باغ شیشه یی شعری از علی کامرانی به یاد شهروز رشید

0
8

در رابطه با شهروز من اورا از زمان نمایش پرومته در اوین سال  ۹۴ و ۹۵ در برلین شناختم و پس از آن در نشست های کانون و انجمن قلم دوستیمان ادامه پیدا کرد تا همین چند ماه پیش که با هم در دبیران انجمن قلم همکاری را آغاز کردیم و برنامه های دراز مدتی داشتیم که نشد. اما شناخت من از او مصداق همین شعر است که سال ها پیش از آشنایی مان سروده بودم

باغ شیشه یی

 

سینه را دیواری بایسته از شیشه

و دل را تردی ِ برگِ گلی

که نوررا سدی لطیف بسته

تا ، آنسویِ نادیده ی تن اش را ببینی

و شکننده آبگینه یی که

اگر ، ابری ، نه

غبار آهی حتا

دلتنگی را به اطراق بر رویش نشست

غمش را به گریه بنشینی

کاش اینچنین بودی انسان

باغی از شیشه

زیرا عاشق چنین است

رودی بزرگوار

که بتوانی همیشگی زیستن را روانه باشی

و هر چه می خواهی در آن غوطه بخوری 

و هر چه می [واهی آب بنوشی

و بی دری؛

سخاوت را به تماشا بنشینی

و از پشت این همه شیشه

آنرا که می خواهی برگزینی

کاش این چنین بودی انسان

باغی از شیشه

گزینه یی از بیم و امید

با قلبی از آیینه و

مهر را بازتاب خورشید

زیرا عاشق چنین است

کاش اینچنین بودی انسان

کاش اینچنین بودی انسان

علی کامرانی

 

دیدگاهتان را بنویسید

Please enter your comment!
Please enter your name here