راست و دروغ هایی درمورد والری/آناهیتا حسینی

0
16

 راستش را بخواهید واله آدم بدبختی ست، حتی اگر خودش هم خبر نداشته باشد یا خبر داشته باشد و زیر بار نرود. کافی ست با تراموای شماره ی پنج یا شش دور و بر ساعت ده – یازده  به  طرف لنسمانسگُردن راه بیفتید تا او را ببینید که توی ایستگاه رامبری سوار می شود و بدون اینکه به طرف صندلی ها نگاه کند دستش را دور یکی از میله ها حلقه می کند و از جیب گشاد کاپشن خاکی اش یک بطری بغلی که تا نصفه پر است از ودکای اکسپلورِر بیرون می کشد و یک نفس تمامش را – یا اگر بخواهم هیچ اغراق نکرده باشم، حداقل نصفش را-  سر می کشد و سیب گلویش تمام این مدت با هیجان بالا و پایین می پرد. کافی ست ببینید آدمهای که روی صندلی های دور و اطرافش نشسته اند چطور نگاهش می کنند یا در واقع چطور نگاهشان را ازش می دزدند و چون آدمهای مودبی هستند حواسشان هست که سر تا پایش را برانداز نکنند، آنوقت است که….

خب، لابد تا حالا خودتان فهمیده اید که واله الکلی ست و گرنه آدم عادی که ساعت یازده صبح، آن هم وسط تراموا، آن هم توی سوئد! آبجو هم نمی خورد حتی، چه برسد به ودکای اِکسپلورر، خب البته پر واضح است که واله از روز اول زندگی اش اینطوری ها نبوده، و روزهایش با در به دری توی اسپُرهای گوتنبرگ شب نمیشده، داستان زندگی واله که با اینکه ظاهرش بیشتر شبیه اهالی اروپای مرکزی ست اما اهل شمال سوئد است شنیدنی ست:

واله که همان مخفف والری ست، در اومئو دنیا آمده و تا نوزده سالگی همانجا زندگی کرده، در سرمای منفی سی درجه ی شمال سوئد. شاید به همین خاطر است که سرما را خوب تاب می آورد و حتی یاد بیشتر شب های زمستانی که بی سر پناه سر کرده از خاطرش  محو شده. تنها سرمایی که هیچوقت یادش نمی رود و هنوز هم با به یاد آوردنش دندانهایش به هم می خورد خاطره ی روزی ست در اوایل دسامبر 1969 که درست بیرون محوطه ی حیاط خانه شان روی دریاچه ی یخ بسته دنبال برنارد –سگ ترییر مادرش- می دوید و یخ ها زیر پایش انقدر سریع شکست که حتی صدای خرد شدنشان را هم نشنید. قبل از اینکه بتواند دستش را به جایی بند کند  به خاطر دست و پا زدن کشیده شده بود چند متر آنطرف تر. شانسی که آورد این بود که صندلی راحتی پدرش -که همان موقع مشغول تماشای مسابقه ی اسب سواری از تلویزیون بود- جایی قرار داشت که از گوشه ی چشم می توانست کناره ی دریاچه که بدون هیچ مانعی تا چند متری خانه پیش آمده بود را ببیند، و گرنه تصویر محو برنارد که بالای سرش روی یخ ها بالا و پایین می پرید احتمالا آخرین چیزی بود که از این دنیا می دید. پدرش با چوب هاکی یخ های بالای سرش را شکست و همینکه بیرون کشیدش برگشت سراغ مسابقه ی اسب سواری.

پدرش کارمند یک شرکت حمل ونقل بود و بعد از اینکه خرج اولیه ی بچه ها را کنار می گذاشت تا آخرین کرون درآمدش را روی اسب ها شرط می بست. هشت بچه ی قد و نیم قد داشت که فقط سه تای آخری از مادر واله بودند، که تا آخر هم با هم ماندند. یا در واقع او تا آخر با مادر واله ماند چون کریستینا –مادر واله- الان یک هفت هشت سالی می شود که با دوست پسر نروژی اش زندگی می کند، یعنی حدودن از یک سال و نیم بعد از مرگ اونار-پدر واله- به قول خودش: سِ لا وی!

