بازخوانی رازهای مفتّشِ اعظم*/ اسد رخساریان

0
70

نقدِ گفتارِ مفتّشِ اعظم در برادرانِ کارامازوف

اسد رخساریان : داستایوفسکی زمانی فصل “عصیان”(۱) را در برادران کارامازوف، به پایان می‌برد که زمینه‌ی تئوریک رفتاری را که باید مفتّشِ اعظم به آن اعتراف کند، در آن ارائه داده است. در واقع مانیفست تمامیّت‌خواهِ مفتّشِ اعظم که انگار از رگ و سلولهای تاریخ زندگانی بشری بیرون کشیده شده و در تمامِ لحظاتی که ایوان کارامازوف از شوربختی و ناتوانی انسان سخن می‌گوید، آینه‌گردانِ ذهنِ سخت آگاه و مرعوب‌شده‌ی نویسنده در جهانی است که پیوسته به صورتی ستمگرانه اداره شده است.

به تصوّر مفتّشِ اعظم، در جهانی چنین انسان‌های ضعیف و ترس‌خورده بیش از انسانهای آزاداندیش و اراده‌گرا مورد نیاز است. این خواست و اراده‌ای است که دولت و کلیسای رومی توانسته است با آن مؤمنان مسیحی را راضی نگه دارد.  به این صورت که هم به آنها نان بدهد و هم اندکی آزادی برای گناه کردن و اعتراف. پس از آن می‌تواند با خیالِ راحت، رهایی‌شان را در ملکوت اعلا جار بزند.

پاپ کاردینال اعظم می‌داند که این موجودات گناهکار از آزادی هراس دارند. اندیشیدن به آن می‌تواند آنها را به صحرای جنون سوق بدهد. انسان در پاورقی اندیشه‌های ارتدکس‌ها موجود بخت‌برگشته‌ای‌ است که نیازمند تأیید هر رفتار و کردار خود از سوی پدران روحانی خویش است. این پدران روحانی خود، این نیازمندانِ گناهکار را دوست می‌دارند. به آنها می‌گویند بروید و دور گناه و جنایت را خط بکشید. امّا اگر گناه با فتوی خود آنها صورت بگیرد، ایرادی ندارد. باری می‌دانند چون کفّاره‌ی گناهان را در نزد خدا ضامن شده‌اند، در نزد مردم چون نجات‌دهندگان به حساب خواهند آمد. بدینگونه است که به آنها – مردم – می‌فهمانند که از دستشان خیلی کارها برمی‌آید. پس گناه و جنایت رو به گسترش می‌نهد و به موازاتِ آن کلیساها و معابد روحانی بزرگ و بزرگتر می‌گردند.

این‌ها همه به نوبه‌ی خود از ضرورتهای زیستن در این جهان به حساب می‌آید. چون پدران روحانی و فقط پدران روحانی می‌دانند که بدون خطا و خلاف و جنایت کسی احساس گناه نخواهد کرد. هیچ تنابنده‌ای صدقه‌ یا کفّاره‌ای نخواهد داد، پولی از پولی و مقداری از ثروتی را وقف کلیسا نخواهد کرد. پس گناه را دوست بداریم که میان انسان و خدا واسطه به وجود می‌آورد! گناه به واسطه‌های خدا و انسان، یعنی پدران روحانی موقعیتی می‌دهد که خود را به موقعیتی حتّی برتر از پادشاهان و سلاطین برکشند. این‌ها یعنی پدران روحانی خود میدانند که بدون گناه و جنایت ول‌معطلند. این دانایی در قسمت فوقانی مغز آنها در گردش است. می‌توان گفت که این دانایی مانند پرنده‌ایست که دائم در باغ‌های چشمهای آن‌ها پرواز می‌کند و خبر می‌برد و خبر می‌آورد. این خبرگزاری مابین روحانیون و گناه‌کاران و جنایت‌کاران همیشه کار می‌کند. سفسطه‌های مردمان خرافی با آگاهی ضمنی از وجود این نوع “خبرگزاری‌ها” زمینه‌سازِ عرضِ‌اندام الهیاتی خاص در ادبیات قدیم و جدید در سراسر تاریخِ اروپا بوده است.

