سرزمین رویا؛ عباس سماکار

0
1
در دفاع از زانیار و لقمان مرادی

 

ترانه ای هستی

که صبح ها وقتی از خواب بیدار می شدم می خواندم

و شب ها

فکر می کنم

کسی آن را برایم می خواند تا خوابم ببرد

 

شب های تابستان را یادت هست زانیار

ستاره های بام را

و خنکای ماه را

که وقتی مادر مثل چراغ خاموشش می کرد

تازه ستاره ها پیدایشان می شد

 

تو بازتاب همان ترانه ای

که برادرت را در تاریکی در آغوش گرفته ای

ترانۀ ترنم مهتاب

و تابش ستاره های خیال

که درشت ترین شان را

آرزوهای بچه گانه از آن ما می کرد

 

لقمان کجاست

حالا کجا هستید که دیگر ستاره ها را نمی شمارید

و این چه سرزمین مخوفی ست

که دیگر رویا هم ندارد

 

دیدگاهتان را بنویسید

Please enter your comment!
Please enter your name here