نقل نقال/سخنرانی زنده نام گلشیری، در مراسم چهلمین روز درگذشت اخوان

0
5

نقل نقال 
سخنرانی زنده نام گلشیری، در مراسم چهلمین روز درگذشت اخوان ثالث
————
اخوان هرچه بود اهل ریا نبود، هرچه بود می نمود، اما اگر بر نمی تافتند به بیراهه می زد ، به فسق تظاهر می کرد، به قولش:
هیچ کس بی دامنِ تر نیست، اما پیش خلق / دیگران پوشند و ما بر آفتاب افکنده ایم
نمی پوشاند، بلکه بر آفتاب می افکند تا خشک شود و باز دامن ترمی کرد ، تا نعمت آفتاب را در عمل نیز شاکر باشد.
در هنرها که داشت، من بیشتر قصه گویی او را می پسندیدم، به خصوص در شفاهیات و این قصه که می آورم از او شنیده ام. یکی از شاهدان دکترحقشناس بود که این نوشته بدو تقدیم می کنم که هر بار مرا دیده است گفته : « آن قصه، نویس !»
بفرمایید دکتر جان، این هم آن قصه که او می گفت و من پرداخته ام، بی هیچ تغییری در حوادث آن. با این همه، صحت متن یا سقیم ماجرا بر من روشن نیست. مهم هم نیست، که خودِ قصه مهم است و من قصه باره ام و چندین و چند بارگی را به دیگران ، یعنی مُرائیان می سپارم.
شبی بود، یا نیمه شبی یا صبحی ، یادم نیست ، اخوان ناگهان انگار اَهلِ مان دیده باشد، خاطره ای را شروع کرد.
گفت : « خبرمان کردند که انتخاب شده ایم تا عازم فستیوال جوانان بشویم، دیدم شناسنامه ام مشهد است و بی شناسنامه هم پاسپورت نمی دهند. پس باید بروم و بیاورم.»
می خندید. با یکی ملقب به بلبل راه می افتند تا برسند به سرجاده و بعد مثلاً گذری سوارشوند، یا اگر اتوبوسی برسد تا مشهد بروند و از آنجا او عازم شود، وقتی به سر جاده می رسند غروب بوده. غروب هم که معلوم است، دل آدم می گیرد، به خصوص دل اخوان که هر صبح و شب بی دلیل و با دلیل می گرفت.آنجا قهوه خانه ای بوده، کنارش هم یک کبابی. شاید هم انطرف تر یکی از تبار موسی. یحتمل هم خود کبابی به دو سنت اقتدا می کرده. جوی آبی هم این طور جا ها هست و نیمکتی یا تختی زیر یکی دو درخت سایه افکن.
گفت : « به بلبل گفتم، برو یک چیزی بگیر بخوریم. با دهن خشک که نمی شود به این سفر دور و دراز رفت.»
بلبل گویا موقع تعجب یا تحیر و هرچه از این دست ، به جای هر حرفی ، سوت می کشیده. شاید هم نفسش را از میان ِافتادگی یا شکستگی دندانهای پیشین می دمیده ، و خود به خود سوت می شده، برای همین هم بلبل می گفتندش و حالا هم اخوان اسم او دیگر یادش نمی آید.
خوب، بلبل گویا از مریدان آن روز بوده، شاید هم از رفقا که مأمور بردن او شده.اما هرچه بود اهل حال بوده. می رود و کبابی می گیرد و در یک سینی و یک کاسه ماست و دو خیار قلمه، یا چهارتا. یادش نبود.بعد هم یک کارد و یک کوتاه بالای ِگردن باریک ، درست می گذارد کنار سینی و می آورد.آنها هم می نشینند و معقول غذایی می خورند و دهان شویه ای می کنند.
می گفت : « تا آمدیم بفهمیم که چه و چه ها، دیدیم تمام شد.»
هنوز دهان خشک بوده، آن هم با آن راهی که می خواستند بروند و بعد سفر به دیار فرنگ و رفقا که شاعران را « آبدیده » می خواستند، نمی شد به این زودی راه افتاد، نَفَس حق زدن که با گلوی خشک نمی شود.
