حسین افصحی: یادی از سیروس مشفقی…..چه شیرین است اینک مرگ

0
2
Bild könnte enthalten: 1 Person حسین افصحی 

چه شیرین است اینک مرگ…
چه شیرین است اینک مرگ
درین لحظه که مردی / دستگیرت نیست
و یاری حال و روزت را نمی پرسد
……………………
بگو با من / بگو آیا
کنون جز مرگ راه و چاره ای مانده است؟
سیروس را از سالهای بسیار دور بیاد دارم ، از سالهای سرگشتگی اش ، همه اورا شاعر روستا می نامند . من اما به او می گفتم ، شاعر قلندر . سیروس از بر و بچه های فارغ التحصیل ادبیات دراماتیک و سینما از دانشکده هنرهای دراماتیک بود و این عامل اشنایی و در چند کار برای نوشتن همراهی هم شد . سیروس قلندر بود ، هم فیزیکی و هم مرامی. قدبلند و چهارشانه، برای خودش هیبتی داشت .سیروس از روزهای اول کانون نویسندگان در کنار کانون بود تا روزهای اخر عمرش . در سال ۱۳۴۸ برای اولین بار جایزه فروغ فرخزاد به همت زنده یاد فریدون فرخزاد برگزار شد . که جایزه شاعر به ” احمد شاملو ” و جایزه ترانه سرا به ” ایرج جنتی عطایی ” و جایزه شاعر جوان به ” سیروس مشفقی ” اهدا شد . البته هم کلاسی سیروس ، ” ایرج جنتی عطایی ” بعنوان اعتراض از گرفتن جایزه خودداری کرد . شاعر قلندر ، در درگیری های سال ۱۳۵۷ که خود کارمند مخابرات بود ، در همان حوالی گلوله ای نثارش می شود، که فکر می کنم ، شد همراه ریه اش و امکان خارج کردن نبود . سیروس در سال ۵۸ از کاراخراج شد و وانتی خرید ، و با ان وانت کار می کرد ، البته من هم از ان وانت نان در می اوردم ، وقتی که او خسته بود . یادمه در روز ۳۰ خرداد سال ۶۰ شب در خانه سیروس در امیراباد بودیم ، و صبحش پیاده راه افتادیم به طرف دانشگاه ، شهر خاک مرده پاشیده بودند، من و سیروس غمگینانه حرف می زدیم و می امدیم بطرف تاتر شهر ، پسرکی بسیجی مانند با زنجیر بلندی که در دست داشت ، جلوی مردم را می گرفت و می گفت : بگو مرگ بر بنی صدر، و تا مردم نمی گفتند ، انهارو رها نمی کرد . به جلوی ما رسید ، و حرفش را تکرار کرد ، سیروس زیر لب گفت : برو بچه جان ، برو . ولی جوان احساساتی و نا اگاه کوتاه نیامد . و ناگهان شاعر قلندر ، جوان را از زمین بلند کرد ، و در بالای سر بهش گفت می ری دنبال کارت یا نه ؟ و از ان بالا رهایش کرد . جوان هاج و واج چند لحظه ای روی زمین بود و سپس هراسان شروع کرد به دویدن . من به سیروس گفتم : از کی تا حالا طرفدار بنی صدر شدی ؟ گفت : انقلاب کردیم برای ازادی . یادش بخیر ، در ان سالها که بیکاری بود و بی پولی ، سیروس می گفت : ما که وانت داریم . بیا بریم از قم نمک بیاریم بفروشیم . بذار یک سود از واتیکان ببریم . سیروس را برای نوشتن متن سریال “سربداران ” قبل از کودتا ( داستان کودتا سربداران ، خود مقوله مفصلی است که باید جداگانه به ان بپردازم )دعوت کردیم و سه قسمت پر ارزش و زیبا نوشت ، که متاسفانه در تلویزیون تصویب نشد . و من هنوز خوشبختانه دارمش . شاعر قلندر ، با ان فیزیک پهلوانیش بسیار با احساس بود ، یادمه در همان سالها در مهمانی ، دوتا از شعرهای خودش را خواند ، خانمی در انجا بود و گفت : اقای مشفقی ، چه جوری شما با هیکل گنده ، می تونید شعرهای پر احساسی بگید ؟ سیروس در جواب گفت : خانم هیکلم گنده است ، ولی ادم که هستم .شاعر قلندر یادت گرامی .
ترا مثل مهتاب‌ها دوست دارم
ترا مثل شبنم “ترا مثل غم
ترا مثل آرامش خواب‌ها دوست دارم
ترا مثل امیدها در فراسوی نومیدی و مرگ
ترا مثل باران که می‌بارد و سبزی روشنی می‌تراود بدشت و کویر
ترا مثل خورشیدها دوست دارم
ترا مثل باران … ترا مثل یزدان و جانان
ترا مثل شبنم… ترا مثل غم
ترا مثل نو گشتن روزها مثل هر روز نو
ترا مثل تو .. مثل تو … متل تو … مثل تو … مثل تو
سیروس مشفقی

Bild könnte enthalten: 1 Person

دیدگاهتان را بنویسید

Please enter your comment!
Please enter your name here