حُسنِ سلیقه‌ی پدران روحانی را در باره‌ی گناه واگذاریم. آنها مردمان ضعیف را همیشه ضعیف و مردمان قوی را همیشه قوی می‌خواهند. در نظام فکری آنها هیچ چیز نباید جابجا شود. هر نوع جابجایی در این نظام ممکن است کمرِ آسمانها را بشکند و اقیانوسها را به طغیان وادارد. آنچه اینان از آغاز به آن شکل و موجودیت داده‌اند، باید همانطور دست نخورده باقی بماند. اینهمه خود با طرّاحی آنها به وجود آمده است. مسیح و مسیحیّت بدون آن‌ها معنا ندارد. خدا در نهایت ساخته و پرداخته‌ی خود آنها است. ایمان مردِ مؤمن شاید از اخلاص و اعتقاد او ناشی شود، ایمان رهبر فکری او ابزار تسلّط‌گرایانه‌ی برتری‌طلبی و اقتدار صرف است و او خود به خدایی که می‌خواهد دیگران به پرستش او برخیزند، اعتقادی ندارد. اگر پدر پدران روحانی هم بخواهد دوباره ظهور کند، یعنی به زبانی آسمانی به انتظار حواریون خود یک‌بار برای همیشه جواب بدهد و روزی از روزهای آفتابی شهر سیویل در اسپانیای قرن شانزده میلادی در پای کلیسایی نقاب از چهره بگشاید، کاردینال بزرگ، مفتَش اعظم او را به زندان خواهد افکند. گفتنی است که با وجود هزاران حواری شوریده‌ و دل‌آشفته و جان‌فشانی‌شان برای ناجی بزرگ، وقتی به یک اشاره‌ی مفتّش اعظم او را به سوی دخمه‌ای تاریک می‌برند، نفسی از کسی درنمی‌آید. کاردینال بزرگ میداند که با کدام مردم طرف است. میداند که چه لقمه‌های زهر‌آلودی به آنها خورانده است. میداند که مغز آنها را چگونه سم‌پاشی کرده است. میداند که زبانشان را چگونه بریده است. میداند که میدانند که اگر بخواهد نان آنها را قطع می‌کند و در بیابانهای وحشی میفرستد به دنبال آزادی‌شان.

گفتار مفتّش اعظم در فرازهایی از این چکامه‌ی باستانیِ مدرن، مؤیدِ تأکید قدرت‌های زمینی در جامه‌ی فاخر قدرت‌های آسمانی است. زندان، دژ همیشه‌گی تفتیشِ مقدّسِ او است. بنیادی‌ترین جنبه‌ی آسمانی کاتولیک‌ها “ازلی و ابدی‌شمردنِ قداستِ قدرتِ مذهبِ به عنوان طفیلی سرمایه” رستگاری مادی پروتستان‌ها را نیز تضمین می‌کند. بر دفتر دانایان این مذهب حتّی خود پیامبران نیز نباید چیزی نو بیاورند. این ودیعه را کاردینال‌های اعظم پس از پایان مراسم تصلیب، برای آیندگان خود به یادگار گذاشته‌اند. پس او “مسیح؟” اگر هم دوباره ظهور کند، حق بدعت‌گذاری ندارد. همان که گذارده، برای اقتدار کلیساها، توتالیتاریست‌ها و خدایانِ زمینی کافی است. حقیقت این است که کاردینال‌ها برای به دام‌انداختن بردگان سنگِ تمام گذارده‌اند. این دام، امّا کلاسِ آموزشِ ترس، پذیرش جبونی و نادانی و تسلیم محض در برابر اراده‌ی حاکم “پدر” جلوه می‌کند. امّا “پدر” خود دانایان و برگزیدگانِ خود را به نیابت خود به سوی آنها گسیل می‌دارد. پس اگر مردم پذیرفته‌اند که آزادی‌ای دارند و اختیاراتی، از آن روی که ترس‌خورده‌اند، گناه‌کارند و راهِ گریزی برای نجات از گناه و جنایت نمی‌شناسند، آن آزادی را به قدِیسین و پدران روحانی تقدیم می‌کنند. برهان حاصله از این معرفت، پرسش تاریخیِ دوران فرامدرن ما را ماهیتی شگفت‌انگیز بخشیده است. این پرسش را مطرح می‌کنم تا بتوانم در صورت امکان حقیقت آن را آشکار کنم.

آن پرسش چنین است:

آیا مذهب آزادی را شکست داده است؟

به گمان مفتّشِ اعظمِ دhستویفسکی پاسخ آن مثبت است. چرا که انسان‌ها “با سادگی و تمرّدِ ذاتی‌شان نمی‌توانند ودیعه‌ی آزادی را پاسداری کنند.” “از آن می‌ترسند، چون برای انسان و جامعه‌ی انسانی هیچ‌چیز تحمّل‌ناپذیرتر از آزادی وجود نداشته است.” کاردینالِ اعظم می‌گوید: “انسان‌ها را سیر کن و سپس از آنها فضیلت بخواه!”