می گفت: « تا شست پای آدم نفهمد قبول نیست.»
اخوان می گوید: « بلبل جان، تو که گرفتی چرا این را گرفتی ؟ »
قامت ِکوتاهِ آن خالی را نشانش می داد. بلبل البته یلی بوده. اخوان هم آن روزها درست است که کوتاه بالا بوده، اما چهارشانه بود،اصلاً ورزشکار بوده.معلوم است که دو تا گُرد، یکی در قامت و یکی در زبان، از نسل بومسلم، مگر با این دو گوش ماهی تلخابه می توانند عازم آن همه خطرات شوند.بلبل هم می رود و این بار به جای آن کوتاه بالای ِلاغر، یک بلند قامت و چاق و چله ی قوی گردن می گیرد.
خوب، ماستی هم حتماً گرفته بوده و باز دو خیار قلمه . شاید هم نه. دیگر راه افتاده بودند و حرف و نقل را نقل می کنند و هی سلام و هی گشت. باز هم نمی شود. مگر ممکن است این دو گُرد خراسانی، این دو مردان مرد، به این زودی ها جا بزنند در برابر این کوتاه و آن بلند ؟ تازه وقت هم دارند. کو تا نیمه شب. نیمه شب – می گویند – اتوبوسی می آید. شاید هم بشود سوار یک انترناش شد و خوش خوشک رفت.خدا را چه دیدی؟ شاید راننده جایی لنگ کند و دم دمهای صبح بشود از خجالت یکی از آن بلند قامتان ِچهار شانه ی ِ گردن هما برآمد. باز بلبل می رود و می آید و می رود و می آید.
هی ریختم ، خورد
هی ریخت، خوردم
خود را به آن لحظه ی خوب و خالی سپردم
وقتی اتوبوس می رسد، به جای عزم رحیل، به اقامت رضا می دهند که یکی یک انگشتانه در آن تک چاهش داشته است و به نقل هم رسیده بوده به آن لحظه ی « داشتم می گفتم ».
اخوان می گفت: « گفتم، بلبل جان، هنوز هم دارد؟ گفت ، ها که دارد. گفتم،خوب جانم، اینجا ما دو خراسانی و همین ؟ از بیهقی که کمتر نیستیم که قدح های چند منی می خورد. تازه رُستم هم همین نزدیکیها بوده، سیستان دور نیست. گُردی بوده، در رزم و بزم و ما حالا این برامان رزم هم هست. باید طبله ی این مردک را خالی کنیم.اگر حتی یکی بماند، پشت سرمان چه می گویند؟»
بلبل هم می رود و هرچه داشته می آورد و می چیند. بعد وقتی همه را خالی می کنند، سر بر می آورند. چه می بینند؟ می بینند همه جا خلوت است و آیند و روندی نیست ، از اتوبوس حتی گردی بر جا نمانده است. یاهویی می گویند و بلند می شوند ، که از گوشه ای یاحقی می شنوند. بله، گل مولایی تازه از گرد راه رسیده و تکیه داده به بشن ِ[ قامتِ] درختی و چپقی تیار[ مهیا] کرده و همین دم و آن است که بوی سبزک بپراکَنَد. نزدیک می شوند، این تکیه بر آن داده و آن تکیه بر این ، که : « مولانا، ما را دیدی و بفرمایی نزدی ؟»
گل مولا چپق به بلبل می دهد و بلبل هم به مهدی جان و مهدی جان هم به گل مولا و همین طور قُلاج می زنند و سبز می شوند و بهاران می شوند و بیت می خوانند و غزلی چاشنی می کنند تا دم دمای صبح، از همان جنس صبح ها که از شعر « طلوع » اش تا غروب خود وصف کرده بود. خوب، ته کیسه ی درویش را بالا می آورند ، بعد هم می بینند نه کسی می آید و نه کسی می رود، می گویند مگر نباید رفت ؟ شاید هم همان وقت ها نطفه ی « چاووشی» در او بسته می شود:
بسان رهنوردانی که در افسانه ها گویند،
گرفته کولبار زاد ره بر دوش
فشرده چوبدست خیزران در مشت…
خوب، راه مثل ماری بر بلند و پَست دشت خفته بود، هوا هم خوب بوده. هنور آفتاب، آن طشت مسین داغ مرداد- آن هم مرداد ۱۳۳۲- نبوده.گل مولا هم نقش زمین بوده، یا خدایا نعش، انگار که گُرده به خاک رسیده ای از دو خراسانی. پهلوانان ما نگاهی می کنند به دکان کبابی که بسته بود. آن مردک هم که دیگر نداشت که در بگشاید . نه، دیگر مرد میدانی نبود، شاید هم نفیر گل ِمولا به هوششان می آورد.می خواهند هی به قدمها بزنند که می بینند نمی شود( مثل همان « ناگهان غروب کدامین ستاره» ) هرکدام سایه ی آن دیگری بشوند.بلبل به نگاهی می فهمد که مهدی جان از سایه هم لغزنده تر است و مهدی هم می بیند که بلبل با آن سوت زدن هایش تکیه گاه و پناه مطمئنی نیست.