 واله هیچ وقت مادرش را خیلی دوست نداشت، چه آنموقع که هفت سالش بود و مادرش بعد از اینکه به پدرش کمک کرد که نیمه جان از زیر یخ ها بیرون بکشندش و بعد هم سه روز تمام سهم شکلات خواهرها و برادرش را به او داد و چه الان که با یک کُپُن پنجاه کرونی برای خورد و خوراک زندگی می کند. اما این دوست نداشتن از وقتی جدی شد که واله عاشق یک دختر مهاجر شیلیایی شد. عاشق پاملا که روزی که پایش را توی کلاس گذاشت یک کلمه هم سوئدی بلد نبود، سر بیشتر کلاس ها سرش را پایین می انداخت و نقاشی می کشید، معلم ها هم چندان کاری به کارش نداشتند. یکی دو تا از بچه های کلاس که کمی اسپانیولی بلد بودند بعدها به واله گفتند که پدر پاملا در شیلی کشته شده، گویا طرفدار حکومت قبل از کودتا بوده، یکی ازهمان روزها بود که یکی از نقاشی ها را به او داد، واله این نقاشی را هنوز هم نگه داشته، تصویر مردی گیتار به دست، با دستهای بریده… البته نقاشی که واله الان توی جیب بغل اورکتش نگه می دارد فقط کپی نقاشی پاملاست، مادرش اصلش را دور انداخت. چه آنموقع و چه الان از خارجیهایی که می آیند و  زندگی آرام و یخزده ی سوئدی را بهم می زنند متنفر بود…. واله اما….

خب اگر منتظرید داستان به جایی برسد که مادر واله چطور او را از عشقش جدا می کند و دارید  تلاش می کنید دلایل احتمالی یا ریشه های روانکاوانه ی زندگی نکبتی امروز واله را در گذشته اش پیدا کنید، چیزی دستتان را نمیگیرد، چون تقریبن تمام چیزهایی که از گذشته ی واله تعریف کردم دروغ بود. البته نه اینکه همه ی همه اش را هم از خودم درآورده باشم، یک قسمت هاییش خیلی هم واقعی بود اما مربوط به زندگی واله نبود، خاطرات دوستم یوئل بود. مثلا همان ماجرای شکستن یخ دریاچه یا چه میدانم پدر قمارباز، آن داستان نقاشی ویکتور خارا هم لابد حاصل اِل پوئبلو گوش کردن آناهیتا بود که وقتی داستان را شروع کرده بودم پیشش بودم.

اما راستش تقصیر خود واله شد که اینطور شد وگرنه من از اول هم دلم می خواست یک داستان خیلی واقعی بنویسم. واله اما همین که بطری ودکای اسمیرنُف را روی میز گذاشتم و ام پی تری پلیر را روشن کردم، بطری ودکا را از روی میز برداشت و ام پی تری را خاموش کرد. چشم های آبی- خاکستری اش را با لبخندی باریک کرد و بعد از اینکه فهمید آبجو دوست ندارم و لیوان آبجوی من را هم خودش سر کشید، پرسید:

“پس گفتی برای روزنامه مطلب نمی نویسی؟”

“نه، گفتم که، من داستان می نویسم”

“الان هم می خوای راجع به زندگی من یه رمان بنویسی؟”

“راستش من از قبلش تصمیم نمی گیرم، اما زیاد اهل رمان نوشتن نیستم داستان کوتاه می نویسم، به نظر من با توجه به شرایط امروز دوره ی رمان….”

نگذاشت حرفم تمام شود:

“پس می خوای یه قصه ی کوچیک بنویسی راجع به من؟ اما چرا من؟”

“خب چون که شما… چون که از اول که دیدمتون به نظرم متفاوت اومدین، و چون به نظر من بعضی از آدمها رو باید خیلی روشون کار کرد تا تبدیل به یه داستان بشن، یعنی بشه یک داستان راجع بهشون نوشت، اما بعضی آدمها خود به خود یه داستانن، راه رفتنشون، حرف زدنشون، من همین که…”

خندید:

“پس به نظرت من یه داستانم، آره؟”

لبخندی زدم، حس می کردم که اعتمادش را به دست آورده

ام، ام پی تری را از روی میز برداشتم، روشنش نکردم اما آماده توی دستم نگه اش داشتم.

“بله، دقیقن همینطوره، و هر وقت دوست داشتید می تونیم شروع کنیم!”

باز هم خندید، خوب به دندانهای زرد و لثه های سیاهش نگاه کردم که بعد بتوانم درست همانطور که بود روی کاغذ بیاورمشان، برای دفعه ی بعد دوربین هم بد فکری….