این سخن جانِ کلام داستایوفسکی در محکمه‌ی خیالی وجدان او است. این جانمایه را باید محکِ سنجش نهایی او در باره‌ی سرنوشتِ انسان به حساب آورد. در اعماقِ آینه‌ی اندیشه‌های پیچیده‌ی او انسان از آزدای می‌ترسد. این ترس او را به دام شیاطین کلیساها می‌اندازد. آنچه می‌خواهد نان است و اندکی آسودگی فکری و امید رحمتِ الهی که این دو ودیعه را نیز نمایندگانِ خدا در اختیارش قرار می‌دهند. آیا شکست آزادی از مذهب از این لابیرنت بدوی گذشته و جریان یافته و ادامه خواهد داشت؟

در چشم‌اندازِ اجتماعی دhستویوفسکی انسان بازیچه‌ی قدرت‌های مادی و آسمانی است. قدرت‌های معنوی خارج از این دوایر تصمیم‌گیری‌ها به حالِ خود رها شده‌اند. قدرت‌های تصمیم‌گیرنده بهره‌کشی از انسان را مایه‌ی فخر و مباهات به حساب می‌آورند. از این دیدگاه اقتدار کلیسا و قدرت صاحبان ثروت و سرمایه یکدیگر را توجیه و مورد نقدِ شفقت‌آمیز قرار می‌دهند. تنهایی، بی‌پناهی و سرگشتگی انسانِ نوعیِ آزاداندیش از اینجا آب می‌خورد. ایوان کارامازوف راوی چکامه‌ی “مفتّشِ اعظم” خود نمونه‌ی بارز چنین سرنوشتی است. او، نظر به اینکه وصله‌ی ناجور سرمایه و نتیجه‌ی بلافصلِ لجام‌گسیختگی آن است، با آگاهی از چگونگی بافت فکر و وجدان خویش می‌خواهد در سی‌سالگی عطای زندگی را به لقای آن ببخشد. امّا دیدارِ ما با او در مقطعِ روایتِ مفتّش اعظم، دیداری تاریخی و فراواقعی و فراحقیقی است. چرا که روایت او از رهگذر آشنایی‌هایش با چم‌وخم‌ و زیروبمِ فکر و عملِ فرزندِ آدم به سوگنامه‌ای شباهت دارد که دیوژن‌مانندی در کوچه‌ها و خیابانها با چراغی در دست، اندیشه‌های فروپاشیده در کنار وجدان خود را با تماشاییان آز و نیاز در میان می‌گذارد و می‌گذرد.  حقیقت آن است که تحمّل او سر آمده است. نمی‌تواند به عنوانِ شاهد بردگی انسان در سیطره‌ی مذهب و قدرت بی‌پایان دیو آز و نیاز باقی بماند. کاردینالِ اعظم، فرمانروای فکر و وجدان خیل عظیم بینوایان و بی‌پناهان به او که هیچ، حتّی به خدا و عیسا‌مسیح نیز ترّحم نمی‌کند.

او  – کاردینالِ بزرگ- نان آنها را از آنها می‌گیرد و تکّه‌ای را به آنها باز می‌گرداند و همچنین آزادی آنها را فقط محدود به گناه و اعتراف می‌کند. به این ترتیب همیشه باید آنها حضور او را در ذهن خود احساس کنند. او را و القائاتِ حسی و فکری او را در نزد خود الگو قرار دهند. بدون اجازه‌ی او اگر قرار باشد، آب نخورند، نباید بخورند. مفتّشِ اعظم روزی پیش از فرود آمدنِ ناجی بزرگ از آسمان، در همین شهر سیویل، زیرِ آفتاب سوزان در حضور هزاران هزار تماشاچیِ تماشایی، صد تن از رافضیون را  گردن زده است. پیرِمرد نود سال دارد و هنوز هم که هنوز است هر دم که زندیقان و عقل‌گرایان را به دام بیندازد در دم به درِک اسفل روانۀ‌شان می‌سازد.