خوب، اخوان می گفت : « خم شدم و چوبدست گل مولا را به رسم قرض برداشتم و راه افتادم و بلبل هم به دنبالم و رفتیم.»
بله [ یله ؟] ، می آیند و می آیند، از آن فراز به این نشیب و از این نشیب به آن خم و باز هی می روند. شاید هم با نقلی راه را کوتاه می کنند تا آفتاب یک نیزه یا بیشتر از خط افق بالامی آید ، آفتاب وقیح و داغ.دیگر حسابی عرق می کنند و این مسامات ِ آدم هم که حرف حساب سرش نمی شود ، آدم هرچه در رگها به ذخیره بینبارد، به عرق کردنی هدر می رود.در دوردست هم هیچ قهوه خانه ای نیست، یا درختی. باز می روند، نه، امیدی نیست. نادری پیدا نخواهد شد.آن وقت این رفقای فستیوالی همه اش از امید می گویند، آن قُدما هم تخلص او را امید گذاشته اند که مثلاً امیدِ شعر کهن، که ناگهانی صدای تابوتی از اهالی این قرنِ شکلک چهره می آید ، مثل دیوی تنوره کشان می آید و می آید؛ انترناشی بود که خاک کنان و زوزه کشان می آمده. دو مولا، دست و چوب بر می افرازند و با سر و صورت ، تجسم خواهش می شوند تا دل راننده ای به رحم می آید و می ایستد که :
«سوار شوید. »
می روند که سوار شوند، می بینند که ای وای، انگار کلبه ی مردِ دهقان در « مرد و مرکب» باشد و جای سوزن انداختن نیست، از زن و کودک ، پیر و جوان :
گفت راوی : حمد لله، ماشاء الله، چشم دشمن کور
کلبه مالا مال بود از گونه گون فرزند
نر و ماده هر یک این دلخواه ، آن دلبند
همه هم عرب، و دو مرد پیرِعرب هم در ان میانه هستند و دارند می روند که بروند. یا اللهی یا اهلاً و سهلاً می گویند و جایی میان زن و دختر مردم می نشینند.بعد می بینند که جای نشستن نیست. اینها هم خوابشان می آید و سر بر گردن لق می خورد و تن با هر تکانی به سویی یله می شود گاه بر شانه ای که پیر زنی است بی دندان و گاه حتی بر دامن پریزاده ای که خاموش، سر ِ سنگینِ شاعر را به نرمای کف دست بر می گرداند بر گردن لق و باز.
این جاده های آن سال ها که معلوم است همه اش دست انداز بود.تن هم گاهی به عمد یله می شود. اصلاً آدمی وقتی می بیند یکی رو به رویش نشسته است که انگار ساقی را در همه ی غزل ها به قد و قامت او دیده اند، یله می شود ، می خمد و می خوابد.
می گفت : هی خوابم می برد و هی بیدار می شدم و باز می دیدم می رویم. یک بار دیدم سر بر دامنی دارم، چشم گشوده و نگشوده، آن دو چشم سیاه انگار از غزل ابونواس، نگاهم می کرد.»
