای کور زندگی، چون خاک تشنه ما را می‏نوشی بی آنکه باران باشیم. و چه بازیگر بینوایی که ما هستیم. و پرده نمی‏افتد. پرده هیچ‏گاه نمی‏افتد. تا سنگ، سنگ ایقان. و این شاید سرنوشت ماست که درست چیزی را از ما دریغ بدارند که روان ما تشنه‏ی آن است، تا در دریغ بمانیم. عدالت دنیا این‌گونه است. همیشه آفتاب بر جایی می‏تابد که خاکپشته‏یی بیش نیست. کلیدی اگر که بخواهی، تا بخواهی به تو قفل هدیه می‏کند. نه این ورق بر نمی‏گردد. دیری است که روزهای ما از سکه‏ی یک رویه‏ی بلوم یا بورخس تقلید می‏کند. چه ایام خوشی برای آزمون سرسختی، آزمون قناعت. و چه دیر به درون خود پرتاب می‏شویم. همه‏ی راه‏های ممکن را می‏آزمائیم پوست جهان را لکه به لکه گز می‏کنیم به همه‏ی سوراخ‏های زیرزمینی سرک می‏کشیم. ـ به وقت گمراهی، راه جهالت دراز است. ــ چشم به دهان هر ابله و دلقکی می‏دوزیم در میخانه‏های سیگار و سفاهت، هوش‏مان را به در می‏دوزیم تا دوستی از در درآید. همه‏ی تلواسه و اضطراب عالم در ما انگار گرد آمده‏اند تا به هر چه دم دست است چنگ زنیم تا هر بهانه‏یی را آزمایش کنیم تا از هیچ سویی هیچ صدایی نیاید تا جان فرسوده‏ی ما از توان بیفتد تا به خانه باز آییم تا سر به گریبان فرو بریم تا از مرگی دیگر زاده شویم. اما هیچ سیبیلِ جهنم‏جانی، آشیل نمی‏زاید. تنها، آدم در می‏یابد که جانش از جنس کدام خشت است، و دست‏های کور عالم را در می‏یابد.

*

این سفر، طریقتی تلخ است و سلوکی سخت، سفری‌ست از «من» تا «او». گریستن الماسی کثیف است که زندگی نام دارد. شرح هفت بار ایلیاتی شدن یک روح است. رقص در هفت حلقه‏ی زنجیر است. دیری است که سرگشته‏ی جهانم اما هنوز گرد سمنگان می‏چرخم و طرح نوی برای اداره‏ی روح خود ندارم. در این حلقه‏ی تاریک، سیمای تو لحظه‏یی از برابر دیدگانم دور نشده است. چون از تو دل نکنده‏ام افعال من همه ناقص مانده است. تا تو را مصرف نکرده باشم گرد سکندری‏های قدم‏هایم خواهم چرخید. و نقص، جذبه‏یی کهربایی دارد، چشم‏ها را پشت سر می‏کارد و شاعر، زیباپسر و خسرو خوبان می‏ماند. ترکه‏ای نازک در هرم و هوای کویری. آن پسر تابان هم که از سمنگان با آذرخش‏ها و اسب‏ها راه افتاده بود تا هندسه‏ی جهان را مرتب کند دلش با تهمینه بود، فرستاده‏ی مادر بود و در دورترین جای جهان بر آستانه‏ی زهدان می‏جنگید. آن پسر درخشان هر جا که می‏رفت تهمینه از روبرو می‏آمد. و فکر کن به سیاوش و فکر کن به اسفندیار و شاهزادگان کور و عارفانِ بر سر دار. مادر که نزدیک باشد جسم دنیا دور می‏شود. شاید به همین خاطر است که ما در آن فلات اینهمه شعر درخشان نوشته‏ایم. و دنیا را به آه خاکستر تبدیل کرده‏ایم. و فکر کن به غزل و شمس‏های سرگردان و جمله‏های شریف. بله به زیر دست و چشم مادر نمی‏توان قد کشید و قامت رستم را شکست. بله سودابه مشکل‏ترین خوان است. از او اگر برگذشته بودیم، رستم، آسان می‏شد. جباریت مادر، جباریتی اسلیمی‏ست. هزارتویی‏ست که وارد شدن بدان آسان می‏نماید اما بیرون آمدن از آن کار هر پسری نیست. بکش چون بهرام، آن «مار هفت سر و بی پوزه‌یی را که می‌خورد و افسرده می‌کند. » (آرتور رمبو)

دور شو از آستانه‌ی آن زهدان غول‌آسا!

 

دیدگاهتان را بنویسید

Please enter your comment!
Please enter your name here