طوری که انگشتهایم را لمس نکند ام پی تری را دستم بیرون کشید و دوباره روی میز گذاشت:

“پس اینطوریه داستان نوشتن: یه نفرو تو اِسپُر پیدا می کنی، بهش پیشنهاد یک بطری ودکا در مقابل زندگیشو می دی، بعد هر چی اون گفت تو می نویسی، ببخشید، ضبط می کنی، و بعد هم شب روی کاغذ پیاده ش می کنی؟”

“نه! نه! ببینید داستان نویسی هم مثل هر حرفه ی دیگه ایه اصول خودشو داره، من هرچی شما گفتین که عینشو نمی نویسم، کم و زیادش می کنم، به اش خط داستانی میدم و….”

” خب تو فکر کن که من الان شروع کنم داستان یک زندگی معمولی اسکاندیناویایی رو برات تعریف کردن، بعد برسم به اون قسمتیش که برای تو جالبه، یعنی اینکه چی شد من الان به جای اینکه یک زندگی معمولی سوئدی داشته باشم اینجا با تو واسه خاطر یه بطر ودکا قرار گذاشتم، تو هم به قول خودت اینو قصه ش کردی، اما می خوای همیشه یه ضبط بگیری دستت و دنبال آدمها یا به قول خودت قصه هات توی ایستگاه ها پیاده شی؟”

“خب، نه برای همه ی قصه هام….”

“اگه من داستان توام تو باید خودت منو بنویسی”

و بدون هیچ حرف دیگری بلند شد، بطری ودکا را از زیر میز برداشت گرفت به طرفم:

“سریع بذارش توی کیفت که کارکنای کافه نبینن.”

بطری را با دست عقب زدم :

” من ودکا دوست ندارم، کسی رو هم ندارم که دوست داشته باشه…”

بطری را برداشت و توی جیب تویی کاپشنش فرو کرد، قبل از رفتن ازم پرسید که چند ساله ام و اهل کجا هستم، هر دوتایش را دروغ گفتم و لبخند زدم. دم در نرسیده برگشت، خم شد روی میز و گفت:

“اسمش پاملا بود، برگشت کشور خودش، تو هوایی که نفسش توش یخ نمی بست….” و رفت.

من هم مجبور شدم همه ی داستان را از قسمت تراموا به بعد و به جز اسم پاملا از خودم در بیا ورم یا زندگی بقیه را به جای زندگی واله به شما قالب کنم. اما خب، هرچند به نظر خودم چیزهایی که نوشته بودم،ای… بدکی هم نبود، اما من می خواستم واله را بنویسم… که از واله فقط یک اسم توی داستانی که ساختم باقی مانده بود. پس شاید بهتر باشد ماجرا را همانطور که واقعن اتفاق افتاد برایتان تعریف کنم:

یکی از اولین روزهای بهار سوئد بود که من با یک چمدان کوچک سفری سوار تراموای شماره ی پنج از فنمان به سمت لسمانگُردن شدم. حدودن ده و نیم صبح بود، تراموا از مدل های قدیمی بود، از آنهایی که واگن دومی از واگن اول کاملن جداست و من که هرگز اعتقادی به تشریفات زائدی مثل خریدن بلیط نداشته ام شش دانگ حواسم را جمع کرده بودم که در صورت روئیت مامورهای کنترل سریعن با اس ام اس بلیط بخرم. در ایستگاه آخر مرکز شهر قبل از اینکه تراموا پل را رد کند و وارد جزیره بشود، مرد و زنی که سالهای میان سالی را کم کم پشت سر می گذاشتند سوار شدند و روی دو  تا صندلی کنار هم نشستند، درست موازی با من.  هرچه بودند قیافه شان به مامور مخفی کنترل بلیط نمی آمد، دست زن روی زانوی مرد می لرزید، شلوار مردانه ی قهوه ای به پا داشت و کلاه بافتنی صورتی اش را توی دست دیگرش می چلاند، مرد با لهجه ی غلیظ اروپای شرقی از زن پرسید:

“یعنی هیچی نمونده؟”

“هیچی، صب که بهت گفتم”