انگار دستی هم به موی او می کشیده که آن روزها پرپشت بوده، از لبخند و اخمنازش هم می گفت.همیشه گفته بود : …«خوشا دیگر، خوشا آن نازنین شب ها – که ما در بیشه های سبز گیلان می خرامیدیم» تا این آخری ها شعری که آغازی و انجامی به هنجار دارد:
هیچم
هیچم و چیزی کم
ما نیستیم از اهل این عالم که می بینید.
بعد تَرَک به سر بام می رود و به ناگهان از او می گوید:
آنگاه دیدم ان طرف تر، از سکنج بام
یک دختر زیبا تر از رؤیای شبنم ها
تنها
انگار روح آبی و آب است
انگار هم بیدار و هم خواب است
انگار غم در کسوت شادی ست
انگار تصویر خدا در بهترین قاب است.
بعد هم بی هیچ ربطی می رسد به همان « هیچم و چیزی کم» .
این پریزاد البته همان « افسانه» ی نیماست شاید، یا زن اثیری یا دور تر همان که نیمشب سر بر فراگوش حافظ می بُرد و به طعنه می گفت « خوابت هست ؟»
اخوان می گفت : « لعبتی بود، از آن سبزه ها، مثل شاخه ای تر، که خم می شوند ، اما نمی شکنند.»
خوب، اینها هم که خُرد و خراب بوده اند، باز خوابشان می برد.یک باری که اخوان چشم می گشاید، می بیند کسی نیست و ماشین هم ایستاده است.یک بار هم در بیداری یا خواب صدای سوت می شنود و باز خوابش می برد و باز از صدای سوت بیدار می شود، می بیند مثل اینکه دارند می روند.باز چشم می گشاید و می بیند سر بر همان دامن، یا دامنی دیگر دارد.حلقه ی پره بینی یادش بود… زن عرب در آن تاریک روشن سپیده دم یا غروب- یادش نبود کدام – بر او خم می شده، با بینی دراز و آن حلقه ی در پره اش و دهانی که یک دندان فقط داشته و دو لپ او را بادکش می کرده… بعد هم سر بلند می کرده و می خندیده و باز خم می شده. زگیلی هم بر نوک بینی داشته و موهای سفید و خاکستری اش را بر گرد صورت اخوان می آویخته و باز خم می شده.
از بو هم می گفت ، انگار لجن مرداب، انگار روزگار ما و آن وقت گونه اش را بادکش می کرده و آن دندان را در گوشت گونه یا شاید چانه فرو می کرده و بعد می مکیده،… که اخوان از هوش می رود و بار دیگر که بیدار می شود هیچ نمی بیند، اما می شنود که بلبل دارد سوت می کشد. جز او کسی نبوده.می آید پایین، در کورسوی چراغ قهوه خانه ای می بیند، بلبل نشسته است و آن سو تَرَک دو عرب پیر دارند با دست و بال، عربی بلغور می کنند و یکی دو دختر هم پیش پای آنها در جوی آب چیزی می شویند.بلبل می گوید:می بینی؟
« چی شده جانم؟ آخر چرا ایستاده ایم؟»
بلبل سوت می کشد و با دست اشاره می کند . بله، شاگرد راننده کاپوت ماشین را بالا زده بود و داشته به چیزی آن پایین ور می رفته.
اخوان می پرسد: « راننده پس کجاست؟»
از اشاره ی او می فهمد که جایی در آن پشت و پَسَله های قهوه خانه است، آن اتاق های یک در و پنجره ی نمور که فقط یک رختخواب پهن کرده بر زمین دارند.
معلوم بود که ماشین عیب و علتی پیدار کرده و راننده هم رفته است بخوابد.آنها هم چیزی می خورند . شاید هم نمی خورند، اما باز می روند و خورده یا نخورده تخت و بخت دراز می کشند، تا باز ماشین راه می افتد و باز سر بر دامنی قرار می گیرد و باز چشم به باغی باز می شود و شاخه ی تری با دو لیمو، یا دو ماه اما هِلال.
