برگردن از ترکی شلاله بالایی

اگر اون تویی

 تو اویی

 پس او کیست

هوا مثل آبی بس است

انسان آبی را دوست دارد

 آبی آبی را

 من یک جفت انگشت کبود فشرده ی مادر بزرگ را

بگیرم از مچش در روزهای سرد وسواسی

یخ ببندم با لذت

بستنی ی یخی ی شلخته در ظرف یخ

آب شوم از انگشت سبابه ام با گرمای لب های دلخواه

اگر اون تویی

 تو اویی

 پس او کیست

این است آن چه ترتیب سر و افکار بی سر ته ام را می دهد

چاره چه می گذاردم

مثل کژدم خواب هایم را می گزد

از آفتاب زنان تا خپ بستنش

 برای هر روز در چشم های تو

 هزار بار مردن هم خودش کار غول و یکه ایست

در رفتن آهسته ی این پیرهن لمه ی تنم در آغوش آینه شاهد است

من این آینه ام

 در گوشه خسته ی اتاق

دوباره کمر می بندم به آغوش خیابان

برای دیدن بهتری از خودم

اگر اون تویی

 تو اویی

 پس او کیست

مرا بنداز از قلب خوکت

بخواه با خون قاطرت

 بنداز روی سینه ی چپت

 دوستم داشته باش با عناد

  بانام

طوری که هیچ دویی نماند در میان

مرا بلیس مثل لیسیدن سگ استخون را

بمک مثل مکیدن زنبور خون را

بخور مثل سیب خوردنی

 بنوش مثل آب روان زلال

در آغوشت بفشار

 آینگان شو

و هی…

 

نظری وجود ندارد

نظر بدهید