مرد دست زن را فشرد و با دست آزادش میله ی روبه رویش را گرفت، دستش از مچ تا ابتدای انگشت ها یک دست سیاه خالکوبی شده بود. گذشت سالیان باعث شده بود که سیاهیش به سبزی بزند، تقریبن همرنگ رگهای برجسته ی دستش که از لا به لای خالکوبی ها جا به جا بیرون زده بود. به دستش خیره شده بودم تا آثار خالکوبی احتمالی زیری را پیدا کنم که متوجه انگشتانش که روی میله می لرزید شدم، حروف روسی خالکوبی شده روی بند انگشتانش تنها یک معنی می توانست داشته باشد: مافیا! هرچند بی تردید سال ها از آن روزهایی که توی بلبشوی بعد از فروپاشی راحت اینور و آنور می رفت و آدم می کشت می گذشت. ته رنگ قهوه ای- نارنجی موهایش از بین سفیدی ها هنوز پیدا بود و هیچ به کفشها ی آدیداس آبی رنگی که بچه های پانزده شانزده ساله پا می کنند نمی آمد. زن زیر لب زمزمه می کرد و معلوم نبود که رو به مرد است یا نه. سعی می کردم مثل بقیه نگاهشان نکنم یا حداقل خیلی تابلو به اشان زل نزنم، اما بی اختیار با شنیدن هر کلمه یا هر حرکتی سرم را می چرخاندم. دو ایستگاه بعد اکثر مسافرها پیاده شدند و واله سوار شد، با اینکه جای خالی زیاد بود اما ننشست، مستقیم آمد طرف زن و مرد سوئدی و روس و همانجا بالای سرشان ایستاد، سلام و احوالپرسیشان خیلی ساده و کوتاه بود طوری که انگار همین چند ساعت پیش همدیگر را دیده باشند. واله پرسید:

” از کی تو این خطین؟”

” تازه سوار شدیم”

و زن ادامه داد:

“رفته بودیم مجله بفروشیم”

“خب؟”

“یه دونه فروختیم” و بعد هر دو خیره شدند به واله.

” تو چی؟”

واله خندید:

” دادمشون به کَله”

” به کَله؟ واسه چی به کَله؟”

“دیشب تو ایستگاه خوابش برده بود، می گفت یک بطر ابسولوت گیرش اومده، اونم بعد اینکه خورده خر کیف شده و گرفته خوابیده همونجا رو نیمکت های ایستگاه مرکزی، مامورا که اومدن و بیدارش کردن دیده ساک مجله هاش نیست، تازه می گفت ته بطری رو هم نگه داشته بوده واسه شماها.”

زن خم شد روی میله و کلاهش را گذاشت روی پاهایش

“واسه ی ما؟ خودش گفت؟”

مرد دستش را از روی زانوی زن برداشت:

“دروغ می گه، نگفت ابسولوتو از کجا گیر اورده بود؟ مجله ها رو لابد داده به اون زنیکه…”

واله چیزی نگفت،دست کرد توی جیب کتش و بطری بغلی را بیرون کشید، درش را باز کرد و دادش دست زن که لرزش دستهایش بیشتر شده بود، بطری را گرفت، بوییدش، نفس عمیقی کشید و گفت :

اِسکُل

 سه قلپ یک نفس نوشید، بطری را پایین آورد و نگاهی انداخت به واله، واله خندید و سرش را تکان داد، زن دو قُلپ دیگر بالا رفت و بطری را داد دست مرد که بطری را به طرف واله بالا برد و گفت:

“نایزدرووایا!”

چشمهایش را بست و پنج شش قُلپ نوشید، و برعکس زن آرام و با طمانینه، هر جرعه را اول حسابی در دهانش مزه مزه می کرد و بعد فرو می داد. واله وقتی بطری را ازش گرفت با من که هنوز داشتم نگاهشان می کردم چشم در چشم شد، لبخندی زد و من خودم را به دسته ی چمدانم که در رفته بود مشغول کردم. بطری را گرفت و خودش هم یکی دو قلپ ازش خورد و درش را بست، دستش را دور میله حلقه کرد و از زن پرسید:

“سرفه هات بهتر شده؟”

مرد به جایش جواب داد:

“ای یه کمی بهتر شده… اما شبا اصلن نمیتونه خوب بخوابه همش از درد سینه اش بیدار می شه…” و بعد دست زن را که دوباره داشت کلاهش را می چلاند، در دست فشرد.