چند ساعت بعد باز لنگ می کنند. میل لنگ بریده یا طایر پنچر شده بود؟ یادش نبود. بعد هم قهوه خانه ی بعد و هر بار هم یکی بوده، خفته زیر ماشین و یا خم شده در دل و روده ی موتور و آن دیگری در پسله حتی پشت دیوار ِ نیمه ریخته و وسط بر و بحر بیابان. باز که لنگ می کنند، بلبل این بار می گوید: «نمی رسیم، مهدی جان. این ها این بار می گویند میل لَنگ بریده.»
«چی؟»
خوب ، باز یکی هست، شاگرد راننده یا راننده و دو پیر مرد باز نشسته بوده اند و این بار با فریاد، سر هم عربی بلغور می کرده اند . چند زن هم پیر و جوان بر تخت قهوه خانه ولو بوده اند.
اخوان می گوید: « بلبل می گفت، زن ها را من شمرده ام، هر بار یکیشان نیست .»
این بار اخوان سوت کشیده، یا کله اش خود به خود سوت کشیده، یعنی که این ها را می گویند مرد، نه ما را که همه اش در خیال داریم با خیال شاعران دیگر به خیال بازی می نشینیم یا به گلگشت می رویم و هیچ وقت هم معشوقه ی حی و حاضری نیست، و سینه ای صاف کرد یعنی که من گفته ام:
بگو ای زن، بگو دیشب چرا خواب ترا دیدم ،
کجا بودیم
با هم از کجا می آمدیم، آن وقت شب تنها ؟ « غزل ۷»، در حیاط کوچک پاییز در زندان

. شاید برای همین بعد ها کرد آنچه کرد، و گرفتار شد به زندان قصر گرفتار شدنی، در ماجرای آن جوانمرد قصاب و میان زق زق آونگ سفت رفت و بازگشت تا آنجا که گفت:
من این زندان به جرم مرد بودن می کشم ،ای عشق
خطا نسلم اگر جز این، خطای دیگری دارم. « پائیز در زندان، ص ۲۰
خوب، آنها راننده و شاگرد بهشت شان را داشتند با خودشان می بردند، پُر و پیمان با آن همه حوری به هر سن. به مشهد می رفتند یا هرات؟ نمی دانست. شاید هم می رفتند تا چین و بعد و بعد تر. شاید هم می خواستند آن چند فرسخ مانده را چند روز، یا چند ماهه یا چند ساله بروند و هی دم هر قهوه خانه ای لنگ کنند.خوب اخوان می بیند که این طور به فستیوال رفقا نمی رسند. بلبل هم می فهمد که نمی رسند. تعهد هم دارند، رفقای حزبی حتماً دلگیر می شوند و بر می دارند توی روزنامه ها شان بد و بیراه می نویسند یا می سپارند به قصاب محله که از رفقاست ، تا به جای پشت مازو، لسه و پوسته به اخوان بدهد.می آیند پایین و دِ برو تا می رسند به اول شهر. خوب، همینطور که نمی توانند شناسنامه بردارند و برگردند. با این ریش چند روزه و این لباس های خاکی و این صورت که داغ آن همه بادکشهای عفریت بر آن مانده است. قرار می گذارند بروند سر و صورتی صفا بدهند و بعد سر ساعت چند و نیم بیایند به گاراژ و معقول برگردند. شناسنامه را هم اخوان حتماً بیاورد.
اخوان می گفت : « رسیده و نرسیده، خبر آوردند که عماد جان [ خراسانی] و محمد جان[ قهرمان] و احمد شهنا و که و که در دهی همین پایین دست شهر بزمی عَلَم کرده اند.»
اخوانیه ای هم فرستاده بودند:
باده ای چون زر، به جامی سیمگون ساقی چو ماه 
با ندیمانی به سان اختران رخشنده تن
سیم افشاندیم و کار عیش، چون زر شد، ولی
کی گوارد بی تو عیش، ای بی تو من بی خویشتن «ملطّفه ی دعوت»، ارغنون ، چاپ اول
فکر می کند چند و نیم بعد از ظهر می شود رفت. تازه مگر نباید با عزیزان خداحافظی کرد؟ دو قدم هم بیشتر نیست. تا ایستگاه فلان می شود پای پیاده رفت و بعد هم تا چشم به هم بزنی، صلات ظهرمی رسی آنجا، یک سلامی و والسلام ، بر می گردی، عصر هم اینجا هستی. بعد بلبل می داند و تو.
