فدریکو گارسیا لورکا – غزلواره‌ی شِکوه ی شیرین /ترجمۀ ع. ا. فرداد

0
14

فدریکو گارسیا لورکا

غزلواره‌ی شِکوه ی شیرین

مگذار این معجزه،
این چشمانِ زیبای تندیس‌وارت را از دست دهم
و عطری را که از رُز ملایم نفس‌ات
شامگاهان بر گونه‌ام می‌وزد.

من از آن رنج می‌برم که بر این کرانه

درختی هستم بی هیچ شاخه‌ای
و کرم رنج‌ام دیری‌ست
با هیچ گُلی،
میوه یا گِلی پرورانده نمی‌شود.

گر تو گنج پنهان منی، گنج روان
گر صلیب رنج منی، یا که درد منی
و من سگ آستان تو‌ام،
مگذار از دست رود آنچه به دست آورده‌ام

این برگ، برگ پاییز دیوانگی‌های من است
از من بگیرش
زینت امواج رودخانه ات.

ترجمه: ع. ا. فرداد

دیدگاهتان را بنویسید

Please enter your comment!
Please enter your name here