لهجۀ دیگر/فریار اسدیان

0
0

پیشکش به دوست شاعرم جواد بهادری و به افسانه.

 

شب است و

خدا در عقیق این جام تفسیر می شود؛

مشتاق سکوتی که در خمار چشم تو پنهان است.

 

این چیست

که واژگان از کالبد سردِ سخن گریخته اند

و پرواز کرده اند با پروانۀ بوسه هایی که بر لبان تو

نشسته است؟

اکنون،

تُردی و تازگی با زبان زمان و عسل آمده اند،

در بامدادان رؤیا و خوف.

 

من،

آن لهجۀ دیگرم؛

تعبیری از غیاب و بلوغ.

کجاست آن دیگری

که از غبار راه و صخره و سنگلاخ گذشته است

و از سرمای اکنون  تا سنگبشته های دور دست رفته است؟

در سپنج چون و چند،

در پناه بوسه های تلخ

از کالبد سنگِ سخن رهیده وُ

رفته است و رفته است و رفته است؟

 

و جهان، همچنان به کابوس و مرگِ خود خو گرفته است.

شب است و برف می بارد وُ

قندیل سپید گیسوان بخت

عقیق گرم شُربِ مدام ما

                          در این خانه است.

دیدگاهتان را بنویسید

Please enter your comment!
Please enter your name here