پنج شنبه, شهریور ۲, ۱۳۹۶
اخبار تازه:
تو بگو من چه کنم!/امیر کارگر

تو بگو من چه کنم!/امیر کارگر

FacebookTwitterGoogle+Share

در جواب به دوستی که از درد مردم شنیدن خسته شده بود و می گفت عاشقانه بنویس

تو بگو من چه کنم!
قطره ای گر که نخشکیده هنوز
تو بده چشمه کنم.
دانه ها پوسیده ست
دانه ای سالم را
تو نشانم بده تا خوشه کنم.

کو کجاست
یک گُل زیبا که پَرپَرنشده ست؟
سبزه ای گرکه هنوز پابرجاست
حاضرم غنچه کنم.

تو بگو
تو بگومن چه کنم
آن سیه چشم، نگاهش همه وحشت شده است
ابرووانِ چوکمانش زغم آونگ شده است
دلبراز وحشتِ ″حد″ جرأت لبخندش نیست
عشق با خویش غریب گشته و دشمن شده است.

آرزو دیر زمانیست
که در پائیز دخترکان پژمرده ست.

پسران می دانند
که سعادت،
توی پُرپیچ وخم کوچه بدبختیها گم شده است.

وسعت برق نگاه
اگر از مرز شکمهای گرسنه فراتر برود،
باورم کن هنر است.

حال اگر یک رؤیا
از خیابان خیال سِیرکند،
خبرم کن!
که آن رؤیا را قصه کنم.

توبگو!
شعر من درب کدام باغ را بایستی بگشاید
که زِ هَر شاخه آن خون نچکد.

توبگو!
غزلم پُرزمِی ناب کدام میخانه
من لبالب سازم
که پُراز ضجه عاشق نشده ست.

توبگو!
بلبل و شمع و گُل و پروانه
ساقی و مطرب وآن همهمۀ رندانه
درکدام مصرع وبیت جا دارد
که سراسر همه از
کشته و زندانی و در زیرشکنج پُرنبوَد.

تو بگو
توبگو من چه کنم
گررمانتیک شعری یا غزلی رایافتی
مرهم این همه درد،این همه رنج
تو بخوان!
تا که من جانم را هدیه کنم.

گر که اما شعری یا غزلی
چاره این همه درد، این همه رنج
چاره این همه فریاد و شکنج
نتوانی یابی
صادقانه، بی بهانه
تو بپرس
تا بگویم چه کنی!

دیدگاهی بنویسید

ایمیل شما منتشر نخواهد شدفیلد های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*