خوب، شناسنامه را بر می دارد و برای روز مبادا چند دفتر و بیاض در کیفِ سفری می چپاند و مثل پلنگ راه می افتد و می رود و می رود و می رود تا می رسد به آن باغ و یاران ، که باغی از آتش هم در میان داشته اند و شعر می خوانده اند، هر کس به نوبت. تا اخوان بنشیند و بفرمایی بشنود و نفسی تازه کند، نوبتش می شود که :
« هان ، بیار آنچه داری زمردی و زور …»
خوب، اخوان هم که حالا، هم کهنه داشته یعنی غزل و قصیده و قطعه، هم نیمدار یعنی چهارپاره های موزون و مقفی و متساوی المصاریع و هم نو ِ نو یعنی موزون و مقفی اما متفاوت المصاریع، البته در اسالیب ملایم، می خواند و می خواند و هی بفرما و هی نفس و چای دیشلمه و هی شعر، همه هم از سران و گُردان اقالیم سخن، اما جوان. بگرد تا بگردیم . حافظه ها هم چاق و قبراق. تازه هر کدام کلی بیاض در جیب بغل داشتند، بعد هم که دیگر بیاضی نماند و چشمه ی حافظه خشکید، بر سر چشمه ی فیاض ذهن رفتند و فی البداهه گفتند و خواندن تا شب شد و روز شد و شب شد و هر صبح و شام، هم از گَرد را گُردی دیگر می رسید و میدانداری می کرد. باز از سر نو شروع می کردند که :
« من هم گفته ام … »
می گفت : « یک هفته ای خواندیم و خواندیم، بعد که دیگر از خوشه ی پروین مان یکی دو تایی پریدند، نه، خدایا، میدان را به ما میدانداران واگذاشتند، دیدیم بنات النعشیم یا اصلاً نعشیم، بد تر آنکه از کشیدنی و … دیگر چیزی نمانده است و تازه فسق دانمان هم دیگر درد می کرد، گفتیم بلند شویم برویم به فستیوال جوانان.»
راه می افتند و می آیند و می بینند ۲۸ مرداد شده است و اصلاً ۳۱ مرداد شده است ، یعنی که:
موجها خوابیده اند، آرام و رام/ طبل طوفان از نوا افتاده است
چشمه های شعله ور خشکیده اند/ آبها از اسیاب افتاده است …
پس او می مانَد و سفر فرنگ می مالد:
باز ما ماندیم و شهر بی تپش / وآنچه کفتار است و گرگ و روبَه است
گاه می گویم فغانی برکشم / باز می بینم صدایم کوته است
می خندید: « آنها که رفته بودند، وقتی بر می گشتند دم مرز دستگیر شدند.»
او جسته بود، این بار البته. بعد تَرَک به چنگ آمده بود و خیالبازی کرده بود تا نشکند خم شده بود، تا نبینندش ملامتی شده بود ، زندیق شده بود، تا نشنوند جویده جویده حرف زده بود و باز گفته بود. سروده بود و آمده بود، قصیده هم گفته بود در مدح و قدح و شعرهای نو در آسمان علیین و نه البته چون ماه معین، که خروشی بود از گلوی خراشیده و خونین ما، در « مرد و مرکب» و « آنگاه پس از تُندر» و « خوان هشتم» و چه و چه ها که رحمت نه ایزدان و امشاسپندان، که پاکان و نیکان بر او باد، ایدون باد و ایدون تر باد. 
هوشنگ گلشیری – شهریور ۶۹ ، خوانده شده در مراسم چهلمین روز در گذشت اخوان ثالث (متن سخنرانی، اندکی کوتاه شده است)

دیدگاهتان را بنویسید

Please enter your comment!
Please enter your name here