غزلِ مرگِ تاریک ( از دیوان تاماریت) فدریکو گارسیا لورکا ترجمۀ ناصر فرداد

0
20

غزل مرگ تاریک
فدریکو گارسیا لورکا ( از دیوان تاماریت)
ترجمه این شعر را تقدیم میکنم به بازماندگان کشتار تابستان ۱۳۶۷
ناصر فرداد

می خواهم خواب سیب ها را بخوابم
دور از پریشانی گورستان ها.
می خواهم خواب این پسر بچه را بخوابم
که در دریا قلب از سینه می درید.

نه، دیگر نمی خواهم بشنوم که خون از تن مرده گان نمی رود
که دهانِ پوسیده همچنان در اشتیاقِ آب است.
نه از شهدایی می خواهم بدانم که مثل علف سبز می شوند
و نه از ماه با آن پوزۀ چون مارش
که پیش از سپیده دم در کار است.

می خواهم لحظه ای بخوابم
یک دم، یک دقیقه، یک قرن
اما بگذار تا دیگران بدانند که من نمرده ام
که کوهی از طلا بر لب دارم من
که دوست کوچک باد غربی ام،
که سایه های عظیم اشک هایم من.

سپیده که سر زد با ملحفه ای بپوشانم
تا از مورچه هایش در امان باشم
کفشهایم را در آبی سخت خیس کن
تا نیش عقربش کار ساز نباشد.

چرا که می خواهم خواب سیب ها را بخوابم
و چنان گریه ای بیاموزم که از “زمین” بیالایدم
چرا که می خواهم با آن پسربچۀ تاریک زندگی کنم
که در دریا قلب از سینه میدرید.

دیدگاهتان را بنویسید

Please enter your comment!
Please enter your name here