واله سر تکان می داد، اما نگاهش متوجه رو به رویش بود:

” باید اول پیچشو سفت کنی”

آمد بالای سرم و با دست اشاره کرد به دسته ی چمدان، سرم را تکان دادم و لبخند ی زدم که یعنی خیلی هم خوشحال می شوم اگر خودش درستش کند. خم شد روی چمدان، سوت زدنش بوی ودکا می داد. کارش که تمام شد، امتحانی چمدان را بلند کرد.

“اوووووووه، چقدر سنگینه، وقتی می خوای بلندش کنی، از این دسته کناریه بگیرش”

“حتمن، مرسی به خاطر کمکتون”

دلم می خواست اضافه کنم که سنگینی اش به این دلیل است که همه ی زندگی ام توی همین چمدان فسقلی است، به جایش لبخند زدم و دوباره تشکر کردم، حتی کمی جا به جا شدم که یعنی اگر دوست دارد می تواند بنشیند کنار من، که ننشست. برگشت سر جای اولش و بازویش را دور میله حلقه کرد دوباره. زن چشمهایش را که از چند دقیقه ی پیش روی چمدان من ثابت شده بود برگرداند طرف واله، دستش را فشار داد روی قفسه ی سینه اش:

“رفتم اورژانس اما بهم دارو نداد، گفتن استراحت کن خوب میشی، اون قرصای اون دفعه رو یادته؟ همونایی که بهم دادی، اسمشون چی بود؟”

و رو کرد به مرد که حالا داشت توی جیبش دنبال چیزی می گشت. مرد از پنجره ی سمت من خیره شد به بیرون، به منظره ی آپارتمان های سه چهار طبقه ی سمت راست خیابان. یکی از چشمانش را بسته بود و به شدت سعی می کرد که اسم قرص ها را به یاد بیاورد.

“تو یادت نیست واله؟”

“نه، اما برات جورش می کنم”

و بعد او هم زل زد به سقف های کوتاه قرمز که به سرعت از دو طرف رد می شدند.

“راستی واله می خوای برات یه شالگردن دیگه ببافم؟”

“نه دیگه زمستون تموم شد! اونیو که پارسال بافتی رو هنوز دارم، امسال برام یه دستکش بباف!”

“دستکش بلد نیستم!”

“آره، امیلی فقط شالگردن می تونه ببافه! اونم به قول خودش سالی یکی واسه سرگرمی! خیلی هوای تو رو داره که شالگردن امسال رو هم می خواد بده به تو!”

واله بطری بغلی را دوباره بیرون کشید و گرفت به طرف امیلی:

“پس اینو بخور به سلامتیه شالگردن امسال من!”

وقتی مرد بطری خالی را به واله برگرداند، واله سرش را کج کرده بود و از پنجره ی سمت امیلی بیرون را نگاه می کرد:

“خب من اینجا باید پیاده شم، چن تا کار دارم، که باید راس و ریس کنم”

و همینطور که بطری بغلی را می گذاشت توی جیبش پاکت سیگار ال اند ام اش را گرفت طرف مرد:

“بردار دیمیتری”

 دیمیتری سه چهار نخی برداشت و پاکت را پس داد، واله چهار پنج نخ دیگر هم توی دست امیلی گذاشت و خم شد و صورتش را بوسید. قبل از اینکه پیاده شود رو کرد به من و گفت:

“چمدون خوبیه اگه اِنقد پُرش نکنی زیاد عمر میکنه”

“مرسی که درستش کردین”

دستی تکان داد و پیاده شد، تراموا که راه افتاد مثل امیلی و دیمیتری سرم را برنگرداندم اما از گوشه ی چشم می دیدم که چطور از پله های پل دو تا یکی پایین می رود، و حس می کردم از سرمای سمج اول صبح چند درجه ای کم شده.

 من دیگر هیچوقت واله را توی تراموای شماره ی ده یا پنج خط لنسمانگردن یا هیچ خط دیگری ندیدم. اما هنوز هم ملودی آواز امیلی – که سرش را روی شانه ی دیمیتری رها کرده بود- بعد از پیاده شدن واله خوب توی خاطرم هست.

راستش را بخواهید واله دوست داشتنی ترین آدمی ست که تا به حال سوار تراموای  شماره ی پنج لنسمانگُردن شده، حتی اگر خودش نداند، یا بداند و بخواهد فراموش کند.

آناهیتا 24 سپتامبر 2010

دیدگاهتان را بنویسید

Please enter your comment!
Please enter your name here