بهرام رحمانی: ترجمه چند شعر از «ناظم حکمت»، در راستای همدردی و همبستگی با خانواده های جان باختگان خیزش اخیر مردم ایران

0
6

ترجمه چند شعر از «ناظم حکمت»، در راستای همدردی و همبستگی

با خانواده های جان باختگان خیزش اخیر مردم ایران و هواپیمای سرنگون شده!

 

بهرام رحمانی

bahram.rehmani@gmail.com

  

امید

 

جنازه‌ ام زیر چکمه‌ های شما نمی ‌ماند

برمی ‌خیزد

شما را قدرت آن نیست که زمین گیرم کنید

تابوت من روان نمی‌ شود روی دست‌ ها

و پله ‌ها برای رسیدن به من کوتاهند.

ستاره‌ ای می ‌شوم

خورشید، ماه

با باران می بارم و

جهان از شکوفه ‌های کوچکم سرشار می‌ شود

فریاد شادی می‌ شوم

بر لبان کودکان خیزان در برف

و حبابی بر سینه آسفالت.

و شما در سطل زباله‌ اید

مثل همیشه‌ زمان.

 

در هر آن چه بجنبد و به لرزه درآید

پشت کامیون‌ ها، صورت‌ ها، شادمانی‌ ها، و اخم‌ ها

تکه ‌های وجود من اند که شعر می‌ شوند.

جایی نیست که آن جا نباشم سربلند .

خاکم کنید یا آتشم بزنید

چه در گورستان باشم و چه نباشم

تعمید دهنده بیاید یا نیاید

حلالم کنید یا نکنید

فرقی نمی ‌کند

هر بلایی که بر سرم بیاورید

کودکان به سراغم می‌ آیند

شبانه که همه در خوابند

و از من قصه‌ های تازه می ‌خواهند

گوش می ‌دهند و در شبنم و سپیده به خواب می ‌روند

هر چه قدر هم که بگویند

کودکان از مرده می ‌ترسند!

باز هم مرا می ‌بینند

از پنجره آشپزخانه برایم دست تکان می ‌دهند

روی طناب‌ های رخت

در هیات لباس ‌های رقصان در باد.

 

من به میل خودم انتخاب کردم ایستادن مقابل جوخه جلاد را

من با میل خودم زندگی کردم

و به میل خودم مردم.

ای جلادان من

زیر سایه زبان من است

که شما هنوز

به زندگی ادامه می‌ دهید.

***

 

برای خود و مردمی که دوست شان می ‌دارم

 

درختان گوجه

پر از شکوفه

نخست، هلوی وحشی شکوفه می‌ دهد

سپس گوجه.

عشق من

بنشینیم زانو به زانو

روی چمن

هوا روشن است دل پذیر

– اما هنوز گرم نیست

بادام‌ ها سبزند و کرک ‌دار

نرم نرمک

سرخوشم

چرا که هنوز زنده‌ ایم

شاید پیش تر از این‌ ها می‌ مردیم

اگر

تو در لندن بودی

من در ناو انگلیسی توبورگ

دست بر زانو بگذار عشق من

– مچ تو سفید است و قوی 

دست چپت را بگشای

روشنایی چون هلویی

در دست توست

از کشتگان حمله هوایی دیروز

یک صد نفر زیر پنج ساله بودند

بیست و چهارشان نوزاد.

رنگ دانه‌ های انار را دوست دارم عشق من

– دانه انار – دانه انار –

بوی هندوانه را دوست دارم

گوجه سبز را

روز بارانی را هم.

بسیار دور از تو و میوه‌ ها

این جا
تک درختی هم شکوفه نداده

حتی احتمال برف هست

در زندان «بورسه»

غرق در احساسی غریب

در آستانه انفجار

با سر مجنون

بی هیچ کینه‌ ای

این را می‌ نویسم

برای خود و مردمی که دوست شان می‌ دارم

***

مرگ – زندگی

 

می خواهم پیش از تو بمیرم!

به گمانت

کسی که پشت سر رفته می آید

آیا او را خواهد یافت؟

من گمان نمی کنم!

بعد از مرگم

مرا بسوزان

و در درون ظرفی

روی تاقچه ات بگذار!

ظرفی از شیشه

شیشه ای شفاف و سفید

که مرا درونش ببینی

فداکاری ام را می فهمی:

دست کشیده ام از خاک شدن

از گل شدن دست می کشم

برای ماندن در کنارت

و غبار می شوم

تا کنار تو زندگی کنم

و بعد، تو هم به وقت مرگ

کنارم بیا، به ظرفم!

خاکستری باش میان خاکسترم

تا زندگی کنیم دوباره

تا که عروسی سهل انگار

یا نوه ای بی وفا

ما را پرت کند از آن جا

اما

ما
تا آن وقت

چنان با هم در خواهیم آمیخت

که حتی در خاک روبه ای که انداخته شدیم

ذره هایمان کنار هم خواهند ماند

و به اتفاق در خاک خواهیم رفت

و اگر روزی از این خاک

گلی وحشی سر بر آورد

ساقه اش به یقین دو شکوفه خواهد داشت:

یکی
تو

یکی هم

من

من بیش تر از این ها امیدوارم

من بچه دیگری خواهم آورد

سرشار از زندگی ام

خون در رگهایم می جوشد

خواهم زیست، طولانی، بسیار طولانی

با تو

مرگ نیز مرا نمی ترساند

فقط بسیار دوست نداشتنی است

شکل جنازه هایمان

این هم تا وقت مردنم

درست می شود به هر حال

این روزها

احتمال بیرون آمدنت است از زندان؟

ندایی از درونم می گوید

شاید

***

برف راه را بست

 

برف راه را بست

تو نبودی

روبرویت نشستم به زانو

با چشم های بسته

به صورتت خیره شدم

کشتی ها نمی گذرند

هواپیما ها پرواز نمی کنند

تو نبودی

به دیوار تکیه داده بودم، برابرت

حرف زدم، حرف زدم

حرف بدون باز کردن دهانم

تو نبودی

با دست هام  لمست کردم

دستهام بر صورتم بود

***

 

در ایـن دیرگاه

 

در یک شب پاییزی

از کلمات تو سرشارم

این کلمات

چون زمان

چون ماده بار دارند

چون چشم، عریان

چون دسـت، سنگین

و چون ستارگان

درخشان

 

کلمات تو بـه من رسید

آن ها از دل و اندیشه و تن توست

کلمات تو، تو را به من آورد

آن ها، مادر

آن ها، بانو

آن ها، رفیق اند

آن ها، محروم

تلخ

شاد

امیدوار و قهرمانند

کلمات تو، انسانند

***

 

اسیرمان کردند

 

به زندان ‌مان افکندند

من میان حصارها

تو بیرون‌

بی ‌آن که بتوانم کاری انجام دهم

تنها کار این است که انسان

آگاه یا ناآگاه

زندان را تحمل کند

با انسان‌ های بسیاری چنین کرده ‌اند

انسان ‌هایی خوب، شریف، زحمت کش

و همان قدر که تو را دوست دارم، لایق دوست داشتن اند.

 

دوشنبه سی ام دی ١٣٩٨ – بیستم ژانویه ٢٠٢٠

دیدگاهتان را بنویسید

Please enter your comment!
Please enter your name here