توتالیتاریسم یا تمامیّت‌خواهی کاردینال بزرگ در سایه‌ی اقتدار و راز و معجزه فراهم آمده است. القاء بعثت مسیحا در میان برگزیدگان و به خاطر آنها باید به عنوان یک راز تلّقی شود. “اگر چنین است… ما هم حق داریم رازی را موعظه کنیم و به آدمیان بیاموزیم که رأی آزاد دلِ آنان و عشق نقلی ندارد بلکه این رازی است که باید کورکورانه، حتّی بر خلاف وجدانِ خویش، از آن پیروی کنند. و چنین هم کرده‌ایم.” ص ۳٦۱

داستایوفسکی پرده از اسراری برمی‌دارد که در دایره‌ی پیدایش و بقای اقتدارگرایان در عرصه‌های مذهب و به تبعِ اقتضای آن سیاست دور میزند. آن‌ها در بدو پیدایش خود از کاهی کوهی ساخته‌اند. هدف، هیپنوتیزه‌کردن مغز و وجدان انسان است. القائات آسمانی، ماورأطبیعی و اشاعه‌ی خرافه و افسانه‌های واهی و وعده‌های خدایی ابزاری است که معابد و کلیساها به کار می‌برند تا اطمینان حاصل کنند که پیروانشان خود را از گزند واقع‌گرایان، فلاسفه و شاعرانِ همیشه قائم به ذاتِ ارتداد و آزاد‌‌منشی مصون نگه خواهند داشت. باری همین ابزار در نزد مؤمنان، ابزار دیگری بر‌می‌سازد که در جنگ ٧۲ ملّت به کار برده می‌شود و در انجمادِ جاودانه‌ی بنیادگرایان؛ خود را در درخشش شمشیرها و تداعی‌های ریش و تفرعنِ نگاه‌های کینه‌توزانه، نسبت به آزادگان و زیبایی به نمایش می‌گذارد و در حماقت تعصّب‌آمیزِ فرقه‌های گوناگون مذهبی؛ هم در مقابل یکدیگر و هم در برابر دگراندیشان و دگرباشان، دیده می‌شود. اینهمه ریشه در تعالیم دینی آن‌ها دارد. چرا که به آن‌ها قبولانده‌اند که “ضعیف و شریر و بی‌ارزش و سرکش‌اند.” به آن‌ها وعده‌ی نانِ آسمانی می‌دهند و از دادن نانِ زمینی به این بینوایان دریغ می‌کنند. باری زمانی هم که تکّه‌ای نان جلو آن‌ها می‌اندازند هزاران منّت را با هزاران تهدید جهنّمی همراه می‌سازند که از آن میان تنها داستان زمینه‌چینی ورود به دوزخ و شنیدن شرحِ شکنجه‌های فراخدایی و فراشیطانی‌اش کافی است که آدم از آدمیّت خود پشیمان بشود. در بیداری به آن‌ها – شکنجه‌ها- فکر کند. در خواب هم ببیند که دارند شکنجه‌اش می‌کنند. تحتِ تأثیر این فکرها و این خواب‌ها هم عاقبت پخمه شده و به جمع همه‌ی کسانی بپیوندد که عقل‌شان پاره‌سنگ می‌برِد و بلاخره برای راندن شیطان از حرم و حریم خود شب و روز دست به‌دامان پدران روحانی و انواع و اقسام ریز و درشت همتایان آنان بشود. پس از این حادثه، از این پرِ کاهی که به هر نرمه‌بادی نه، بلکه به هر فوتی می‌توان جا‌به‌جایش کرد، چه انتظاری توان داشت؟

این اندیشه در پس‌زمینه‌ی روایت داستایوفسکی موج می‌زند. راوی – ایوان کارامازوف- سخنی از بهشت و جهنّم بر زبان نمی‌راند. امّا به یاد داشته باشیم که او یک آتئیست است. او به تمامی انواع این باورها پشتِ پا زده است. عصیان او، هم ریشه در جوانی او دارد و هم در نگرش‌ها و مطالعاتش در تاریخ. در توصیف روایت خود در آغاز برای آلیوشا برادرش، از آن به عنوان یک شعر یاد کرده است. امّا آن‌ها در یک میخانه نشسته‌اند و او دست‌نوشته‌‌ای با خود همراه ندارد. این است که شعر خود را روایت می‌کند. در روایت او با وجود زهربارانِ حقیقتِ زندگی و موجودیت فقرا و بینوایان، عشقی بزرگ و دادخواهانه نسبت به آنان موج میزند. او با این حکایت نشان می‌دهد که اقتدارگرایان، تمامیت‌خواهان از هرگونه ابزار ساده‌ی مذهبی سود می‌جویند، تا اسباب قدرت‌یابی و فرمانروایی خود را بر خاصه مردمان ضعیف و طبقات فرودست اجتماعات بشری فراهم سازند. مفتّشِ اعظم آیینه‌ی روشن و پُرژرفای اندیشه‌ای است که ریشه در نیازهای بشری و تجربه‌های حسی و واقعی انسان از آغاز تاریخ پیدایش حیات انسانی بر کره‌ی خاکی ما دارد. از این نظر او یک واقعیت‌گرای ضد حقیقت و عشق و آزادی و زیبایی است. فساد درونی خود را برمی‌تابد که با اقتدار زندگی کند. ایمانی به خدا و داستان آفرینش او ندارد. آنچه در نظرش جلوه‌گر است بازیچه‌ای است که او خود دوستش میدارد. دوستش میدارد چرا که به سرنوشتی دچار آمده است که به امثال زالوهایی مانند “او” به چشم خدایان نگاه می‌کند. هرآینه این چشم خطا کند این خدای قهّار از او سلب حیات خواهد کرد. مثال به دارآویختن رافضی‌ها در روز پیش از آمدن ناجی، به همین دلیل روایت شده است. راوی – ایوان کارامازوف- آفریده‌ی ذهنِ داستایوفسکی، این اندیشه‌ها را در شمایل مفتّشِ اعظم ریخته است و او به کشیشان بزرگ قرون وسطا در دوران حکومت کلیساها بر اروپا خاصه اسپانیا شبیه است. می‌گوید:

“می‌دانی که سال‌ها سپری می‌شوند و بشریت با لبان دانایانش صدا در خواهد داد که جنایتی نیست و بنابراین گناهی نیست، تنها گرسنگی در کار است… و فقط ماییم که به نام تو سیرشان می‌کنیم، به دروغ اظهار می‌داریم به نامِ توست. آه، هیچ‌گاه، هیچ‌گاه بدون ما نمی‌توانند خود را سیر کنند! تا آن زمان که آزاد بمانند هیچ علمی نانشان نخواهد داد. در پایان آزادی‌شان را به پای ما خواهند ریخت که آزادی و نانِ کافی برای همگان تصوّرناشدنی است، چون هیچ‌گاه، هیچ‌گاه نخواهند توانست آن‌ها را بینِ خود قسمت کنند. همچنین متقاعد خواهند شد که هیچ‌گاه نمی‌توانند آزاد باشند، چرا که ضعیف و شریر و سرکش‌اند… پس آیا باید تنها به خاطرِ بزرگان و اقویا زندگی کنند؟ نه، ما تیمار ضعفا را هم داریم. آنان گناه‌کار و سرکش‌اند، امّا آنان هم سرانجام فرمانبردار خواهند شد. از ما به شگفت خواهند آمد و به ما چون خدایان خواهند نگریست، چرا که ما آماده‌ایم آن آزادی را که چنان سهمگینش یافته‌اند، تحمّل کنیم و بر آنان فرمان برانیم.”

او راز بنیادی بشریت را انقیاد او در زنجیر نیازهایی شگفت‌انگیز و خوفناک می‌پندارد. بر آن است که حتّی زمانی که خدایان ناپدید شوند، انسان در مقابل بت‌ها تعظیم خواهد کرد. بر آن است که هرکسی که وجدان آدمی را در دست گیرد، میتواند به بردگی‌اش بکشاند. می‌تواند از او بخواهد که دست به هر جنایتی بزند. امّا اینهمه باید بر آیینی استوار باشد. برای همین است که مذاهب به وجود آمده‌اند و چنان در فکر و وجدان آدمی رسوخ کرده‌اند که اقتداریون – صاحبان کلیساها مانند دیکتاتورهای خون‌آشام در دستگاه تفتیشِ عقاید خود، می‌توانند با او مانند گوسفند رفتار کنند.


[divider]

۱ – در باره‌ی “فصلِ عصیان” مراجعه شود به جستاری به همین قلم، در بررسی کتاب – ویژه‌ی هنر و ادبیات، شماره‌ی ٧۰ تابستان ۱۳٩۱

* نگاه شود به برادران کارامازوف، جلد اوّل ترجمه‌ی صالح حسینی، چاپ پنجم، فصلِ پنجم، مفتّش اعظم ص ۳۴٧/۳٧۲

دیدگاهتان را بنویسید

Please enter your comment!
Please enter your name here